دوستان عزیز در گذ رگاه، سلام
با تشکر از پاسخ مفصلتان به نامه ام و انتشار آن در گذ رگا ه شماره قبل، که
عمیقن، هم خوشحالم کرد وهم امیدوار. خوشحالم از اینکه گلو هایتان هنوز گرمی و وسعت فریاد را دارد. و این
یعنی که تنها نیستیم . برایتان توان بیشتر ادامه، آرزو دارم.
اگر اجازه بدهید تکه بسیار کوتاهی ( فقط چندین سطر ) از صد ها مورد آورده شده در
کتاب :
زیر بوته لاله عباسی – خاطرات زندان هشت ساله خانم نسرین پرواز را برایتان باز
گو می کنم. تا گوشه ای از مقاومت حماسی یک خانم در بند را مشاهده! کنید.
توقع زیادی است اگر خواهش کنم آن را برای نشان دادن جهل رزیلان و نامردان
دکانداران دین منتشر کنید؟
با احترام فروغ توانگر
------------
ما نیز، خانم توانگر، توان و حوصله شما را در مورد مطالعه و خواندن کتاب " که متاسفانه دارد روز به روز حالت جن و بسم الله را پیدا می کند " تمجید می کنیم. یکی از درد های بزرگ ما بخصوص روشنفکران، و یا بهتر، آنهائی که سواد خواندن! دارند این است که " نمی خوانند ".....در این مورد درد بسیار و حرف بسیار تر است.
تکه مورد نظر خانم توانگر از کتاب: زیر بوته لاله عباسی – خاطرات زندان، نوشته خانم: نسرین پرواز
(....نگهبان می گوید که با چادر باشیم، یعنی مردی به بند خواهد آمد. همگی با
چادر در سلول هایمان نشسته ایم. پاسدار بخش، با چهار تواب زن، با تخت و شلاق وارد می شوند. یک زندانی همراهشان
است. از ما می خواهد که از سلول بیرون رفته و به تماشای شکنجه بنشینیم. کسی بیرون نمی رود. با
استفاده از آینه نگاه می کنیم.
نازلی است. از نازلی می خواهند که روی تخت بخوابد. چهار تواب می خواهند دست و
پای او را بگیرند. نازلی می کوید:
" نمی خواهم کسی دست و پایم را بگیرد "
پاسدار مرد می گوید:
" تکان می خوری و بلند می شوی "
صدای نازلی را می شنوم که می گوید:
" تکان نمی خورم "
صد ضربه شلاق به کمر نازلی می زنند. صدائی از او در نمی آید، و سکوت را، تنها
صدای ضربه های شلاق است که می شکند. صدای ضربه ها در مغزم می پیچند. سرم را روی
زانو هایم می گذارم تا تنهائی و دوری دروغینی از محیط ، برای خودم به وجود بیاورم.
سعی می کنم به ضربه ها فکر نکنم، سعی می کنم آنها را نشنوم. احساس می کنم کف پاهایم تحریک تحریک شده اند و نا راحت هستند. دارند به کمر
نازلی می زنند ولی چون وقتی زیر بازجوئی بودم، به کف پاهایم می زدند، آن را در کف
پاهایم احساس می کنم.
کاش بعد از شلاق بگذارند که پیش ما بماند. کاش می شد پشتش را کرم مالید تا کمتر
درد بکشد.
شلاق تمام می شود، نازلی بلند می شود، صدایش را می شنوم که می گوید:
" این فقط جسم من بود "
شکنجه گر تخت را بر می دارد، و همراه تواب ها و نازلی از بند بیرون می رود.....)