|
سر زمین من |
|
قاسم نصرت |
دست هایم
از نور خورشید
لبریزند
اندیشه ام را
به بردگی هوا وُ
برگ وُ
آینه برده ای
شانه هایم زیر سنگینی توست
ابیات شاعرانت
ریشه در رگ هایم دوانده
نژادِ من از تمام قبیله های توست
و زبانم
رنگ تمام لهجه ها
سرزمین من
شعرم
پُر است
از نسیم عشق
که در کوچه های تو می وزد
چادر سیاه از سر بگیر
هزار کاوه آهنگر
پرچم عشق به چوب کشیده اند
آینه را وا بنه
زندگی در وسعت کوچه ها قد می کشد!