ما
هم از مخلصان طنز های عمران صلاحی هستیم.
-------------------------------------------------
با اجاز باز نشر می دهیم.
==============
تلفن
دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت: منزل فلانی؟
گفتم: خودم هستم،
بفرمایید.
گفت: من شماره تلفن شما
را به سختی پیدا كردم. اول تلفن زدم به آقای باباچاهی، از ایشان تلفن آقای لنگرودی
را گرفتم. بعدن تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان شماره تلفن آقای صالحی را
گرفتم، بعد تلفن زدم به آقای صالحی و از ایشان تلفن جنابعالی را خواستم. ایشان هم
شماره تلفن شما را به من دادند. من به آن شماره زنگ زدم، گفتند فلانی دو- سه سال
است كه از اینجا رفته. پرسیدم شماره تلفن جدید آقای فلانی را دارید؟ گفتند نه،
نداریم. شما می توانید از مرکز118 سئوال کنید تلفن زدم به 118 و شماره تلفن شما را
از آتجا گرفتم. گفتم
:متاسفم که این همه توی زحمت افتادهاید. واقعا شرمندهام. حالا امرتان را
بفرمایید؟
گفت: میخواستم از شما
تلفن آقای احمدرضا احمدی را بگیرم!
*****
وداع با اسلحه
ابراهیم گلستان در مصاحبه ای نقل کرده که بعد از کودتای
28 مرداد " نجف دریا بندری " را هم می گیرند به این جرم که عضو " جمعیت طرفداران
صلح " بوده است.
دریابندری میپرسد: دلیل این اتهام چیست؟
میگویند: دلیلش این است كه تو كتاب «وداع با اسلحه» را ترجمه كردهای!
*****
شمس و مولوی و حافظ
«شمس لنگرودی» و «حافظ موسوی» و «شهاب مقربین» نشر «آهنگ
دیگر» را میچرخانند. روزی شخصی به دفتر انتشارات تلفن میزند و این مكالمه صورت
میگیرد:
- آقای حافظ؟
- بفرمایید، من شمس هستم.
- من با آقای حافظ كار داشتم.
- حافظ رفته پیش مولوی.
شخص تلفنكننده كه فكر میكند او را سركار گذاشتهاند، تلفن را قطع میكند. در حالی
كه «شمس لنگرودی» درست گفته بود؛ «حافظ موسوی» رفته بود پیش دوست شاعرش «علیشاه
مولوی»!
*****
آببندی
روزی به میرزا اسكندرخان قراچهداغی (جمشید ارجمند)
گفتیم: «ما توی لطیفههای شما آب میبندیم و اینور و آنور استفاده میكنیم.»
میرزااسكندرخان گفت: «ازآبگذشتهها را بده خودمان هم استفاده كنیم!»
*****
تغییر نام
پرویز شاپور بیشتر لطیفههایی را كه تعریف میكرد، خودش
میساخت. مثلا میگفت: «روزی در گورستان عدهای را دیدم كه روی سنگ قبری با قلم و
چكش دارند كار میكنند.
پرسیدم: شما چه كارهاید و اینجا چه میكنید؟
جواب دادند: ما ماموران ثبتاحوال هستیم. این مرحوم در زمان حیاتش تقاضای تغییر نام
كرده بود، حالا با تقاضای او موافقت شده!»
*****
مجوز
زمانی بود كه وزارت ارشاد فقط به افراد متاهل مجوز نشر
میداد. یك روز یك نفر به وزارت ارشاد مراجعه می کند و تقاضای 2 مجوز نشر می کند.
می پرسند چرا 2 تا؟
پاسخ میدهد: برای اینكه دو تا زن دارم!
*****
ریحان
یحیی ریحان از شاعران طنزگو بود و روزنامه فكاهی «گل زرد»
را در میآورد. نصرالله شیفته حكایتی در كتاب «شوخی در محافل جدی» از او نقل كرده
كه خلاصهاش این است: «ریحان» در یكی از سالها، نامهای به وزارت فوائد عامه نوشت
و تقاضای كار كرد. فجرالسلطنه زیر نامه او نوشت: در این وزارتخانه آن قدر «گل و
لاله» هست كه دیگر نیازی به «ریحان» نیست!
*****
بزرگداشت
پس از درگذشت استاد فرات، روزنامه توفیق مراسم بزرگداشت
او را در سالن امیركبیر مدرسه دارالفنون برگزار كرد. در این مراسم از نگارنده این
سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند كلمهای درباره آن شادروان سخنرانی كند.
نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: استاد از بزرگترین مشوقان من درشعر بودند.
حسین توفیق كه در ردیف جلو نشسته بود، با صدای بلند گفت:
برای همین است كه هیچی نشدهای!
*****
شعر خوانی
در یكی از انجمنهای ادبی از شاعری دعوت كردند كه شعری
بخواند. شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع كرد به ورق زدن دفتر شعرش. این كار، چند
دقیقه به طول انجامید. دبیر انجمن كه حوصلهاش سر رفته بود، گفت: آقا، لفتش ندهید،
زودتر شعرتان را بخوانید...
شاعر، بادی به غبغب انداخت و گفت: میخواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخواندهام.
استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!
*****
زبان
این لطیفه را از ولیالله درودیان شنیدم:
یك نفر برای استخدام به ادارهای میرود. مسوول استخدام میپرسد: شما زبان
فرانسوی میدانید؟
داوطلب میگوید: آن را هم یك كاریش میكنیم!
*****
اصغر ترقه و...
هنرپیشهای - نامش را فراموش كردهام، به نظرم سمسارزاده
باشد- نقش یك آدم عصبانی را در سریالها ایفا میكرد و با نام «اصغرترقه» معروف شده
بود.
اصغر واقدی، شاعر خوب معاصر كه حالا مقیم آمریكاست كتاب شعری درآورده بود به اسم
«جرقه». بروبچههای شاعر اسم واقدی را گذاشته بودند «اصغرجرقه»!
*****
وسواس
نادر نادرپور، بسیار انسان آراسته و پیراستهای بود و بعد
از هر كاری حتی دست دادن با افراد، دستش را با صابون میشست.
یك روز شادروان محمد مالمیر با او دست داد و گفت: استاد میبخشید كه شما را توی
زحمت انداختم!
*****
مرخصی
یكی از سربازان وظیفه را به محل درگیری قاچاقچیان و
ماموران دولت فرستاده بودند. آن سرباز بعد از یك هفته به تهران برگشت و گفت: از
قاچاقچیان مرخصی گرفتهام!
*****
كشور
از محمد قاضی پرسیدند: در حال حاضر داری چه كار میكنی؟
گفت: كشورداری.
راست هم میگفت، چون اسم همسرش «كشور» بود!
*****
بیخانمان
قاضی كتاب «بیخانمان» را به همسرش تقدیم كرده و نوشته
بود: به كشوربانو كه مرا باخانمان كرد.
عدهای فكر میكردند كشوربانو همان «شهبانو» است و برای قاضی كلی حرف درآورده
بودند!
*****
دكتر
مفتون امینی میگفت:
به مجلس ختمی رفته بودیم كه سخنرانی میگفت:
آقای دكتر شخص بسیار نیكوكاری بودند. از بیماران بیبضاعت حق ویزیت نمیگرفتند و
حتی پول داروی آن ها را هم میدادند.
یك نفر رفت زیر گوش سخنران گفت: آن مرحوم دكتر ادبیات بودهاند، نه دكتر طب.
*****
مهمان
شاعری به ما تلفن زد و مبلغی پول خواست. در جایی قرار
گذاشتیم و پول را به او رساندیم.
وقتی پول را گرفت، گفت:
این پشت یك قهوهخانه هست. بیا برویم آنجا. مهمان من!
*****
احترام پدر!
در روستایی پدر و پسری سخت دعوا كرده بودند، پسر زده بود
سر پدر را شكافته بود. چند روز بعد از این ماجرا، ریشسفیدان ده جمع شدند تا این
پدر و پسر را آشتی دهند.
پدر و پسر هر یك دیگری را مقصر حادثه معرفی میكرد. كار داشت بیخ پیدا میكرد كه
یكی از همسایهها سیگاری روشن كرد و میخواست آن را به پسر بدهد تا عصبانیت او رفع
شود. پسر سرش را پایین انداخت و با اشاره به پدرش گفت: من پیش پدرم سیگار نمیكشم!
*****
لوح تقدیر
در مراسم تجلیل از استاد ابوتراب جلی، به او لوح تقدیر
دادند. استاد جلی لوح را گرفت و گفت: هدیه ارزندها ی است. قابش 15 هزار تومان می
ارزد، می توانم از آن استفاده
بهینه کنم
*****
دعوت
به آقای خرسندی گفتند: از تو دعوت میكنیم فردا شب به
فلان ضیافت بیایی، آیا میآیی؟
جواب داد: با كمال خرسندی.
شب بعد او را دیدند كه با برادرش به آن ضیافت رفته است. معلوم شد اسم برادرش «كمال»
است!
*****
دفتر یادبود
سال 56 در نگارخانه تختجمشید نمایشگاه مشتركی گذاشته
بودند از آثار طراحی پرویز شاپور و بیژن اسدیپور و عمران صلاحی. مدت نمایشگاه یك
هفته بود، اما یك هفته دیگر آن را تمدید كردند.
به شاپور گفتند: حتما تمدید نمایشگاه به علت استقبال مردم بوده است.
شاپور گفت: نه عدهای نرسیدهاند بیایند توی دفتر یادبود نمایشگاه فحش بنویسند،
تقاضای تمدید آن را كردهاند!
*****
ممیزی
ابوالحسن صبا اشعاری را كه در اركستر او اجرا میشد،
كنترل میكرد. از او علت این كار را پرسیدند.
گفت:
از بس كه شعرا در اشعار خود (باد صبا) میآورند و هی آن را تكرار میكنند. وقتی
خود من رهبر اركستر هستم، این باد خوشایند نیست.
*****
مالرو
آندره مالرو، نویسنده معروف فرانسوی سالها قبل چند روزی
به تهران آمد. در مجلسی كه به افتخار او برپا شده بود، یكی از چهرههای فرهنگی
سخنرانی كرد و گفت: فرانسه شخصیتهای بزرگ و برجستهای مانند مالرو دارد. تازه این
شخصیت «مال روی» فرانسه است وای به شخصیتهای «اتومبیل روی» فرانسه!
جمعیت خندیدند، ولی آندره مالرو نفهمید چرا میخندند.
*****
دستمزد
«دلكش» خواننده معروف كه چندی پیش درگذشت، قبل از انقلاب
به یك مجلس عروسی دعوت شده بود كه بخواند. دلكش درخواست هزار تومان دستمزد كرده
بود. (كه در آن موقع خیلی زیاد بود.)
صاحب مجلس به این مبلغ اعتراض كرده و گفته بود: این مبلغ دو برابر حقوق مدیركل
كارگزینی اداره ماست.
دلكش گفته بود: اشكالی ندارد، از همان آقای مدیركل كارگزینی دعوت كنید برایتان
بخواند!
*****
مرحمت
«كمال تعجب» و «كمال تشكر» (!) برای كاری به ادارهای
رفته بودند. مسوول مربوطه آن ها را خیلی معطل كرد.
«كمال تشكر» گفت: از طلا بودن پشیمان گشتهایم.
«كمال تعجب» هم گفت: مرحمت فرموده كم فسفس كنید!
*****
طبع شعر
صبوری (پدر ملكالشعرای بهار) ملكالشعرای آستان قدس رضوی
بود. روزی یكی از راجههای هندوستان برای زیارت به مشهد آمد. در مجلسی ملكالشعرای
صبوری را دید و گفت:
واقعا مملكت شما مملكت گل و بلبل است. من هم كه اینجا آمدم شاعر شدم. امروز
صبح بیدمجنونی را در هوای لطیف پس از باران دیدم و گفتم: «درخت، بزرگ و سرسبز».
خواهش میكنم مصراع بعدی را شما بسرایید.
صبوری هم بلافاصله گفت: ابجد، حطی، هوز.
راجه هندی آفرین گفت و برخاست و صلهای به «صبوری» داد.
*****
گشاد
روزی در انجمن ادبی صائب، یكی به استاد عباس فرات گفت:
استاد! موهایتان حسابی ریخته.
فرات گفت: سرم برای موهایم گشاد شده!
*****
زبان
دكتر «رضازادهشفق» برای تولد همسرش یك جلد كتاب لغت
خرید. دوستی پرسید: پارسال برایش ساعت طلا خریده بودی، چرا امسال كتاب لغت
خریدهای؟
دكتر شفق گفت: پارسال كه ساعت طلا خریدم، همسرم گفت كه نمیدانم به چه زبانی از تو
تشكر كنم. حالا این كتاب را گرفتم كه بداند با چه زبانی و لغتی تشكر كند!
*****
حد وسط
شخص یاد شده بالا (دكتر شفق) روزی با دوستی توی هتلی در
اصفهان استراحت میكرد. صدای فروشنده دورهگردی آن دو را كلافه كرده بود. بالاخره
هر دو به كوچه رفتند و بچه را در میان گرفتند و از دو طرف دعوایش كردند.
شفق با عصبانیت گفت: كسی كه این صداهای ناهنجار را در میآورد یا باید احمق باشد،
یا دیوانه.
بچه كه وسط آن دو ایستاده بود، گفت: من نه احمقم و نه دیوانه، بلكه بینابین این دو
تا هستم!
*****
سن و سال
از آقای شكرچیان پرسیدند: چند سال دارید؟
گفت: 559 سال.
پرسیدند: چرا این قدر زیاد؟
گفت: برای اینكه یك عدد به آن اضافه شده!
*****
هنر
در زمان رضاشاه با زور سر مردم كلاه پهلوی میگذاشتند.
روزی رضاشاه در مجلسی «شاهزاده افسر» (شاعر معاصر) را با آن كلاه میبیند و
میپرسد: چطور است؟ افسر میگوید: هر عیب كه سلطان بپسندد هنر است!
*****
پیری
كریم بوذرجمهری در زمان رضاشاه شهردار تهران بود. روزی
رضاشاه او را دید و گفت: كریم! پیر شدهای.
بوذرجمهری گفت:
گرچه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخیزم!
*****