|
گشتاپو با شاپو! |
|
نادره افشاری |
دوازده تا پله میخورد میرود
پائین. بعد میرسی به یك هشتی. دری باز میشود و بوی عطر غذا از همان راهرو میزند
زیر دماغت. همه جا تاریك است. چند آباژور كوچك با فاصله از هم روشن است. روی میزها
شمعها میلرزند و تو تاریكی، درست مثل سالن سینما، زمان میخواهد كه چشمت به
تاریكی عادت كند. عینك سیاه شده از آفتابت را برمیداری، تا وضعیت را تشخیص بدهی.
بله، این جا رستوران “هفتخوان رستم” است. سالها قبل این جا بودی و حالا سالها از
آن سالها گذشته است.
دكوراسیون سالن را عوض كردهاند. چند ردیف مخده گذاشتهاند و بساط قلیان و لابد
شبها اگر بشود، عرقی و… تریاكی… آن هم این جا. لابد پلیس محلی این جا هم حق و حساب
میگیرد!!
"حسین مولن روژ" گرسنه است. گارسن میآید و من چند بار جمع و تفریق میكنم كه
بتوانم جور این دعوت را بكشم، می ترسم خیطی بار بیاورم؟!
چه نامی میتواند آن مرد شاپویی را كه ته صف تظاهرات، با فاصله از راهپیمایان راه میرود، در یك تصویر فوری نشان بدهد؟ حوصلهی استخوان لای زخم گذاشتن ندارم. نمیخواهد قاطی جمعیت شود. جمعیتی كه نیست. خوشبینانه صد تا صد و پنجاه نفرند و این، خودش خیلی است. تفاوتش با بقیهی مردم این است كه شاپو دارد و این ریخت و قیافه، در تابستان، كمدیتر است. زنها بازوها و سینههای لختشان را ریختهاند بیرون و مردها آستین كوتاه پوشیده و یقهی بلوزشان را باز گذاشتهاند. بعضی دستمالی دستشان گرفتهاند و عرق پیشانیشان را پاك میكنند. دست بیشترشان یك شیشهی آب یا نوشابه است و حین راه رفتن، جرعهای از آن را به گلوی گرمازدهشان سرازیر میكنند.
شاپویی كه مانتویی دراز و خاكستری پوشیده است، نه گرمش است و نه نوشابهای مینوشد. تمام حواسش را جمع كرده است كه فاصلهاش با جمعیت حفظ شود. ریتم پای راهپیمایان كه كم میشود، كناری میایستد و كنجكاوانه از زیر عینك دودیاش مردم را میپاید. از قرار برای كاری این همه زحمت را به خودش هموار كرده است. نمیشود آدم در ابن گرمای ماه ژوئیه كه دماسنج 34 درجه را نشان میدهد، از سر تفریح دنبال این همه آدم راه بیفتد؛ آن هم با این تیپ كه كنجكاوی آلمانهای بیخیال را هم برمیانگیزد. مردم میایستند. من میروم بالای بلندیای كه نقش سن را بازی میكند، تا چند بیانیهی همدردی و همراهی را از روی نوشتههایی كه دارم، بخوانم. شاپویی روی نیمكتی مینشیند. گویا تا جمعیت خودش را نظم میداد، فرصت كرده است و نوشابهای تگری از همان نانوایی كنج میدان خریده است. دارد گلویی تازه میكند. این جا دیگر حواسش كاملا جمع است كه قاطی جمعیت نشود. نیمكت دورتری را انتخاب میكند كه نزدیك یكی از این گروههای سیاسی انتخاباتی راست غربی است. از زیر عینك آفتابیاش همچنان جمعیت را میپاید و از همه مهمتر مرا زیر نظر دارد. وقتی از روی سن پائین میروم، بلند میشود و دو دستش را حائل چشمش میكند تا مرا از دست ندهد. من همهی اینها را میبینم و حواسم پرت میشود. مردم گرما زده چند بار شعار میدهند، بعد با بیحالی سرود “ای مرز پرگهر” و “یار دبستانی” را جویده جویده میخوانند و هر آن منتظرند كه زنگ آخر كار زده شود و بچپند تو “مك دونالد” راه آهن، یا پیتزا فروشی “هات” یا هر جای دیگری و به ویژه صدای بچههای گرمازدهشان را بخوابانند. اصلا با كلی وعده و وعید روز شنبهای به خیابان كشاندهاندشان.
پركارترینها در این بین، دوربین به دستهای دیجیتالی هستند كه عكسها را برای دادگاههای پناهندگی آماده میكنند. خیلیها از راههای دورتری آمدهاند. من خوشحال نیستم، با این همه از هیچی بهتر است. مردم وادادهاند. آنها كه میخواهند هم از آخور سیاسی بخورند و هم از توبرهی بازگشت، پیداشان نیست. قبلا راهپیماییها پر و پیمانتر بود. برخی برای سر و گوش آب دادن، قیافهها را دستكاری كردهاند. با این همه راضی هستم. دارم پلاكاردها و پرچمها را جمع میكنم كه یكی صدام میكند. با شنیدن نام مستعار سی سال پیشم جا میخورم. برمیگردم و شاپویی را میبینم. نمیشناسمش. با شاپو و عینك دودی و آن مانتوی كذایی خاكستری، هر كس دیگری هم بود، نمیشناختش. حواسم میرود به آن روزها. یك بار خودم را در همین میدان مونستر با زنجیر به مجسمهی بتهوون قلاب كرده بودم. چند شعار هم روی لباسم نوشته بودم. آن روز مدعی صدهزار زندانی سیاسی شاه خائن شده بودم. روزهایی كه وقت نداشتم سرم را بخارانم. از این فرودگاه به آن فرودگاه، از این هتل به آن مجلس سخنرانی… پول سفرها را… آخ، حسن یكبار از دهنش در رفت و گفت كه جورش را قذافی میكشد، یا یكی دیگر از این عربهای پولدار. مفت چنگ!!!
“آقا بزرگ” آن زمان، یا “منِ” حالا دارم زیر شاپوی یارو دنبال آشنای سی سال پیشم میگردم. شاپویی كلاهش را عقب میكشد، عینكش را بالای بینیاش جابجا میكند كه فریادی از خوشحالی میكشم. و همین… “حسین مولن روژ” را میشناسم. “مولن روژ” اسم تشكیلاتی “حسین” است كه پرویز و مهدی براش گذاشتهاند.
چقدر دنیا عوض شده است. هر كداممان كجاها پرت شدهایم؟! آخرهفتهها تا لنگ ظهر میخوابیدیم، بعد تو “مولن روژ” جمع میشدیم، صبحانه میخوردیم و بحث تشكیلاتی میكردیم. بعد دوباره به اتاقهای دانشجوییمان برمیگشتیم، چرت قیلولهای میزدیم، خودمان را تر و تمیز میكردیم و از غروب تا دمدمای صبح در “كافه مولن روژ” میپلكیدیم. از ساعت نه و ده به بعد هم، درست همان زمانی كه بحثهای سیاسی/تشكیلاتی داغ میشد، روی سن كافه “استریب تیزم”های تیزی راه میافتاد كه حواسها را پرت میكرد. همهی اینها در لحظهای از خاطرم میگذرد. “مولن روژ” را میبوسم. حسین با همان لبخند زمختش، با اشارهای به من میفهماند كه: “بازهم تظاهرات، تو هنوز هم ول كن نیستی؟” بقیهی كارها را به آرش میسپارم و پس از چند “بكن نكن” كهنه، دنبال حسین راه میافتم. میپرسد: “كجا برویم؟” همین نزدیكیها. حرفی نمیزنیم. تا پاركینگ میرویم و به سمت رستوران راه میافتیم. رستوران قشنگی است. با همان بساط سنتی منقل و قلیان و چای دیشلمه و مخدههای فرشی و كلی خرت و پرت وطنی. بوی چلوكباب و جوجه كبابش از همان پاركینگ كافه بینی را مینوازد. برقی حساب میكنم چقدر همراه دارم، تا این رفیق دیر و دور را میهمان كنم! با كمی ملاحظه میشود چلوكبابی لمباند و از نگرانی درآمد. كارت اعتباریام هم هست. با خیال ناراحت تو همان تاریكی و زیر نور شمعهایی كه نور نارنجی رنگ لرزانی را پخش میكنند، مینشینم و منتظر گارسن خوش تیپ كافه میشوم. “مولن روژ” بعد از این همه سال چه كارم دارد؟! از كجا شروع كنم؟! انگار هر دومان منتظریم آن یكی اول شروع كند. انگار اگر یكی شروع كند، آن یكی محكم میكوبد روی میز و میگوید: “دیدی، سوختی!!”
سوختن در پیش است. به گارسن میگویم: “صورت غذا”. “مولن روژ” میگوید: “صورت غذا چیه؟ از هر غذایی دو پرس بیار!” برق از سرم میپرد. دلم مثل سیر و سركه میجوشد. چه خبر است؟ “مولن روژ” میگوید: “چه كار میكنی؟” خودش میبیند. جبهه عوض كردهام. میخواهم خرابكاریها را درست كنم كه نمیشود. هرچه زور میزنم نمیشود؛ نه با رادیو، نه با حزب و دسته… “مولن روژ” سوخته است. اما بوی سوختگی از دماغ من میآید. میپرسم: “مریضی؟!” میگوید: “برای این لباس میگویی؟ میدانستم اگر شاپو را بردارم، میشناسیام.” هنوز آنقدرها خنگ نشدهای!” نشدهام. فقط شانس نداشتهام. خواستهام خودم بمانم. نشد. همه رفتند و گم شدند و یك دفعه مثل “حسین مولن روژ” از زیر شاپو سبز شدند كه مرا بسوزانند.
غذا فصل به فصل میرسد. یك میز موقت چرخ دار هم كنار میزمان اضافه میشود. حسین به هر غذایی ناخنكی میزند، بعد سفارش “ودكا لمون”میدهد. میپرسم: “هنوز هم روسی؟” میگوید: “با شیر اندرون شد… ” بعد مثل این كه از “با جان به در شود”ش خوشش نمیآید، حرفش را عوض میكند: “تو نمیخوری؟”
“چرا میخورم!” آن قدر هیجان و نگرانی دارم كه غذا از گلوم پائین نمیرود. حسین كارت اعتباری “امریكن اكسپرس”اش را روی میز میگذارد. خیالم راحت میشود. كمی ماست و خیار میخورم. كوكاكولای خنكی و میگویم: “گرمم است. كمی بنشینیم، بعد عرق میخورم.” بعد عرق میخوریم. آنقدر كه هر دو مست مست میشویم. من مستتر هستم و مستی است و راستی. “حسین مولن روژ” مثل همان روزها دیر مست میشود. از فریده میپرسم. براش تو رضائیه باغچهای خریده است و ویلایی و با بچههاش خوش است. حسین هم به تجارت و سیاحتش میرسد. پس تجارت میكند. كجا؟ در دوبی و روسیه. با روسها نمیشود مثل آن زمانها كنار آمد. مافیای روس كلی پورسانت میخواهد. اما نازی عربها… صفا میكند. تو نعمت خرغلت میزند. دعوتم میكند: “میهمانم باش! بیا آنجا ببین چه خبر است؟ چه جنسهای مونثی؟” چقدر برای حق زنان یقه پاره كردیم! سخت نگیرم. آن وقتها آن شعارها مد بود. حالا همه چیز دست خودمان است. مگر ما برای همین چیزها… چرا تو تظاهرات دنبالم آمده است؟ سوختم. چون آدرس نداشت. ندارد. این طوری راحتتر پیدام میكرد. كرد. برای یك سال كار و تجارت به دوبی دعوت میشوم؛ یك سال كار و خوشگذرانی دو نبش. بعد برگردم و برای همهی عمر راحت باشم.
به بهانهی دستشویی بلند میشوم. شاپویی ماموریت دارد. پس بقیه را هم این طوری قر میزنند! حال تهوع دارم. دوباره چشمم میسوزد و سینهام به خس خس میافتد. هوای خفهی كافه را نمیتوانم تحمل كنم. بیرون میآیم و نفسی میكشم. شاید…
28 ژانویه 2007 میلادی