فصل های بی سر انجام 

 فریبا چلبی یانی


قسمت دهم

"شايد وقتي به گذشته نگاه مي كنيم گرد وغبارهايي رو مي بينيم كه احتياج به گرد گيري دارند. بعضي هاشون خيلي راحت پاك مي شن ولي امان ازدست اونايي كه تا هستي و نفس مي كشي باهات همراه و دلبند تو اند و ما تو نوشته هامون مي تونيم از اين رد پاهاي تمام نشدني استفاده كنيم و شاهكارهاي ادبي را بيافرينيم."شيرين پس از اينكه با افسانه آشنا شد و مطالب جسته و گريخته اي راجع به نويسندگي را از او ياد گرفت ، تصميم گرفت با ثبت نام در كلاس هاي آموزشي استاد هاي مهم كشورش نويسندگي را ادامه دهد.استاد پيري كه نيمي از عمرش را صرف نوشتن رمان هاي چند جلدي كرده بود هنوز حرف مي زد وشيرين به ديشب فكر مي كرد كه قبل از حركتش به تهران با امير توي يكي از پيتزا فروشي هايي كه او دوستش داشت، گذرانده بودند. پس از چند ماه امير رازي را كه بينشان بود و در دفتر خاطراتش نوشته بود براي شيرين بازگو كرد و اينكه تصميم ندارد به هيچ قيمتي مادرش را ترك كند. شيرين در اين مدت كوتاه خيلي فرق كرده بود از جمله اينكه پي برده بود كه خيلي از امير فاصله گرفته است تنها پسري كه دارايي و يادگاري از گذشته هاست و موجودي كه از خون وپوست و جانش تشكيل شده است.اشاره ي استاد شيرين را از روياي خود بيرون مي آورد."و حالا خانم شما..."شيرين به خود اشاره مي كند."استاد من؟""بله شما. مي شه كمكم كنيد و ادامه جمله اي رو كه آغاز يه داستانه ادامه بدين." "بفرماييد استاد.""هوا سرد است و تگرگ باران به صورتم شلاق مي زند."شيرين ادامه مي دهد."از آن باران هاي سر زده اي كه تا سر خيابان برسم شروع مي كند به باريدن و من بيچاره به فكر اينم كه چطوري از خيابان رد شوم كه لباسم گلي نشود وبي انكه ارايش شبم به هم بخورد به موقع خود را به عروسي دوستانم مريم وعلي كه هر دو در يك شب و يك ساعت اقدام به وصلت كرده اند برسانم كه در اين حين يك ماشين با سرعت تمام از كنارم رد مي شود..."شليك خنده شيرين را به خود مي آورد.استاد هم داشت مي خنديد. "خوبه. در آينده يكي از طنز نويسان مهم كشورمون مي شين.چقدر هم راحت ادامه مي دين بدون مكث. و اين همون يكي از گذشته هاست كه بايداز پرونده ي خاطراتمون بيرون بياد و به صورت يك داستان خوب و خواندني در ايد." وباز اشاره مي كند به شيرين."يادم باشه آخر كلاس باهاتون كار دارم." روياي شيرين هنوز تمام نشده بود. آن روزي كه مي خواست به عروسي برود چقدر گريه كرده بود و به بخت بدش نفرين فرستاده بود. همه جايش گلي شده بود ولباس مناسب ديگري كه بتواند بپوشد را نداشت. افسانه مي توانست كمكش كند اما از كجا مي توانست پيدايش كند همان شب عروسي او با علي بود و مريم هم كه بلاخره باهمان دوست پسر سهراب نامش داشت عروسي مي كرد.از رفتن داشت منصرف مي شد كه ماهرخ همسايه اشان مثل فرشته ها در خانه اشان را زد،شيرين در را كه باز كرد، ماهرخ را با يك دست لباس شيك ديد. ماهرخ لباس را به طرفش دراز كرد."همه چي رو از پنجره ديدم. اگه قبول نكنين دلخور مي شم."شيرين خدا را شكر كرد و لباس را از ماهرخ گرفته و او را به خانه دعوت كرد. ماهرخ دم در ايستاد."نه.ممنون. مي رم خونه.سايزمون به هم مي خوره. اگه نياز به دستكاري بود نگران نباشين يه چيزايي بلدم و براتون درستش مي كنم.پرو كنين. انشالله كه مسئله اي پيش نمي آيد."آن شب لباس را پوشيد و رفت. عجب شبي بود.به ياد ماندني و پر از شور و شوق. افسانه دختر شوخي بود و عروسي اش هم زيبا برگزار شد. علي هم حالش دست كمي از او نداشت . مريم زيبا شده بود وبا سهراب در رقص و پايكوبي يكه تاز مجلس بودند و آنقدر رقصيده بودند كه كم كم داشتند از پا در مي آمدند.شيرين باز هم از عالم هپروت خود موقعي بيرو ن آمد كه ديد كلاس دارد خلوت مي شود و هم كلاسي ها از كلاس بيرون مي روند.پا شد و به طرف استاد رفت. استاد مي پرسد."داستان روكجا قيچي اش كردي؟"شيرين مي خندد."ببخشيد استاد حواسم...""نه . اتفاقن من نويسنده هاي آينده ام رو از تخيلاتشون مي شناسم. انگار اين دفعه قرعه به اسم تو افتاده. اگه بدونم استعدادشو داري. دستتو مي گيرم و تخيلات و نوشته هاتو به همه مي شناسونم." شيرين از اين همه خوش شانسي خود متعجب مي شود. استاد ادامه مي دهد. "براي كلاس ماه بعد ازت يك فصل كوتاه براي آغاز يك رمان مي خوام.خوب.بنويس و بيار تو كلاس بخون.""استاد براي نوشتن زود نيست؟""نه براي تو. "