|
|
من در اين لحظه يك شك بزرگم
به همه ی كلماتی كه اعتبار تاريخيشانچون سختی اصالت سنگ و كوه
به تاراج تونلها رفته است
و در قطارهای سريع السير زيرزمينی
آدمهای فلزی
طبيعت سرد مدرنشان را
تبليغ می كنند.
نه تاريخ نه روزنامه
هر دو برهنه اند
و سلاخی ابهام
رسالت مقدسشان شده است.
...
نه غروب می كنی
نه طلوع می شوی
تنها به درازای قد يك سيگار مرغوب
از گوشه ی نيمه مردانه ي لبهاي يك فيلسوف
در گوشه ی كافه ای تاريك
تاريخ مصرفت به پايان می رسد.
او گمان می كند تو را سوزانده است
و دود تورا بلعيده است و انتهات را
به نشانه ی فرديت
در جای سيگاری جا گذاشته است
تو گمان می كنی فهميده شدی
و چيزی از خود را
برای حبس خاطره ی سوختن
نگاه داشته ای.
نامش چيست؟
خودارضايی مازوخيستی مدرن؟