سيگار

فریبا شاد کهن

من در اين لحظه يك شك بزرگم

به همه ی كلماتی كه اعتبار تاريخيشان

چون سختی اصالت سنگ و كوه              

به تاراج تونلها رفته است

و در قطارهای سريع السير زيرزمينی

آدمهای فلزی

طبيعت سرد مدرنشان را

تبليغ می كنند.

نه تاريخ نه روزنامه

هر دو برهنه اند

و سلاخی ابهام

رسالت مقدسشان شده است.

...

نه غروب می كنی

نه طلوع می شوی

تنها به درازای قد يك سيگار مرغوب

از گوشه ی نيمه مردانه ي لبهاي يك فيلسوف

در گوشه ی كافه ای تاريك

تاريخ مصرفت به پايان می رسد.

او گمان می كند تو را سوزانده است

و دود تورا بلعيده است و انتهات را

به نشانه ی فرديت

در جای سيگاری جا گذاشته است

تو گمان می كنی فهميده شدی

و چيزی از خود را

برای حبس خاطره ی سوختن

نگاه داشته ای.

نامش چيست؟

خودارضايی مازوخيستی مدرن؟