22 بهمنی دیگر

محمود صفریان

22 بهمن 1385
22 بهمن 1357
 
      28   سال

است که از زندگی متعارف، زندگی مثل مردم سایر کشور ها ساقط شده ایم. " به جرم تولد در این سر زمین " 28 سال است که  زجر عالم را تحمل
کرده ایم، و هر گونه اختیاری را از دست داده ایم. حتا اختیار فکر کردن را.
آن ها که در داخل اند از هر کونه آزادی محرومند، و آن ها که در بیرون هستند آواره هفت اقلیم اند.
آیا می توان علت این سیه روزی غیر قابل تصور و تحمل را به گردن مردم انداخت؟
آیا می توان همه گناهان را چون طوقی، گلو آویز مردم کرد و با برچسب:
  " خوشی زیر دلشان زده بود "
در صف اول مقصرین قرارشان داد. و دست را تکاند؟
بی توجه به این حقیقت که در مقایسه با مردم سایر کشور های غربی از کدام " خوشی " صحبت می شود. با چنین معیاری پس باید همه کشور های به مراتب از ما نه تنها " خوش " تر که پیشرفته تر، و با مردمی " سیر " تر، خیلی زود تر از ما انقلاب می کردند.

انقلاب از بطن محرومیت، فقر، نبود عدالت اجتماعی، عدم رعایت تقسیم عادلانه ثروت ملی، تبعیض همه سویه، فشار و پیگرد پلیسی " نحوه عملکرد ساواک، زیر لوای توهین به شخص اول مملکت " و....بیرون می آید، نه بخاطر خوشی زیاد، تا جائی که بزند زیر دل! ...
(...حالاهم، همه این شرایط به مراتب، بدتر، عمیق تر، گسترده تر، و فاحعه بار تر وجود دارد. ولی می بینیم که آب از آب تکان نمی خورد. و این سئوال
بزرگ مطرح است که:
" نمی پاشد زهم دنیا چرا؟ "

متاسفانه تاریخ نشانگر این واقعیت است که مردم برخاسته " هر چند کلاه سرشان رفته باشد " دیکر به این زودی ها، مجددن بر نمی خیزند .
)

 آن هائی که کماکان فکر می کنند و اعتقاد دارند، که ملتی نمک نشناس، سیر، و سرشاراز خوشی بودیم، حتمن تصور و اعتقادشان این است که ما مردم، مثل دیوانه ها زد سرمان و ریختیم در خیابان ها و انقلاب راه انداختیم.
و به سران ممالک کلیدی گفتیم لطفن در " گوادآلوپ " جمع شوید و ترنیب انقلاب ما را که از خوشی دنبال غم و نا خوشی می گردیم بدهید. و به رادیو
BBC دستوردادیم که بشود زبان و بوق ما. و به کشور فرانسه امر کردیم که " نوفل لوشاتو " را، برای خمینی آب و جارو کند. و از همه مهمتر از شخص
اول مملکت خواستیم که بی درد سراز سر راه برود کنار، و ملک وملت را به امان خدا رها کند، سوار هواپیما بشود و برود به سوی آوارگی.
 ( به یک دور کامل آوارگی - بر پایه آنچه که دیدیم و شنیدیم و خانم فرح در کتاب خاطرات " کهن دیارا "ی  خود بسیار دردناک از آن یاد می کند. ). واقعن همه این ها بدین سبب بود که، سیر و بی نیاز و خوش بودیم و، ویرمان گرفته بود انقلاب کنیم. ؟
 مگر نه به کوروش قول داده شده بود که:
 " آسوده به خوابد " و قرار بود که ( ما!) بیدار باشد؟
انصافن و بدون تعصب و ذوب شدن، این درست است که یک عمر از مزایای این مملکت استفاده کرد، به همه خرهای مراد سوارشد، و درست  درموقعی 
که باید کشتی طوفان زده ملک و ملت را با دستان با کفایت خود به ساحل نجات رساند، و مثل یک رهبر، یک فرمانده، و یک کاپیتان، از خود قاطعیت و مدیریت و برش نشان داد، ( بهر دلیلی ) مملکت را ترک کرد و رفت. این رسم جوانمردی ست؟
کسی که بار ها برای ما از " وحشت بزرگ "، از " ارتجاع سیاه " و ار " مارکسیسم اسلامی " گفته بود. و این یعنی که به درستی می دانست چه بلائی در
راه است. درست بود که همه را در آتش و خون رها کند و برود.؟ و در آوارگی و بی حرمتی، نظاره گر اعدام ها و انهدام ها باشد. پس این همه امکانات کشوری و لشکری که تدارک دیده شده بود برای چه روزی بود؟
آیا نبایستی می ماند حتا به قیمت  فنا شدن عده ای اندک، حتا به قیمت جان خود، مانع از قلع و قم میلیونی می شد؟.ا

در این که انقلاب زائیده ی وضعیفی است که توضیح داده شد شکی نیست. اما این وضعیت در کشور ما زائیده کدام حاکمیت و مدیریت بود؟ چه کسانی عاملان به لب رساندن جان مردم " از هر سنخ و سن و موقعیت " بودند، تا حدی که تحمل و توان تداوم و ادامه را ار آن ها سلب کرد. عاصی شدند و
بر خاستند....استدلال بی محتوا و بچگانه " شکمشان سیر شد بود" یا " خوشی زده بود زیر دلشان " به واقع بسیار نا مربوط و حتا مضحک است.
وقتی مردمی بکویند:
" بگذار این ها بروند، هر کس دیگر بیاید بهتر است "
عمق استیصال،  درماندگی وفشار را می نمایاندند. وآن ها که ما را به این پرتگاه رساندند و گذاشتند که در آن سر نگون شویم و بابت آن  اینک 28 سال است که دارد دمار از روزگارمان در می آید، باید روزی جوابگو باشند. و اگر چنین روزی پیش نیاید، تاریخ قضاوت خود را خواهد کرد. تاریج نه مرعوب می شود، و نه فریب می خورد. تاریخ خواهد گفت که نمی توان تا آنجائی که بلائی در پیش نیست، بر مسند تکیه داشته باشی  و آنجا که طوفان در راه است 
بجای ماندن وچاره اندیشی سوار " شهباز " بشوی و بروی.
از دست دادن همه آزادی ها، حتا آزادی نفس بلند کشیدن، زندان و شکنجه و تجاوز، فقر، فحشا، اعتیاد، بیکاری، گرانی حیرت انگیز، چپاول و تاراج ثروت
ملی و هزاران مصیبت رنگارنگ دیگر، که 28 سال است روزگارمان را سیاه و تباه کرده است حتمن سر چشمه ای دارد، علتی دارد، مقصرینی دارد.
آنها که بدون توجه به مسئولیت خطیر خود، و بدون بهره وری از هزاران امکان باز دارنده ی بروز چنین فاجعه ای، ما را رها کردند و رفتند، اگر 
آنگاه که بودند و فرصت داشتند در حد انفجار، کشورو مردمش را تحت انواع فشارها، کمبود ها، و درماندگی ها نکشانده بودند، اگر سالهای سال بر اسب   
خود کامگی سوارنمی  شدند، و به دهان ها اجازه باز شدن، و به روزنامه ها اجازه نوشتن، و به آزاد ی ها اجازه تجلی می دادند و مردم می توانستند 
 نمایندگانشان را آزادانه انتخاب کنند، و کشور بر اساس یکی از دمکراسی های موجود دنیا ( چه پادشاهی ، و چه جمهوری ) اداره می شد، و بجای شنیدن 
  دیر هنگام " صدای انقلابشان  " فریاد آزادی خواهیشان را زود هنگام می شنیدند، بدون شک چنین ورطه ای دهان باز نمی کرد.
فرصت داشتید سری به کتاب: پاسخ به تاریخ " بزنید. اگر چنین کردید در خواهید یافت که زمان امور ایران، این سر زمین بزرگ و ثروتمند، و این مردم
شایسته در " کف " چگونه دستانی بوده است.
در فصل " جلای وطن " این کتاب " فصل هفتم، صفحه 275 چنین می خوانید:
( قرار بر این شد که شهبانو و من، ...برای چند هفته استراحت و تمدد اعصاب ایران را ترک کنیم )
و در صفحه 276 در همین فصل می گوید:
(...پرزیدنت سادات می خواست که ما طولانی تر در مصر بمانیم ولی من احساس می کردم که باید باز هم از ایران دور تر شوم. )
که آدم را یاد این دو بیتی باباطاهر می اندازد:
" بشُم واشُم از این عالم به در شُم
بشُم از چین و ما چین دور تر شُم
بشُم    از حاجیان    مکه    پُرسُم
که این دوری بسه،  یا دور تر شُم "
چرا؟ چرا؟ چرا؟

بر فصل دوم این کتاب، " کتاب : پاسخ به تاریخ " نام : " فرزندم هرگز از هیچ چیز هراس مکن " گذاشته است. گویا مرگ خوب است ولی برای دیگران.
او که از ایران با عشق حرف می زد با ما چنین کرد، می خواستی او که گفت " و نشان داد " که " هیچ " احساسی به ایران و ایرانی نداشت، به مردم رحم کند؟ ا
 ترسم از این است که این 28 سال، فقط نشانه ای از آنچه که در راه است باشد.