|
بی ستاره ها |
|
بهمن |
بیست و چند ساله ام
اما جوان نیستم
این جا که هستم هیج جای جهان نیست
کجای این جهان هستم؟
و چرا هستم!
چه بغضی در گلو دارم
و چه فشاری دارد.
نمی دانم
بغض نا گفته ها و نا دیده هاست؟
یا
گفته ها و دیده ها!
من جوانم!
بی کور سوئی،
حتا ازستاره ای دور دست.|
آسمان من تهی ست
تکه ای
مومم
به دستان کثیف
یک فریب
زاده ی همخوابی
دو بی ستاره ی دیگرم
که در شبی تاریک
در گوشه ای که بوی گند زباله می داد
از ناچاری
بی کمترین مهری
آمدن مرا تدارک دیدند
ما، نه تنها من
همه در گیر رویائیم
همه در فکر فردائیم
و نمی دانیم
چرا هستیم
و نمی دانیم
کجا ایستاده ایم.
-------------------------------------------------------------
دوست بزرگوارمان، بهمن
عزیز، چرا؟