حالی با لطیفه های عبید زاکانی

-----------------------------

عبید یک پدیده نادر است در طنز و هجوکه ششصد و اندی سال پیش چون ستاره ای در آسمان ادب پارسی
درخشید، و با طنز خود " ذوق " را غنا بخشید.

مردی کودکی را دید که می گریست، و هر چه مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. به او گفت:
خاموش شو، ارنه، مادرت را به کار گیرم.
مادر کفت:
این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند.

کنیزی را گفتند:
آیا تو با کره ای؟
گفت: خدا از تقصیرم در گذرد، بودم.

کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته، گفتش:
کجا می روی؟
گفت:
به نماز جمعه.
گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد
گفت: اگر این خر شنبه هم مرا به مسجد برساند نیکبخت باشم.

مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن دید. مادر را بخواند و گفت: در خُم دزدی نهان است.
مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپی ئی نیز همراه دارد.

روباهی عربی را بگزید. برای درمان افسونگری را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزید؟
شرم کرد بگوید روباهی، گفت: سگی!
چون به افسون خواندن آغاز کرد، گفت بهتر است افسون روباه را هم به آن بی افزائی.

مردی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند ؟ گفت: کله جوش.
گفتند: چو سرد شود آن را چه خوانند؟ گفت: ما امانش ندهیم سرد شود.

صوفی را گفمند: خرقه خویش بفروش.
گفت: اگر صیاد دام خود بفروشد، به چه چیز شکار کند.؟

مردی به زنی گفت: خواهم تو را بِچشَم، تا دریابم تو شیرین تری یا زن من.
زن گفت: این حدیث از شویم پرس، چون او من و او را چشیده باشد.

مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: مرا که چیزی ندادی، چرا دشنام دهی. گفت:
خوش ندارم تهی دست روانه ات کنم.

غلامباره ای را گفتند:
چگونه است که راز دزد و زنا کار نهان ماند و تو رسوا گردی؟
گفت : کسی را که راز با کودکان افتد چون رسوا نگردد؟

بزرگی کنیزی بخرید. از وی پرسیدند : کنیز را چون یافتی؟
گفت: دو صفت بهشتی در او یافتم : فراخی و سردی

* مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه از او نیز بدزدیدن. پرسیدند:
به چند فروختی؟ گفت به اصل سرمایه.