کس چو حافظ نگشاد از سر اندیشه نقاب / تا سر  زلف سخن را  به قلم  شانه زدند

                                            علی میر عطائی


نگاهی از زاویه ای دیگر به دیوان حافظ، دیوانی که در خانه ی هر ایرانی، درهر جای دنیا وجود دارد. و گاه چندین نوع آن: حافط خانلری - حافط شاملو - حافط قزوینی، دکترغنی.
  و....
به واقع راز این همه نزدیکی مردم به این رنده شوریده، این عاشق عصیانگر، به این مداح می و معشوق، و به این قلندر یگانه که گستاخانه پرده  ریا را می درد ، در چیست؟
در همین صفات است؟ در فال "حافظ " است؟ که گاه در راز گشائی و باز گوئی خواسته آنکه توسل و توکل و تفعل کرده است، اعجاز می کند. در اشعاری است که بر روح غلبه می کند، قلب را در اختیار می گیرد، احساس را به پریشانی می کشاند، و فریادی می شود از اعماق نا شناخته های درون آدمی؟  و یا در رمز و رازی نا گشوده ای است که همه
جستجو گرانه در اشعارش به دنبال آن می گردند؟
و یا بر پایه " زمان " و اوضاع حاکم در آن" زمان" می شود فریاد مردم در بند. 
و در این زمان در نمایاندن چهره باطنی زاهدان سیه دل ِ تاریک اندیش بانی کشش و ارادت دمردم به خود می شود.
بهر حال آنچه مسلم است، این است که در یک بیان ساده " حافظ "  به زعم هر کس، همان است که می خواهد.
رمز بزرگی او در شهامت دلیرانه اوست در شکستن سکوت و با لا زدن یا بهتر " دریدن " پرده تاریکی و ظلمت عهد وحشت و تروری است که در آن می زیسته است. اشعار
ماندگار او دلیل قاطعی ایست بر شهامت او، که بی ترس از داروغه و گزمه های زمان چون سیل جریان داشته است. چیزی که در این زمان در نزد ما روشنفکران ذره ای: 
" می یافت نشود گشته ایم ما "
 در این زمان که کتاب ها را وزارت ارشاد!! آنقدر بالا و پائین، کم و زیاد ، بر دار و بگذارمی کند. و ادبیاتی بی بوسه، بی عشق، و بی می را رواج داده است، و حتا تاب بودن کلمه " بشکن " را در کتاب ها ندارد، بیشتر به اهمیت شهامت حافظ و جبن خود پی می بریم.  دیوان حافظ پر است از این گستاخی!! ها:
" در  میخانه    ببستند  خدایا   مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند "

" واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند  آن  کار دیگر می کنند "

" ره   پنهانی   میخانه    نداند   همه    کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر"

" شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی  مه   پیکر او سیر ندیدیم و  برفت "

" ما " کجائیم در مبارز با فشار و تباهی " حافظ " کجا!