|
آن دیوانه دوستداشتنی |
|
محمود صفریان |
قسمتی از کارورزی سالهای
آخر دانشجوئی ام در یکی از دیوانه خانه ها گذشت.
آنچه طی چندین ماه در آن محیط دیدم واقعیت همان جوک هائی بود که طی سالها شنیده
بودم. کماکان نه تنها، ناپلئون بناپارت، و استالین وحتا پیغمبرهای
مختلف را داشتیم، بلکه عشاق سینه چاکی نیز، گاه اشک ریزان دورمان را می
گرفتند و چه سوزناک اشعاری را می خواندند. هم " وامق " داشتیم، هم
" فرهاد"، هم " مجنون " و هم " رامین " ....گاه حتا سروده هائی را که نشنیده بودم "
و چه زیبا هم بودند " برایم می خواندند....دنیای بی حصار و متنوعی
بود
اما موردی که بیشتر از همه نظرم را جلب کرده بود، مرد لاغر مردنی ریش نتراشیده ای
بود که ادعای می کرد همه ی دیوانه های دیگر را زیر فرمان
دارد. و گاه نیز به حال " خبر دار " در حاشیه کوچه باغ محوطه می ایستاد و
در ذهن و خیال خود، سایرین را در حال " رژه نظامی " از جلوی خود عبورمی داد.
حرکات عضلات صورت، چین های پیشانی، اخم و گاه لبخند او، حکایت از حالاتی داشت که به
هنگام عبور خیل رژه روندگان! به او دست می داد. بهت آور اینکه در پایان این نمایش
اوهامی!! خسته، عرق ریزان و نفس زنان؛ در پای درختی می
نشست و ماجرا را با آب تاب برایم که گوشی شنوا بودم تعریف می کرد... (
خدا ببخشد مرا که با تائید
و تعریف هایم، او را بیشتر هوائی می کردم.
)
در مقابل، یکی دو لندهور ِ نخراشیده و نتراشیده هم بودند که من از دیدن هیبت آنها
بیم داشتم. و می دیدم که حتا محافظین تیمارستان هم از آن ها حساب می برند.و گاه که
به سرشان می زد، چه بلوا و آشوبی راه می انداختند. عربده که می کشیدند، ساکت کردن و
به " غل " کشید نشان ساده نبود.
و متحیر می شدم وقتی که دوست " فکسنی " و مردنی من باد به غبغب می انداخت و وانمود
می کرد که ترس از او ست که " نکره " ها ساکت می شوند. و گاه تکه چوبی را به دست می
گرفت و گمان می کرد که " گرز " رستم را به دست دارد. در محدوده همان درخت که در
سایه اش می ایستاد، کرکری می خواند و برای من و یکی دو دانشجوی دیگر نفس کش می
طلبید، و خدا را هم بنده نبود....اسم بیماریش یادم نمانده... ولی می دانم که ریشه
می دواند. گویا بر گفتار طلائی کتیبه داریوش بزرگ که با خط میخی در موزه تخت جمشید
موجود است و آرزو کرده که:
"... خدایا!
ایران را از دروغ و خشکسالی در امان بدارد..."
به خط عربی! باید افزود ....
" و از بیماران
روانی "