تقدیم به همسرم
|
رویای عشق |
|
علی آرام " عطاران " |
بامداد خنک يک صبح پاييزی، در حاليکه روشنايی
سفيدگونه رقيقی از کنار پارچه چشمبند؛ وجودش را به رخ مي کشيد، وادارم کردند با
چشمان بسته کنار ديوار بايستم. ترس فزايندهای به جانم افتاده بود به همراه نسیم
خنکی که معلوم نبود از کجا و کدام سمت ميوزيد. نسیمي که تارهاي ناپيدای وجودم را
ميلرزاند و ميسوزاند. همانجا بود که مایعی ولرم راه افتاد توی پاچه شلوارم. پيش از
آنکه بفهمم چه برسرم خواهد آمد، يکی با تحکم لبه لباسم را گرفت و کشید. پس از اينکه
مدتی همراه خودش توی حياطی بزرگ چرخ داد، از در آهنی بيرونم کرد و گفت: «آزادی، اما
پشت سرتو نگاه نکن و برنگرد.»
آن مايع ولرم خيلی زود، سردی چندشآوری پيدا کرده و تنم را لرزاند. بدتر از آن زانوهایم بودند که از بیحسی انگار مال خودم نبودند. چنانکه مجبور شدم تلوتلو خوران و به آرامي راه بروم. بعد هم رانهایم براثر مالش با شلوارم به سوزشی کشنده افتادند.
اين موضوع چنان به سرعت گذشت که نپرسيدم بر سر وسايلم چه آمده است و يا اصلا آنها را برميگردانند! تنها سعی کردم نگاهی به دور و برم بکنم. بزودی خودم را نزديک خيابان پت و پهن دیدم، جايی که جنبدهای ديده نميشد، مگر گهگاه ماشینی پرشتاب و خاموش صفير کشان ميآمد و دور ميشد.
چندبار نفس عميق کشيدم و سعی کردم ترس و وحشتی که فلجم کرده بود از خود دور کنم. ميخواستم زودتر برسم به خانه، اما نه زانوهايم توان راه رفتن داشتند و نه سوزش ران پايم اجازه مي داد از اين تندتر بروم. هنوز نفهميده بودم کجا هستم. با ديدن روشنايی چراغهای مغازهای آنسوی خيابان، سعی کردم خودم را به آنجا برسانم، اما با صدای گوشخراش بوق ماشينی از جا پريدم.
آمدم وسط اتاق، روی فرش دستباف کهنه قديمي دراز کشيدم. هر وقت از اين کابوس از خواب ميپرم، از تختم پايين ميآيم و وسط اتاق ولو ميشوم. جايی که برای من حکم مرکز عالم را دارد. زمانی معشوقههای فراوان و دلدادههای انبوهی خوابیده بود.
تنم از عرق خيس شده است. سعي ميکنم به كابوسم فکر نکنم. اما نمي توانم. وحشت اين کابوس چنان در جانم لانه کرده است که اگر صد سال دیگر هم عمر کنم، نميتوانم طعم وحشت آن را پاک کنم.
احساس تشنگی مي کنم و تلخی که زبانم را به سقف دهانم چسبانده است. بدتر از آن بدنم داغ است و شقيقه هايم مي سوزد. اما کلافه تر از آنم که از جايم بلند شوم. تاریکی هيبت ترسناکش را همه جا پهن کرده است. زمان درازی به پنجره خيره مي شوم. از فکر اين که بايد زمان درازی منتظر دميدن روشنايی باشم، بار ديگر دچار وحشت مي شوم.
بدون اينکه افکار يأس آلود راحتم بگذارند، به فکر فرو مي روم. نمي فهمم چگونه دوباره بدستشان بياورم. همه غارت شده اند، مگر بخشی از آن را که زنم پنهان کرده است. گرامافونم همچنان روی ميز چوبی است. با اينکه صفحه ای ندارد، اما احساس مي کنم کار مي کند. صدای آهنگی شنيده مي شود که فراتر از درک آدمي است. گاهی برای دمي کوتاه تُن صدا پایین مي آید، اما تا مي خواهم چشمانم را وا کنم، آوازی گسسته و منقطع تاريکی ياس آور شبهای پاييزی را در قلبم مي چکاند. مانند یک فانتزی که با محو تدريجی اندوه مي آورد و بيش از پيش گيجم مي کند. حواسم را متمرکز مي کنم، ضجه دردناکی از دور دست ها شنيده مي شود. به هر سختی برمي خیزم و بسوی پنجره مي روم و بیرون را تماشا مي کنم، نه آنجا خبری نیست. تنها گربه سیاهی روی دیوار همسایه چمباته زده است و با چشمان براق به من خیره شده است. اما نمي تواند ضجه گربه باشد.
دوباره برمي گردم سرجایم دراز مي کشم، مثل عاشق زخم خورده به رد پای معشوقم خيره مي شوم. از آخرین باری که آنها را لمس کردم خیلی گذشته است. تنها چيز ارزشمندی که برايم مانده، راپسودی رويای عشق است، که آنهم شکسته و دو نيمه شده است. صفحه شکسته را توی دستم مي گيرم و ساعتها نگاهش مي کنم. نمي توانم بفهمم چه سر بقيه آنها آمده است. دیگر با آوای و ترنم ش بيگانه ام. در این چند ماه خیلی تغییر کرده ام. ميان من و آنها، جز سکوت و خاموشی چیزی نمانده. و همينطور ميان من و خانوادهام. نام این زندگی نیست، نه این زیستن نیست. که هر شب کابوس ببينم. و گربه ها با چشمان براق بهم خیره بشوند. چرا هیچکی به حال من ترحم نمي کند. نمي دانم چکار کنم. در باره هر راه حلی که به عقلم رسيده فکر کردم، حتا خودکشی. ناخودآگاه رو به آسمان مي کنم و فرياد مي زنم: «خدايا، ای کاش تنها اين يکی را برايم نگه مي داشتی؟»
اما صدايم را خودم هم بزور مي شنوم. سعی مي کنم بدانم ساعت چند است، اما تاريکی مانع مي شود. زنم را صدا مي زنم که ليوانی آب بياورد و از وقایع جولای 820 بگوید و از کشتار پس از آن؛ با این که فقط چند ماه از آن موقع گذشته، اما دلم مي خواهد بدانم پس از يورش مغولان چه برسر دوستانم آمده است. اما فايدهاش چيه؟ مگه کمال که بهترين دوستم بود، مسخرهام نمي کرد. احساساتیام نمي خواند و خيال پرداز که منافع خلق را فراموش کردهام و سانتی مانتال شدهام. دلش مي خواست مثه خودش باشم، برای همين یک روز اعتراف کرد و حرف دلش را زد. حتا فهميدم دارد محاکمهام مي کند. مي گفت: «تو خرده بورژوايی و بدرد مبارزه نمي خوری.»
من فقط لبخند زدم. گفتم من فقط خودم هستم! آدمي كه ميخواهد عاشق باشد، عشق زمينی نه آسمانی و ملکوتی. خيالم به گذشته های دور کشیده مي شود. روزهایی که بهانهای در کار نبود. برای خوش بودن و عاشق شدن. چگونه با صدای بلند تکرار مي کرديم : «مبارزه به آدمها انگيزه زندگی و عشق القا مي کند.»
اما اين دروغ است. من ديدم چگونه آدمهای مبارز، زندگی ديگران را گرفتند، چگونه با نیت کاشتن بذر عشق، تنفر و بيزاری بار آوردند.
گذشته چه دور به نظر مي رسد و دست نيافتنی. مانند رويايی گنگ و مبهم. چه چيزی ميان رويای ديروز و واقعيت امروز فاصله انداخته است؟ لاندو معتقد بود اگر مسائل پوچ و مهملی همچون آرمانگرايی و تقدس گرايی؛ به عنوان انديشه های مدون و ارزشی، اين چنين در ميان ما نفوذ کرده و وظيفهدار نجات و رستگاری مردم شده است؛ لابد دلايل مختلفي داشته است، دلايلي كه بخش مهمي از آن به گذشته برمي گردد. گذشتهای که مبانی علمي تجربی مانند اکنون وجود نداشته، در عوض علوم نظری به شيوه تفکرهای فلسفی، دينی و عرفانی صورت حقايق مسلم و ايمانی بوده است. و با همين تفکر تنها عملكردی را نيک و پذيرفتنی مي دانستيم که تابعی از ايده آل ها و آرمان های دينی و مسلکی ما باشد. و تداوم آن در پروسه زمان با نوعی برداشت متفاوت به ما رسيده است.
اما آنچه باعث فاصله گرفتن و حتا بيزارم از آنها مي شود، علاقه منحط و عوامانه آنهاست. چيزی که حتا از تصور آن دچار آشوب و تهوع مي شوم. قبول دارم فقر و بيچارگی، مردم را در خود فرو بلعيده، اما غم نان و درد و رنج آن، مثل پوچی و بيهودگی زجرآور نيست. آن چيزی که مرا آزار مي دهد، فقدان عشق است. فقدانی که بيهودگی مي آورد و مانند خوره روحم را مي خورد و ذوب مي کند.
عبدی با قيافه حق بجانب نالید: «عشق راستين در خداوند متجلی است.»
کمال دنبال حرفش را گرفت: «خداوند هم نمودش در مردم است.»
دلم مي خواهد از جمع آنها فرار کنم، اگه لازم باشد حتا از خودمم هم فرار ميکنم. چگونه؟ بدون اين که بدانم بی هدف در خیابان قدم مي زنم.
يک روز پاييزی، در پياده روی عريض و طويل خيابان احمدآباد بی هدف قدم مي زنم. احساس می کنم توی این مدت خیلی چیزها عوض شده است، خانه ها، فروشگاه ها و جدول کشی ها اما یکنواختی و تسليم جای خودش است.
زمان زيادی مي گذرد. عابر چندانی ديده نمي شود. تنها برگ درختان زمين را پوشانده است که با اندوه سعی مي کنم آنها را لگد کوب کنم. حتا بوی تند و تيز پوسيدگی برگ های مرطوب که با طعم توتون کهنه همراه است و هميشه آنرا دوست داشتم، نمیتواند چيزی از اندوهم بکاهد. با اينحال با آزردگی تسليم گونه چشمانم را می بندم و سعی می کنم بوی پوسيدگی که در هوا پخش شده، درون سينه فرو کنم. بدنبال فرو دادن پی درپی نفس ها، بوی مرفين تندی شامهام را نوازش می دهد، ناخودآگاه چشمم را باز می کنم. زنی را می بينم که باد چادرش را به تنش چسبانده است. برجستگی هایش مواجش سرازير شدند تو چشمانم. دگرگون شدم، بطوريکه کمي از رخوت و سستی ام پريد، اما صدای سلام آشنایی، آن احساس اوليه را برگرداند.
«سلام خرده بورژوا»
نزديکتر آمد. لاندو بود. بزرگتر از من بود و تجربيات زیادی داشت. مهمتر از آن نفوذ انکار نشدنی روی ديگران. اما عیبی که داشت نه پايبند مرامي بود و نه پيرو کسی. تازه افکار ديگران را مي خواند و سخره شان مي کرد. طعنه زنان گفت: «شرط مي بندم دنبال تيکهای.»
زهرخندی زدم و خواستم راهم را بگیرم که مانع شد و گفت: «قهر نکن، ميخوام باهات حرف بزنم.»
«باز چه شده؟»
«اول آشتی، بعد گپ دوستانه.»
بلافاصله دستش را پيش آورد، زورکی باهاش دست دادم. قدم زنان راه افتاديم. زمان زيادی حرف هایی معمولی زد، خيلی وقت بود که حوصله شنيدن اين چيزها را از زبان هيشکی نداشتم. خواستم از او جا شوم، فهميد و تندی گفت: «مي دانم دردت چيه، برای همين دوست دارم بهت کمک کنم.»
«خُب»
«ببین عشق برای تو مرده، اما من مي تونم کاری کنم به عشق واقعی برسی.»
«تو را چه به عاشقی!»
«بهتره تند قضاوت نکنی. گفتم عشق واقعی! آرمان گرایی را بذار برای کمال و عبدی و فرشيد. من چيزی را باهات آشنا مي کنم که بهت آرامش بده. خُب چی مي گويی؟ قبول؟»
چون ساکت شدم، گفت: «اما بهتره اول لبی تر کنيم.»
ناخودآگاه وايستادم. با کمي دلخوری گفت: «اگه ميخوای امُل بازی در بياری، اصرار نمي کنم.»
نمي دانم چرا تسلیم شدم و راه افتادم. چيزی نگذشت که توی کلبه ميدان پارک تندتند گيلاس های شراب قرمز را به سلامتی مي نوشيديم. خيلی زود کلهام گرم شد. نمي دانم شرابش قوی بود يا چون برای بار اولم بود. احساس کردم دنيای تازهای را تجربه مي کنم. نوعی سرخوشی و شنگولی که گرچه بيهودگیام را از بين نبرد، اما به حد زيادی از اندوهم کاست.
لاندو به پرچانگی افتاد. تجربه زيادی در رابطه با زنان داشت. بدون اين که پيش خودم از او بت بسازم، تسليموار به حرف هايش گوش کردم. معتقد بود دخترهای جوان خيلی فانتزی و خيالبافند. برای همين نه توانايی عاشق شدن دارند و نه مناسب لذت جويی هستند. آنها سعی مي کنند نقش معشوق رويايی را بازی کنند، آنهم بطور ناشيانه. اما برای موفقيت بايد رفت سراغ زنان پخته و با تجربه. نيازی هم برای رفتن به خانه های خاصی نيست، که توی همين خيابان برآورده مي شود.
زمانی که صحبت هايش به اوج خود رسيده بود و مرا سراپا گوش ديد، يکباره پرسيد: «تا حالا با زنی خوابيدی؟»
گفتگوی ما بزودی دوطرفه شد. اکنون ديگر آن جوانی نبودم که تنها شنونده مبهوت باشم. که من هم تنها تجربهام را برايش تعریف کردم. رابطهای که با بیوه مسن همسايه محله مان داشتم. حتا بهش گفتم چگونه عاشقاش شده بودم. گرچه آن اتفاق در مقايسه با تجربيات او ناچيز بود. اما برای خودم هيجان انگيز بود.
دلداریام داد؛ درست که تجربهام هيچ مشابهتی با عاشق شدن نداشت، اما آن را در برابر عشق رويايی؛ از واقعيت بيرونی برخوردار دانست. تجربهای که توأم با هيجان واقعی بود، نه ايده آلی خيالی که در تبادل کلمات عاشقانه خلاصه مي شد.
«موزيک دوست داری؟»
«گوش مي کنم. تار و آوازی و اگر هم شنگول باشم تصنيفی شاد. »
«نه، بايد سمفونی گوش کنی. آنهم با صفحه گرامافون، گرد است با خطوط دوار. و سوزنی که آوای جادويی آنرا در هوا پخش مي کند، تا ذرات بينهايتش از گوشهايت توی سرت فرو برود و بجانت بشيند.»
شبی سرد زمستان که برف مي باريد، مرا به اتاقش دعوت کرد که گنجينهاش را نشان دهد. به بقيه هم گفته بود بيايد. چای را آماده کرده بود که صدای زنگ شنيده شد. بالاخره آمدند. همراه خودشان کمي مه و برفآبی آوردند که روی شانه و سرشان بود. با اين که برفآب بزودی آب شد، اما خيسی چندشآور آن را حس مي کردم.
کمال سیگاری روشن کرد و چنان تندتند پک زد که اتاق پر از دود شد. فرشيد استکان های عرق را چيد و مثل هميشه ساقی جمع شد. عبدی برای خودش چای ريخت. جو خوبی حاکم شده بود، تنها من بودم که احساس مي کردم با اونها جفت نیستم. منی که نه آرمانی داشتم و نه عاشق بودم.
تا بخود آمدم موزيکی توی اتاق پخش شد که نوايی رويايی داشت، شروع نواها شورانگيز و هيجانی بود، اما با محو تدریجی، اندوهی با خودش آورد که مرا از خود بيخود کرد. چون شيفتگی مرا ديد، شروع کرد که اين قطعه نامش رويای عشق است. تمام موومان های آن القای يک روحيه عاشقانه و تسليم در برابر عشق به همراه نوعی وابستگی ديوانهوار به آن، حتا اگر اين عشق رويايی باشد.
برخاستم و از نزديک به گنجينه اش زُل زدم. در حالت خواب و رويا، نگاهم از صفحه ای به آلبوم ديگری مي لغزيد و در ميان آن گم مي شد. همچنان که ماه به آرامي در ميان ابرهای تيره و خاموش فرو مي رود. صفحهای برداشتم و شروع کردم به تماشای آن، نگاهم از سوراخ گرد وسط بسوی دواير گرد و منظم اطراف کشيده شد. هر چه به سمت لبه آن مي رفت بزرگتر و مواج تر. مثل افتادن سنگی در استخر آب که با هر موجی دامنه آن بزرگتر مي شد. موج ها آواز مي شدند، آوازی که هر لحظه بلندتر و رساتر.
ديگران را خوش نيامد. مرا سانتي مانتال خواندند، با افکار و گرايشاتی خرده بورژوايی. ناچار شد صفحه دیگری بگذارد. سمفونی شماره 9 گوستاو ماهلر. نامش را گذاشته بود سمفونی مرگ. براستی که بوی مرگ از طنين سازهای بادی استشمام مي شد. انگار عدهای با افکار ماليخوليايی دنبال کسی راه افتادهاند. با هارمونی های حماسی و افسانهای در وصف زندگی بهشتی. برای کسانی که به پيشواز مرگ ميروند. عجيب بود، با اينکه صدای ارکستر بوی نفرت آوری مي داد. اما آنها را مجذوب کرده بود.
بعد نوبت شوستاکويچ شد و سمفونی 1905 و انقلاب بزرگ. سرشار از نواهای پرشور و مهيج، با توالی های سريع و تند يکی پس از ديگری. مارش ها مي غريدند، سنج ها زنگ مي زدند و طبل ها کوبيده مي شدند. در پی آن آواز کُر آغاز شد و صدها آوازه خوان در ستايش انقلاب خواندند.
فرشيد مي گويد: «هر پرنده برای زاده شدن، چاره ای ندارد مگر با شکستن تخم. کسی مي تواند متولد شود که بيش از هر کاری دنيای پيشين را ويران کند.»
آواهای پرشور ما را به خيابان مي کشاند. کاش مي شد روی يک سخن تأمل کرد. روی يک گفته تفکر کرد. هر چه است شعار و شور و شعف انقلاب. خيابان ها شلوغ است. جوانان با هر صدايی به گوشهای مي گريزند. سربازان نارنجک گازآور و تير هوايی شليک مي کنند. همه چيز آماده است برای انفجار. همه چيز مهيا است برای نابودی و تولدی تازه، تولدی که مي توانست اجتناب ناپذير نباشد! اما گور پدرشان، من که آرمانگرا نيستم. نگاه کن، تا آرمان را در چهره همه شان ببينی.
نه دوست من، داوری تو نارواست. این منصفانه نیست. بهتر است با شناخت واقعيت به آواز آنان گوش بدی، آنگاه مي توانی بفهمي که درد و الم آنها چیست؟
کمال ناليد: «کاش زندگی محرومان را نمي ديدم، ستم و بيداد بورژواها را، که بخواهم از آنهمه ثروت شان، از انبار دارايی شان، از کوه خوشبختی و کامروايی شان؛ سهم محرومان را بستانم.»
«انسان را چه فرض کرده ای؟ تنها لقمه ای نان!»
فرشيد بر سرم داد زد: « آنچه مردم نياز دارند: عدالت، شکم سير و سرپناهی امن است.»
به هر جان کندنی از نزد آن ها مي گريزم. خود را به محل گنجينه مي رسانم، مرکز عالم. برای گذراندن شبی تاريک تا سپيده صبحگاهی، همراه با آوازی به زمزمه ملایم رودخانه ایی که در کوهستان روان است، يا روشنايی لطيف آفتاب روی صخره ای استوار در غروب آفتاب. و شنيدن داستان های جن و پری از زبان آوازه خوانان، سرگذشت شاهان در تالارهای قصرهای پرشکوه. و عاشقانی در باغ های جادويی در شبهای مهتابی و پايان آن سکوت گورستان که تنها آهنگ رقص مردگان خاموشی آنرا برهم زده است. سفری که زير نور مهتاب با شنيدن آهنگی از کت استيونس زمزمه کنان مي خوانم: «سایه به سايه تو را تعقيب مي کنم و از دنبالت خواهم آمد، حتی اگر چشمانم را از دست بدهم، یا دستها و پاهایم را»
پيش از آنکه شبنم های افسانه ای در سپيده شکوفه بزند و سپيدی پگاهان سايه های تيره شب را بزدايد،با لاندو معامله مي کنم. جهان به جهانی ديگر معاوضه. دارايی ام در مقابل گنجه ات.
از پناه ديوار خانه ها و زمانی که همه به اتاق هايشان خزيده اند، آنها را کول کرده و راه مي افتيم. خيابان خلوت و ساکت است. توی کوچه تاريک، پنجره ها ناگهان روشن مي شود و کسانی گردن کشان ما را تماشا مي کنند. بعد هم غرولندشان شنيده مي شود، مي نالند از مزاحم هايی که خواب و آسايششان را مختل کرده اند. لاندو حيله گرانه با خشم مي غرد و چند ناسزا بارشان مي کند. همگی از ترس پنجره ها را مي بندند و چراغ ها را خاموش. اما گربه هایی که با چشمان براقشان زل زده بودند، بعدها شهادت دادند که چگونه بغل بغل صفحه و نوار و کتاب را غارت کردند. گنجينه ای که همه وقتم را صرف جمع آوری و نگهداری آن کردم. توی این مدت از هر علاقه و لذت دیگری دست کشیدم؛ با پشتکار و تلاشی باورنکردنی به جستجوی نایافته ها رفتم تا توانستم کلکسیونی از هربابت ارزشمند تهیه کنم. بعد آن ها را فهرست بندی کردم و هر بار به يک روش مي چیدم، آلبومي را برمي داشتم و ساعت ها به آن خیره مي شدم. شب ها نيز با در آغوش گرفتن يکی بخواب مي رفتم. هر شامگاه تا دیروقت، در وسط اتاق دراز مي کشیدم و با آن ها عشق بازی مي کردم. همانطور که نگاهم را نرم و آرام به ميان صفحات مي سراندم، گوش به آواز محزون جادویی اش مي سپردم. شايد برای اينکه جايی خوانده بودم پناه بردن به رويا بهترين پادزهر مرگ است، تا اين که شبی زنم مخالفت مي کند. بزودی بگو مگوی ما بالا مي گیرد. داد و فریاد مي کند. صدایش اوج مي گیرد. مي خواهد دست از آنها بردارم و به زندگی بچسبم. اما من فقط به آنها مي چسبم. بيشتر فرياد مي زند. عصبانی مي شوم. دلم مي خواهد ساکت شود. ساکت نمي شود. ده ها چشم کنجکاو از پس پنجره و لای در سرک مي کشند. طاقتم را از دست مي دهم. منهم فرياد مي زنم: «چيه! ميخوان بدونين؟ پس گوش کنين؛ من اينارو از اين بزمچه غرغرو بيشتر دوست دارم.»
صدای خنده همسايه ها شنيده مي شود. خنده ها اوج مي گيرد و به هو تبديل مي شود. با خشم بطرف پنجره مي روم و آنرا باز مي کنم. اما کسی ديده نمي شود، مگر گربه هايی که روی ديوار چمباته زدند و با چشمان براق نگاهم مي کنند. خشمم دو چندان مي شود، برمي گردم و بر سرش داد مي زنم: «چرا ولم نمي کنی عفريته»
نفرينم مي کند و مي نالد: «لايق عشق همين خنزرپنزرها هستی.»
ساکت نمي شود. هی نفرین، همش گريه و فق فق زنجموره. از ناچاری مي زنم بيرون. کوچه تاريک است اما غوغايی برپا است. دارند آلبوم های مرا بسوی هم پرت مي کنند. صفحه های گرام مانند پشقاب پرنده در هوا به پرواز در مي آيد. و کسانی برای گرفتنش در خیابان به دنبال آن ها مي دوند و از سرو کول هم بالا مي روند. صفحه ای توی هوا چرخ زنان بسویم مي آید. سرم را پیش مي برم بدانم کدام است، راپسودی روياي عشق. پیش از آن که بتوانم سرم را پس بکشم، تیغه آن به سرم مي خورد و از خواب مي پرم.
اين چيست؟ رويا يا توهم؟ شايد هم هر دو. اصلا مگر فرقی دارد! مرز آنها کجاست؟ مگر نه این که توی اين سالها و همه اين وقايعی که گذشت، هيچی اش راست نبود. انگار یک بازی بود. آنهم بازی دروغينی که مثه وهم و خيال گريخت. اما خاکستر آن بعضی را سوزنداند و عده ای را نيم سوز کرد.
چه حرارتی داشت! از گرمای سوزان آن می سوزم. خودم را نزديک کتابفروشی مي رسانم. بسوی ميدان مي روم، جايی که نه سبزه ای از آن مانده و نه فواره آبی. با درختانی خشک و بی برگ. آنسوی ميدان کتابفروشی ام ديده مي شود، اما اکنون مخروبه ای بيش نيست. بوی دود و سوختگی سرازیر مي شود توی بینی ام. چشمانم مي سوزد و سرم را به دوران مي اندازد. سعی مي کنم چشمانم را باز کنم و گوشهایم را تیز. اما افسوس که دیگر نه کتابی سالم مانده که بخوانم و نه آلبومي که صدايش را بشنوم. آنها را زير و رو مي کنم. يکی خودش است و جلد ندارد، ديگری قاب دارد اما خودش نيست. آن يکی همه اش است اما سالم نيست و شکسته و دو نيم شده است. انبوهی از پوشش گنجينه ميان تهی که حسرتی تلخ برمي انگيزد.
نالان نجوا مي کنم: مارش ايرانی موتسارت کجاست؟ بايد آنرا گوش کنم. شايد هم سمفونی پرسپوليس، يا که تارهای ايرانی. کجاست سوگ سياوش؟ شاهنامه و خداينامه چه شدند؟ ديوانه وار ميان ورق پاره های سوخته بجستجو مشغولم. انبوهی مردم شگفت و متعجب تماشايم مي کنند. شايد با خودشان فکر مي کنند، خنزرپنزری دوره گردی است که در ميان انبوه وسايلی تباه شده بی ارزش، به دنبال شيئي گرانبها مي گردد.
مردی کتابی نيم سوخته را نشانم مي دهد و مي گويد: «نصفش سالم است، نوشته قيمت صد تومان، بيا اين پنجاه تومان را بگير.»
دود تيره و خفه ای که از اگزوز موتورسيکلت های چهار پنج پشته بيرون مي آيد، ميدان را با خود مي برد. خودم را قهوه خانه قديمي مي رسانم. شايد که استکانی عرق زير ميزی بفروشد. اما قهوه چی يک استکان چای قند پهلو جلويم مي گذارد. زهرخندی مي زنم و نجوا مي کنم، استکانی عرق کشمش بياورد.
صدايم بيشتر به پچپچ مجنونی مي ماند که خودم هم زورکی مي شنوم، اما قهوه چی مي فهمد و قهقهه زنان جواب مي دهد: «قرن هاست که مستی و عشق ممنوع است.»
اسکناسی مچاله روی ميز مي اندازم و از قهوه خانه بیرون مي آيم. در آخرين دم زهرخندش را مي شنوم که مثل زهر به جانم مي نشيند، اما اهميت نمي دهم. خود را تنها و بی پناه مي بينم. کوچه ها ساکت و خلوت است. ترس گنگی به تنم افتاده است. فکر مي کنم شايد اگر به خیابان اصلی برسم و کسانی را ببينم، ترسم بریزد. با دیدن عابرانی تند مي کنم، اما خيابان شلوغ هم ترسم را از بین نمي برد. مردم مي آيند و مي روند بدون اینکه کاری به من داشته باشند. مانند ارواحی سبکبال مي گذرند و تنها ترسم را بیشتر مي کنند.
احساس پوچی و تنهايی خاصی که اينبار بهم دست داده، بيش از هر بار آزار دهنده و جانفرسا است. نه شور و شوقی و نه اميد و آرزويی. اميد با سرعتی باور نکردنی گريخت و خروارها بیهودگی جای آنرا پر کرد. احساس مي کنم بيهودگی ام گم نمي شود که نمي شود. بدتر از آن تنفر تلخی وجودم را پر مي کند و راه گلویم را بند مي آورد. نه چیزی جای آنرا برایم پر مي کند و نه مي توانم ادامه دهم. احساس تلخ و سوزانی که مانند آتش درونم را مي سوزاند و مي جلزاند. دلم مي خواهد انتقامم را بگيرم، اما نه مي توانم و نه مي دانم از کی؟ از شدت استیصال مچ دستم را گاز مي گیرم، آنقدر که دندان هایم توی پوستم فرو مي رود و جای آن کبود مي شود. حتی خونی مي شود. مي دانم استمرار این کار هم دردم را دوا نمي کند؛ مگر اينکه نمک به زخمم بپاشد. کاش از پای ديوار زنده بازنمي گشتم.
«فراموشی در شرايی خاص مي تواند در انسان «آرامش موقت» ايجاد کند.» اين را کی گفته؟ فيسلوفی مشهور! اما چه فرق مي کند. بهتر است فراموش کنم، که به آرامش برسم. حتی به قیمت از دست دادن هرآنچه برايم مانده، که دیگر به آن ها نینديشم. دیگر ديدن آن ها چیزی به یادم نیاورد.
گیرم که راست بگی و آرامش به همراه بياورد، اما با احساس پوچی و بيهودگی چکار مي کنی؟ آيا به زندگی بدون عشق فکر کردی؟
چه مي خواهی بگویی؟
مگه هميشه نمي گفتی: «اگه زنده ام برا اینه که اينا را دارم.»
مي دانم باز زنم خواهد گفت، اگر نمي خواهی از اين خنزر پنزرها استفاده کنی به چه دلیلی خواستی برايت پنهان کنند. اصلا چه لزومي دارد که با هر يادآوری حرص بخوری و پشت دستت را گاز بگیری. خُب اگر ندیدن آنها کمي آرامش ات را برمي گرداند، پس طوری سر به نيست شان کن که هيچ چشم نامحرمي به آن نيفتد.
اما یک موضوع را نباید فراموش کنی، اگر آنها را از سر باز کنی، شرايط ساده زيستن را شايد بوجود مي آورد، اما زمينه تباهی ات را نیز فراهم خواهد کرد. و اين يعنی اضمحلال و محو شدن تدريجی.
«دست از سرم برداريد. چی از جونم ميخواين.» داد و فرياد راه مي اندازم. زنم دستم را مي گيرد، شايد آرام بگيرم.
به جاي اين لوس کردن ها بهتر است يك ليوان آب به من بدهي، از تشنگی زبانم به سقف دهنم چسبيده، اما همينطور نشستی بيخ دلم تا دق مرگم کنی. ای کاش مي تونستی جای اونا را برام پر کنی. کی بود که مي گفت، تداوم زندگی زناشويی عاشقی مي آورد. اگه اينطور بود عشق متاعی بی ارزش شده بود.
پيرمردی نشسته است کنار چشمه آب حيات که ديگر آبی از آن بيرون نمي جوشيد، سر در گريبان و متفکر گيسوان فرو ريخته اش را پهن کرده است ميان چشمه خشک. گذر جوانی از آن نزديکی او را بخود مي آورد.
جوان با ديدن چشمه خشک دچار حيرت مي شود. پيرمرد راز خود را با جوان در ميان مي گذارد، که زمانی او نيز جوانی برنا بوده و جويای آب حيات. و با همين نيت به اينجا آمده بود که از آب چشمه بنوشد و دارای عمر جاودان شود. اما چون سالی يکبار آب از چشمه مي جوشد و سرازير مي شود، آنهم زمانی که نگهبان چشمه که زنی زيبا و محسور کننده است، با رقص و آواز به پايکوبی مي پردازد و با پايان رقص و آواز؛ آب چشمه نيز تا سال ديگر خشک مي شود.
پيرمرد چنان مفتون رقص و آواز شده که هر پنجاه سال از نوشيدن آب حيات بازمانده بود و جوانی اش را سپری کرده بود، برای همين جوان را پند داد که اين وسوسه را در خودش بکشد و آرزوی زندگی جاويد را فراموش کند. زندگی به همين صورتی که است اصالت دارد، و اصالت بارزترین خصیصه است، به این معنا که همه چیز همانست که هست و نه چیز دیگری،
از کجا معلوم که راست مي گويی؟ چه دلیلی داری؟ شايد به نوعی با اين چيزها سعی مي کنی فرار کنی. شاید این هم یکی دیگه از خودخواهی هایت است. هزار بار به خودت تلقین کردی که آنها را به هيچی ترجيح نمي دهی، اما به هر نامحرمي نشانشان دادی. با هر ستايشی تسلیم شدی. نه تو دیگر داری به خودت هم دروغ مي گویی. خودت نخواستی نگه شان داری، آنوقت نشستی و عزا گرفتی. تراژدی؟ نه، اينطور نیست. برای عاشق شدن؛ نیاز به این بهانه ها نبود. حتی نسخه کپی دست چندم یک آلبومِ مانده دست یک دوست؛ یا خرت و پرت های دست به دست شده یک محلل مي توانست عاشقانه باشد، البته اگر نخواهی عذر بتراشی و باز بهانه بیاوری که نمي توانی آنها را بگذاری جلویت و مدت ها بهشان نگاه کنی. آنهم با اين توجیه که تو را به گذشته پیوند مي دهد.
کاسه سرم از همهمه صداها داغ است. اما نباید جا بزنم. مي خواهند مرا سرد کنند، مرا بترساند، بايد آنها را توی دلم سرازير کنم. نبايد به افکارم اجازه دهم مرا بازی دهد. مگر نه اينکه عاشق اعمالش دست خودش نيست.
خود شاه آوازه خوان عاشيق لار را به قصر دعوت کرد، که برای آنان آواز بخواند. بلافاصله پيشگويان و منجمان و کاهنان او را از اين کار منع کردند که چه بسا آواز او ملکه را سحر و جادو کند.
شاه لختي در فكر فرو رفت. اما نگاه متزلزلش که به ملکه افتاد، سُر خورد و ماسيد. پس با لحنی دلجويانه که ملکه را خوش بيايد، فرمان داد عاشيق لار به قصر واردشود، اما آواز محزونی بخواند، که ملکه جادو نشود. اما از آنجا که سرنوشت عاشق در عشق گره خورده است، ملکه چنان شيدا و مفتون مي شود که خود را در آغوش عاشيق لار مي اندازد.
شاه نمي تواند حسادت خود را نگه دارد، فرمان مي دهد سر از بدن عاشيق لار جدا کنند، اما سر بريده همچنان برای ملکه آواز مي خواند.
گرچه بنا به اعتقادات عاشقان، آوازه خوان هنوز نمرده و سر بريده همچنان مشغول آوازخوانی است. کافی است نگاهی به داستان های عاشقانه بکنيم تا در تداعيهای اسطوره ای و قهرمانی جای پای چنين عشاقی را به فراوانی پيدا کنيم. کسانی که چندان هم رويايی نيستند.
رويا چيست؟ اگر فکر مي کردم، پاسخ من به کسی است که بازگشت او به جهان وجود امکان پذير است اين شعله ديگر در درون من زبانه نمي کشيد، ولی چون از ظلمات دوزخ احدی تاکنون زنده بازنگشته است، اگر آنچه مي شنوم، حقيقت باشد، بی آنکه از بدنامي بترسم به تو پاسخ خواهم داد.
عشق کدام است؟ وديعه ای الهی، آنهم وقتی زندگی غير قابل تحمل و انسان دچار سرخوردگی مي شود، تصميم مي گيرد عاشق شود. برای همين عشق بدون هیچ حساب کتابی است. منطق در آن جایی ندارد.
در سياهی شب پچ پچی از ميان خاموشی و تاريکی به گوش رسيد: «آن مرگ هم برای آنها کم است، بايد مجازات سبعانه تری برای مکافات اعمالشان در نظر گرفته شود.»
انگار باز همگی توی اتاقم جمع شده اند. صدای عبدی شنيده مي شود: «کمال قبله اش با ما يکی نبود، مرگ حقاش بود!»
لاندو دخالت مي کند: «شلوغش نکن. مرگ حقيقت است، اما حق نیست.»
اگر کمي فکر کنيد، خواهيد فهميد که حرف های شما بی معنا است. این مي تواند بیماری مسری باشد، چون حقی برای ديگران قايل نيستيم، از آن استفاده مي کنيم و ديگران را خلقی، حزب اللهی، طاغوتی، مرتجع، ليبرال، خودی، غیرخودی خطاب مي کنيم، و حاصل آن مي تواند تا بی نهایت ادامه داشته باشد. در پایان قربانی هايی پیدا مي شوند. در چنین قربانگاه بی حاصلی خود قربانی کننده گان نيز فدا مي شوند.
محض رضای خدا به من بگوييد چه اتفاق افتاده است؟ امشب چشم هایم از هميشه سنگین تر شده است. مانند اینکه سنگ روی پلک هایم گذاشته باشند. من اينجا توی تاریکی دراز کشيده ام. مي دانم همه تان به اتاقم آمده ايد، اما نمي توانم بفهمم چه اتفاقی افتاده است. مثلا چرا همه تان مرموز و با پچپچ و صدای لرزان صحبت مي کنید. مي دانم داريد حقیقتی را از من پنهان مي کنيد. حادثه ای اتفاق افتاده است. آرام آرام خودم مي فهمم. مدت هاست که فریب خورده ام. خیال مي کنید که خودم به آن پی نبرده ام. لحظاتی است که من بیشتر از همه شما آگاهترم. خودتان هم خوب مي دانید! تا به امروز هم اتفاق افتاده بود که پچ پچ های شما را شنیده باشم. در سرزمين عجیبی زندگی مي کنيم. خدایان ما عاشق خونند. هر چندبار جوانان و دوشیزگان خود را به پیشگاه آنان قربانی مي کنیم. هزار هزار تن مرد جوان و فوج فوج دوشیزه بکر. اما معلوم مي شود قربانی ها تکافو نکرده است. مثل اين که اين بار از ميان ما کسی را انتخاب کرده اند. چرا جرئت نمي کنيد به زبان بياوريد. آيا بايد خودم حقيقت را بفهمم.
به سرعت رکاب مي زنم، در جاده ای که دوسویش درختان بريده شده سپيدار با شاخه های هرس شده، وجودشان را به رخ مي کشند. با صدای محکوميانی که در حلقوم خفه شده است و در حال فراموش کردن مفهوم زندگی هستند. گرچه خود اين راه را برگزيدند، اما با اين حال لایق این مرگ نمي دانند. تنها جيغ گربه هایی شنيده مي شود که از زير پا مي گريزنند و روی تنه درختان با چشمان براق، مرا تماشا مي کنند.
از آنجا که مجبور شدم يکريز رکاب بزنم، سينه ام به سوزش افتاد. برای همين کمي از سرعتم کم مي کنم. همچنان نگرانم، نمي خواهم خاکسپاری در لعنت آباد انجام شود. فرشيد نجوا مي کند: «قهرمانی که با ايثار و فداکاری خود را تطهير مي کند، و قادر مي شود از ورای واقعيات امور را ببيند، خودخواهی او زايل مي شود و جای آن را معرفتی ابدی پر مي کند.»
بوی عرق تنم از رکاب زدن های پی در پی، در آن غروب گرگ و ميش با بوی مرگ در هم آميخته است. سعی مي کنم از ميان قبرهای که بعضی تازه حفر شده بودند، راهم را بسوی غسالخانه کج کنم. سوگواران جلو ساختمان جمع شدهاند، نم نم بارانی که از ابر تيره غروب باريده، نيز نتوانسته آنها را از آنجا دور کند. بدتر از آن گربه ها هنوز ميان قبرها به جست و خيز مشغولند. فرشيد جلوتر از ديگران ديده مي شود و سرود يار دبستانی مي خواند. عبدی فقط توی مصرع اول با او همخوانی مي کند، اما از هيجان مي لرزد. لاندو ترسيده خودش را کنار مي کشد. از ميان انبوه مردم خودم را به مرده شور خانه مي رسانم. آدمها را نمي بينم، يا که اگر مي ديدم، ديدن نبود! اشباحی بودند که گريان و اندوهگين بودند و بعضی بر سرو روی خود مي زدند و به هر سويی مي دويدند و مي گريختند.
از در که وارد مي شوم، با انبوه مرده شورها با روپوش های يکدست سفيد روبرو مي شوم. سرکرده مرده شورها مي خواهد بيرونم کند. با التماس مي گويم: «فقط چند لحظه ببينمش.»
غرغر مي زند اما از جلوی راهم کنار مي رود. به طرف سکوهای کاشیکاری شده نزديک مي شوم. سه تا سوراخ روی سينه و شکمش ديده مي شود. با قيماقی از خون دلمه شده دور آن. همان سرکرده دستور مي دهد جنازه ها را توی چاله بزرگی گوشه گورستان خاک کنند.
با التماس جنازه را از او طلب مي کنم. با صدای بلند مخالفت مي کنم. پانصد تومان ميان مشتش فرو مي کنم، بالاخره قبول مي کند. جنازه را بر دوش مي کشم و زير مهتاب ماه راه مي افتم. عبدی به کمکم مي آيد. فرشيد هم بيرون منتظر است. بادي مرموز به کمکم مي آمد و سنگينی آن را آسان مي کند. از ميان گورهای حفر شده مي گذرم و او را درون گودالی جا مي دهم و کمي خاک و مقدار زيادی گل های سرخ و نسترن روی آن مي ريزم. عبدی قرآن خونی را بالای قبر حاضر مي کند. اما او بجای نيايش شروع به پيشگويی مي کند: «تو زنده مي مانی با عمری طولانی، اما آرامش نخواهی داشت، مگر زمانی که معشوقه هايت را نابود کنی.»
کت استيونس مهتاب را بر شاخه ها مي نشاند، موتزارت عروسی فيگارو مي نوازد با ارکستر، عاشقان گرد آتش دسته جمعی ترنم می کنند، عاشقانه. دسته کُر همصدا اپرا می خوانند.
شبی حاجی بيکف نغمه سوزناک کوراوغلی نابينا را نواخت، شادمان از اينکه نمي تواند معشوق را ببيند. زنم صدايم می زند و رويايم را حرام مي کند. اينبار که چشمانم را باز مي کنم مي فهمم هوا روشن شده است. باريکه های روشنایی مانند از خطوط افقی لای شکاف حصير پنجره توی اتاق مي تابد و آنجا را روشن کرده است. چه باد دلنوازی؟ مانند نسيم بهشتی. از جايی که معلوم نيست، گونه ها را تا زير لاله گوش مي لرزاند. خنکی دل انگيزش به گونه ای مرموز چهره ام را نوازش مي دهد و بجای آنکه بلرزانم؛ گرمم مي کند. عجيب است، ديگر از آن وحشت هميشگی خبری نيست.
نمي دانم چه موقع است. شايد دم دمای صبح، شايد هم روز شده باشد. با اين که هوا روشن است و سپيدی صبحگاهی هوا را پر کرده است، اما از نور خورشيد خبری نيست. تنها همان وزش نسیم مرموز حصیر پنجره را اندک پیچ و تابی مي دهد و نور موربی که از لای درز حصیر به درون مي تابد، بالا پایین مي رود. بازی مي کند، پهن مي شود و نازک، گاهی هم روی صفحه ای مي افتد و اشکال و نوشته های روی آن را منعکس مي کند.
کسی تتمه گنجينهام را به اتاقم آورده است. بی گمان کار زنم است که تاکنون آنها را در صندوقچه خانه مادری پنهان کرده و اين همه مدت مرا بی خبر گذاشته بود. با ديدن آنها که توی اتاق پراکنده و بهم ريخته کود شده، احساسی بهم دست نمي دهد. نه خوشحال مي شوم، نه آزرده. حتا رویم را برگردانم مبادا از دیدن آلبومي خاطرهای در من زنده شود و ناچار بسوی آن ها کشیده شوم. چرا که مي دانم در پی آن افسوس و حسرتی تلخ همراه خواهد آورد.
از جايم بلند می شوم. قفل خراب و در بزور بسته شده است. دستگيره سرد را ميان مشتم فشار می دهم، چنانکه خنکی آن را حس می کنم. بزور در را باز می کنم و خودم را به راهرو می رسانم. آنجا دستشویی کوچکی است. دست و صورتم را می شويم. نگاهی به آیینه می اندازم. با این که ريش هایم کوتاه بودند، تصميم می گيرم صورتم را اصلاح کنم. خوش دارم امروز چهره ام شاداب و سر حال ببينم. پس از اصلاح حوله را از كنار آينه برمی دارم و صورتم را خشك می کنم. بار ديگر به آيينه نگاه می کنم، صورتم گرد بود و گوشتالود است. چشمهاي ريز و ميشي با بينی بزرگ و پت و پهن. مسخره است! برگشتم به اتاقم. بی گمان همهاش مربوط به آن كابوسهای لعنتي است.
يکباره تصميم می گيرم ديگر این اندک گنجينه را نگه ندارم. دیدن آنها بیشتر عصبانی ام مي کند. بذار خیال کنم اونا را همراه بقیه برده اند. این افکار بدجوری موی دماغم شده است. وقت و بی وقت پیله مي شود. اما بايد محل نذارم. ناخودآگاه فکری به سرم می زند که همه را دفن کنم که چشم نامحرمي به آن نيفتد.
این بار که به ساعت روميزی نگاه می کنم؛ مي بينم روی ساعت دوازده خوابيده است. اما بوی سحر در هوا موج مي زد. با دشواری همه را بغل زدم و همه را توی حياط بردم. تنها کاری که بايد مي کردم، چاله ای در باغچه حياط حفر کنم. بزودی در روشنای بامداد یک روز پاییزی هر چه دارم را زير خاک مي کنم و زمزمه مي کنم:
من به دنبال دیگری نیستم.
دلبستگی ما هميشه يکی خواهد ماند
و ميدانی که عشق من همراه تو خواهد رفت
همانطور که عشق تو با من ميماند.
بار ديگر خودم را به اتاقم مي رسانم. سراغ شرابی کهنه مي روم که سالهای درازی آن را مخفی کرده بودم. برای نخستين بار در زندگيم مست مي کنم. مستی که اگر برایم دلپذير نبود، و به واقع بسیار هم رنج آور بود، اما چيزی در خود داشت، شور و هيجان، حلاوت تمرد و عياشی که نشاط و زندگی در آن بود.
آنجا بود که صدایی از دوردست ها در گوشم فریاد مي زد: وای بر تو این مغرور مفلوک که از ميان آنهمه تردیدهای خوفناک، بدترین را برگزیدی و با قربانی کردن واپسین داشته هايت توقع داشتی آرامش بدست بیاوری.
اما مي دانستم بالاخره کسانی شهادت خواهند داد، من نخستين کسی هستم که معشوقه هايش را در دل خاک دفن کرد، که مبادا دست نامحرمي به آنها برسد.
بهار 1386