خرگوش

پونه ابدالی


 

چراغ را روشن نکرد. آمد تو. در را بست و کیف و لوازمش را همانجا کناردر روی هم ریخت. دکمه ی پیغام گیر تلفن، خاموش و روشن می شد. روشنش کرد و توی آشپزخانه رفت.
پیرزن می گفت که امشب سه شنبه است و کسی نیست تا او را جمکران ببرد و گفت که نذر دارد و گفت که تنها نوه ی پسری اش او است که... گفت و گفت و بعد گریه کرد. یک قرص آرام بخش ازتوی کشو برداشت. چراغ همسایه ی روبه رویی روشن بود، جشن داشتند انگار، صدای خنده و کف و موزیکشان می آمد، لحظه ایی ایستاد پای پنجره، رقص سایه هایشان را تماشا کرد. کِل می زدند.
پیغام بعدی علی بود، می خواست بداند بالاخره پایان نامه اش با این وضع مضحک تمام شد یا نه.  گفته بود آخر هفته می روند دماوند.  یک جُک بی نمک هم پشت بندش.
همانجا تکیه داد به دیوار، رو به پنجره ی همسایه.  پیغامها تمام شد.
توی اتاقش رفت. کامپیوتر را روشن کرد. هفته ها تلاش کرده بود تا استاد ش را راضی کند که تحقیق میدانیش با بقیه کمی فرق داشته باشد.
کاغذهایش را مرتب کرد. مدادش را گوشه ی لپش گذاشت و توپ کوچک شنی اش را دستش گرفت. صفحه ی اصلی را باز کرد. تیتر درشت
 " نقش بازی در رشد ذهنی کودکان ".
استاد گفته بود :
" تکراری تر از این موضوع پیدا نکردی؟ "
گفته بود:
" وای به روزگارت اگه کپی کنی "
بعد با عصبانیت گفته بود:
" همتون از زیر کار دررو و مزخرف شدین برو هرکاری که می خواهی بکن وای به روزگارت اگه مثل بقیه باشه "
علی گفته بود:
" کودکان؟ "
گفته بود:
" الاغ یه پروژه با این دخی ها بگیر. "
گفته بود:
" کارهارو سخت می کنی. حالا این کار احمقانه چرا؟ لقمه را می پیچونی همیشه "
صفحه ی دیگری باز کرد. توپ را ازاین دست به ان دست داد و گذاشتش کنار کامپیوتر. ته مدادش را می جوید. نوشت:
" امروز سه شنبه بود. مثل هرهفته توی این مدت آمد. همان روسری سیاهیش سرش بود با گلهای درشت قرمز. دست دخترکش را گرفته بود. دخترک دائم ورجه ورجه می کرد. می خندید و به من اشاره می کرد. من در لباس خرگوش. این روزها دخترک دائم توی ذهنم هست. وقتی می خندد، وقتی گونه هایش چا ل می افتد، درست عین مادرش.

هوا گرم بود، آنقدر عرق ریخته بودم که تمام لباسم خیس شده بود. آن تو مثل قبر است. کسی تو را نمی بیند انگار. بچه هایی که برای بازی توی بغلم می آیند آنقدرلگدم می زنند و آنقدر جیغ می کشند که آدم نمی داند باید چه کند. علی راست می گفت که دیوانه شده ام. توی این گرما. توی آن لباس با آن کله ی بزرگ رنگی.
بچه ها را نمی توانم دقیق زیر نظر بگیرم، جیغ می زنند و رفتارهایشان گاهی غیرقابل پیش بینی است. دفترچه یادداشتم زیر آن لباس از عرق خیس می شود و نوشته هایم کج و کوله.

امروز زن لباس صورتی قشنگی تن دخترک کرده بود. اسم دخترک را گذاشته ام شیرین. بس که شیرین است. موهایش را دوتایی بافته بود و وقتی بغلم آمد بوی عطر مادرش را می داد. مادرش می نشیند روی یکی از صندلی های توی حیاط و با خیال راحت می گذارد دخترک توی بغل من بماند، نگران نیست که بچه اش را انگولک کنم. بقیه نگرانند، تا بچه ها به من نزدیک می شوند چشم غره می روند، می گویند کثیفم. نیستم اما.

هفته ی پیش دوربین آورده بود و شیرین را توی بغلم نشاند و از ما عکس گرفت. دخترک به چشمهای من نگاه می کرد و من به چشمهای مادرش. چشمهایش قهوه ای ست. زیر آفتاب گاهی به عسلی می زند. عسل. اسمش را می گذارم عسل.

به علی گفتم : تو چرا اینقدر زود بچه دار شدی ؟ گفت: آدم زن می گیرد که بچه دار بشود دیگر. گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی هروقت خواستی بچه دار بشوی زن بگیر، همین. گفتم : این که همان شد. گفتم: دلیلت خیلی آبکی بود علی چیزی نگفت. یک پسرک شیطان دارد که از درو دیوار بالا می رود.

این هفته دیگر هفته ی آخر بود. سه شنبه ی آخر. پایان نامه را تمام و کمال باید تا 10 روز دیگر تحویل بدهم. باز دوباره تپش قلب گرفته ام...
بلند شد و توی آشپزخانه رفت. بطری شرابش را از توی کابینت برداشت. در یک استکان کمی شراب ریخت. رو به پنجره ایستاد. آهنگ مبارک باد می زدند. خندید. لیوانش را بلند کرد به سلامتی عروس وداماد خیالی .

سه شنبه ظهر از خواب بیدار شد. دوش گرفت. توی آیینه به خودش نگاه کرد. کله ی خرگوش را گذاشته بود کنار تختخواب. به چشمهای خرگوش نگاه کرد. لباسش را پوشید. حساب وقت را کرده بود. تا رستوران را پیاده رفت.

زن نشسته بود روی صندلی وبستنی می خورد. دخترک داشت تاب بازی می کرد. یک خرگوش دیگر ایستاده بود کنار در و با بچه ها دست می داد و بازی می کرد. رفت دورتر، نشست روی صندلی. کف دستهایش عرق کرده بود، به نیم رخ زن نگاه کرد. دخترک از تاب پایین پرید و رفت روبه روی خرگوش و دستها یش را بلند کرد، خرگوش را درآغوشش گرفت، دخترک دائم روی دماغ خرگوش می زد و می خندید. حالا وقتش بود که خرگوش از توی جیبش یک آب نبات به دخترک بدهد، دخترک به چشمهای خرگوش نگاه کرد، برگشت روبه مادرش ، مادرنیم خیز شد، دخترک بغض کرد و دستهایش را رو به مادرش دراز کرد.

ایستاد. دستش توی جیبش بود و آب نبات را لمس می کرد. زن دخترک را از توی بغل خرگوش گرفت و بوسیدش. کیفش را برداشت و از کنارش گذشت.

سیزدهم بهمن ماه 85