|
نقدی بر داستان " مرده شور " نوشته خانم " نسرین مدنی " |
|
برگزیده اول و برنده لوح سپاس از مسابقه ادبی صادق هدایت |
|
دوره پنجم: سال 1385...... |
|
محمود صفریان |
مرده شور، داستانی است با سوژه ای بکر و بیانی روان و با استحکامی که در
کمترداستان کوتاهی دیده ام.
چنان موضوع پرورانده و نوشته شده است، که گمان می بری، پاره ای از یک اتو بیو
گرافی است که با تخیلی بسیط در قالبی مناسب جا افتاده است. و این می رساند که امسال
در مسابقه جایزه صادق هدایت ، داوران با مسئولیت و حوصله بیشتر و با دید ی باز تر،
و با استقلال کاملتری نصمیم گیری کرده اند.
در دوره های قبل بخصوص دوره سوم، داستان ها خوانده نشدند، و بسیاری داستان های زیبا و قابل توجه
از خوانندگان و بطور کلی از مردم دریغ شد، حتا وقتی به خواست گردانندگان، یکی از
داستان هائی را که به مراتب بهتر، زیبا تر، محکم تر، و خب محق تربود، از بین انبوه
داستان های خوانده نشده انتخاب و به آن ها معرفی شد، به قول خود که انتشار و به
قضاوت گذاشتن آن بود وفا نکردند......بگذریم.
" مرده شور " نشان می دهد که نویسنده ی توانائی ، برای باروی ادبیات داستانی ما
متولد شده است، یا اگر سالها از تولد ادبی او با نشر داستان هائی همسنگ می گذرد، من
مطلع نبوده ام.
" دیالوگ " در این داستان، رسا، کوتاه، و زیباست.و اغلب همراه است با توصیف ها و
بیانی ظریف و دلنشین.
" صادق لبش را به پستان راحیل چسباند و گفت:
" پستان هایت را دوست دارم راحیل..."
" ....وقتی صادق مست بغل خوابی بود، راحیل مثل گل می شکفت...."
" راحیل، چرا تنت همیشه سرد است؟ فقط وقتی میمالمت گرم می شوی. بعدش دوباره سرد
می شوی. "
عوضش تو همیشه گرم و کثیفی، بوی عرقت، آدم را اذیت می کند. اما من همه این ها را
دوست دارم.
کاش می شد پوتین سربازی ات را ببرم خانه بشورم. اما می ترسم خاله بفهمد و به
ماما بگوید. "
و همه این ها در کجا رخ می دهد؟
" آخر شب ها که صادق به قبرستان می رفت و با راحیل پنهانی به قطعه پانزده ردیف بیست و هفت می رفت، راحیل از همه چیز حرف می زد"
و عشق که باشد، حتا در قطعه پانزده، ردیف بیست و هفت، در قبرستانی که نمی دانیم کجاست و از سوی دو موجودی که فقط می دانیم اسمشان: " صادق " است و " راحیل " بیان، شاعرانه و رمانتیک می شود.
" پستان هایت را دوست دارم راحیل حتا اگر توی چاه قبر با هم بخوانیم یا توی رختخواب هیچ توفیری ندارد...."
نویسنده در داستان، " مرده شور " انگشت روی مشکلات پنهانی می گذارد، که زندگی پاره ای از انسان ها را که وجودشان نیاز بی تردید جامعه است، به بن بست می کشاند.
" بچه ها لقمه ای را که مامان برایم می گیرد و بهشان تعارف می کنم، نمی خورند و
می گویند:
" بوی نا می دهد "
و می گویند:
" تو و لقمه ات نجس اید "
" بچه ها با من دوست نمی شدند. هر جا می رفتم فرار می کردند، تا مدیر مدرسه مامان را خواست. پرونده ام را به او داد و گفت:
" ناچارم، بچه ها از دختر مرده شور می ترسند. اولیا شکایت می کنند. "
و آن قدر تنها می شود که در گوشه ای از حیات مدرسه خود را با یک سوسک مشغول می کند. سوسکی که نام " مشکی " بر آن می گذارد و دوست خطابش می کند. ولی آن را هم با فشار کف کفشهائی کتانی ازش می گیرند.
" تو حتا یک دوست هم نداشتی؟ "
" چرا داشتم. مشکی دوستم بود."
" مشکی کی بود؟ "
" بهترین دوستم که کشتنش. له اش کردند"
بنظر من، داستان " مرده شور " که با کشش خود خواننده را به عمق می کشاند، داستان کوتاه نمونه ایست که بخصوص نویسندگان جوان بایستی سری! به آن بزنند.