فراز هائی از یک نامه  
---------------------

 محسن خوبم کجائی؟ سلام
می دانی چند وقت است که از تو نامه ندارم؟
از گذ رگا ه 58 ، نامه ای که از استانبول فرستاده بودی. پنج ماهی می شود.
گفته بودی " ولی قول نداده بودی "، که ماهی یک، " اگر چه یاد داشتی کوتاه " برایم بنویسی و بفرستی! ولی مدتی است که " به قسمت تاریک! رفته ای " و بو برنگی نداری….دلم برایت تنگ شده.

وقتی که، نوعی! آفتابِ خاکستری غروب هستی، هر روزش به خواندن" غزل مربوطه " نزدیک تر می شوی. همان " بانگی" را می گویم که روزی برای " خواجه " بلند خواهد شد.

امیر هوشنگ، آمده بود، کمی بیشتر از یک ماه اینجا بود. فرصت خوبی پیش آمد که روز های زیادی را با او باشم. در اتاق کوچک کارم، اتاق کوچک و شلوغ کارم، در را می بستیم، و در حد بریدن نفس، گپ می زدیم، از هر دری.
وقتی از تو ازش پرسیدم، گفت: مدتهاست بی خبرم. بی خبر تر از من. حتا گفت:
" ...باور می کنی که من از طریق انتشار فراز هائی از نامه های او در گذ رگا ه، ارتباط ذهنی بر قرار می کنم؟ "
حال روبراهی نداشت، ولی طنز گزنده را چرا. می گفت:
"... فکرش را بکن، هفتاد میلیون جمعیت، با این همه ادعا، و این همه روشنفکرو دانشمند، حتا از نوع اتمی اش، و با یک عالمه سابقه تمدن، و تاریخ نمی دانم چندین هزار ساله، باید " ارشاد!! " شوند. آن هم از سوی گروهی بی سواد و بی شعور ِ عامی. خفت از این بیشتر و بد تر می شود؟ این ننگ مطلق نیست که دکان مضحکی را با نام پر از توهین " ارشاد! " بگشایند، اجازه نشر کتاب، چاپ روز نامه، تهیه فیلم، تصویب آهنگ و کلام را در اختیازش بگذارند، و او هر رقاصی که دلش می خواهد بکند، و ما بگذلریم که گله باشیم و آن ها چوپان؟ "
محسن، امیر دلش از همه ما خون تر و پر تر بود. بار ذهنم را سنگین تر کرد و رفت.
یک روز برایم خواند:

" …راه می رویم و نمی رسیم
می بینیم و رد می شویم
با گوش های باز نمی شنویم
می شنویم و ابرو کمان نمی کنیم
بغض می کنیم و نگه می داریم
فریاد را از یاد برده ایم
شهامت سرفه ی به موقع هم در ما مرده است
می دانیم که گربه هرگز حیا نداشته است
ولی ما همه دیگ ها را بی در " بار " گذاشته ایم.
"

و بعد روی مبز کمپیوتر ضرب گرفت:

" ما که رفتیم صاحب خونه
خود دانی و این دیونه خونه
"

و از وقتی که رفته از او هم خبری ندارم. شاید قسمت هائی که از این نامه را بخواند باز من یادش بیام.

جائی خواندم:
" نوشته های یک زندانی، یک در بند، زیر نگاه دائم ماموران، و ترس از تعزیر، چگونه نوشته هائی می تواند باشد؟.....اگر به شکلی تمامی ایران یک زندان است، انتظار چگونه آثاری را بایستی داشته باشیم؟...."

این " فیس! " عجب بیماری روانی مذ مومی است. وقتی مثل کنه چسبید به شخصیت یک نفر، دیگر رهایش نمی کند. ابتلا به آن توسط ویروس " تمجید بی جا " و میکرب " تعریف بنا حق " صورت می گیرد. ...و خب، " ظرفیت " هم بی تقصیر نیست.

بعد از تابستانی گرم، که واقعن استحوان ها خودشان را پیدا می کنند، پائیز، بخصوص که با رنگهای چشم نواز همراه است، قابل تحمل است....زمستان این وسط چه می گوید؟

بردندم اپرای " فانتوم او اوپرا  Phontom of the opera  "....سالها پیش آن را دیده بودم، ولی خب دوستان گاه نمی گذارند که خیلی توی خودت بروی. دستشان درد نکند.
رفیق خوب به واقع گاه مثل " زغال خوب! " است برای پاره ای از حضرات.

از این چند " ها یکو " که طی یک ئی میل از آقای " ارسلان کاظمی " دریافت کردیم، بخاطر، احساس و حرفی که دارند خوشم آمده است:

" این دهان باز
یادگار
یک فریاد است. "

*

" بهار گمشده است
بی چاره پرستو ها
"

*

" کلاهم را کجا بگذارم؟
جائی که همه کلاه ها هست،
آنجا،
پس معرکه
"

*

" مرا به او که می خندد
بفروشید
اما به قیمتی که
اشک نریزم
"

*

" از عشق نگو
حال خنده ندارم.
"

با " آریو " تلفنی صحبت کردم. می گفت:
" دارم حسن سناپور شناسی! می کنم.....خیلی دارند او را بزرگ می کنند، البته حتمن هست، نباید بی راه بگویند..."
می دانی که آریو، سخت با نوشته های " غیر راحت " مخالف است. و اعتقاد دارد که:
باید روی زمین صاف، راحت راه رفت. چوب موازنه لازم نیست، مگر بند بازی می کنیم..."
منتظر می مانیم.

اگر قرار بود پند بگیریم، دنیا جای بهتری بود....فکرمی کنی رفتن خفیفانه صدام،
" بکند! میخ آهنین در سنگ "
گمان نمی کنم.

گفت:
فیلترینگ!
پاسخ گرفت:
" مه فشاند نور و سگ عوعو کند "

محسن جان، حتمن فرصتی دست و پا کن، و یاد داشتی بفرست، و برایم از آنجا بنویس، از آنجائی که پر است از سوژه برای نوشتن....عاشق بمانی                                                                                                                                                                          محمود