یک مورچه با رویا های خاکستری

عباس موذن

قسمت پایانی

حاج احمد آقا، در يك سفر كه بار هندوانه از همدان آورده بود، چشمش زري را گرفته بود.

دلش به حال او و بچه ي صغيرش سوخته بود و به عقدش درآورده بود! زري گفته بود:

« بهانه اش بود . كبري، بچه دار نمي شد . مي خواس تا از من صاحب بچه بشه . »

پس از گذشت چند سال از ازدواجشان، يك روز حاج احمد آقا به دزفول آمده بود. به زري

كه چسبيده بود خدا " مهين" را به آنها داده بود! ميهن را ، از زري جدا مي كند و به

همدان مي برد تا كبري خانم بزرگش كند و آنها را از تنهايي برهاند! بعد از آن كه مهين را از زري جدا كرد، ديگر سراغش را نگرفت. زري ماند و طيبه كه نه سال را تمام كرده بود. ميهن مي گفت:

« من، برده ي او بودم نه بچه ي او. با پس گردني مجبورم مي كرد تا توي سرماي همدان لباس بشويم. بابا، كه هفته اي يه شب مي يومد خونه و من از ترس مامان كبري نمي تونستم بگم

" جُق". اگه مي گفتم ، صبح روز بعد وقتي كه پدرم پا از چارچوب در بيرون مي گذاشت،

مامان كبري، جُقدونم را مي كشيد و روي دامنم ميذاشت !»

*****

در كمد كه بازشد، عينك احمد سرخورده بود روي آن فرشي كه قبل ازرفتنش به آلمان براي آن ها قسطي خريده بود. اكرم خانم پچ پچ كرد به بغل دستيش:

« ميگن نماز نمي خونده، ميگن واجباتشو بجا نمي آورده»

كبري خانم چادرش را بالاتركشيد، خودش را جمع و جوركرده و گفته بود:

« تا مطمئن نشدي اين صحبتا رو نزن. خدا بيامرز و ازبچگي ميشناختم، پسرآقايي بود.

خدا رحمتش كنه، هم كار مي كرد هم درس مي خوند.»

« آخه مي دوني نمازپايه ي دينه، وقتي نخوني تموم ثواب كارهاي خوبت ميره واسه

كسي ديگه. تو قرآن نوشته»

« كجاي قران نوشته بگو ما هم بدونيم؟»

« نمي دونم . اينا رو حاج خانم روضه خون مي گه. الكي كه نميگه.»

« ببينم توي اين قرآن ننوشته هركه شهيد ميشه تموم گناهاش بخشيده ميشه؟»

معصومه نتوانسته بود خود را كنترل كند، با تندي گفته بود:

« خانوما، لطفا ساكت. ناسلامتي اومدين پُرس. و با اشاره ي ابرو، منصور را كه

كناركمد ايستاده بود و عينك احمد را پاك مي كرد، نشان داد. صداي آنها مثل كاردي دردل منصور نشسته بود.

منصور زير لب گفت: « بيچاره مامان كه غصه ي اين حرفا بيشتر پيرش مي كنه ! »

صبح زود با صداي احمد بيدارشده بود. اولش خجالت كشيد از زيرلحاف بيرون بيايد. فقط صداي مامانش را شنيده بود كه ازخوشحالي لرزيده بود و گفته بود:

« خب احمد پروازت چطور بود؟ كي رسيدي؟»

« سه نصف شب مامان، ساعت سه نصف شب تو فرودگاه اهوازنشستيم.»

« عزيزم ميخواي يه خورده بخوابي؟»

« نه، خوابم نمياد. مي خوام برم يه سري به هوشنگ بزنم، خيلي كار دارم»

وارد اتاق شدند. احمد چشمش به منصورافتاد كه سرش را زير ملافه قايم كرده بود.

آرام بالاي سرش آمد وآهسته درگوشش گفت:

« پاشو، مي دونم كه بيداري» و اورا بوسيده بود. چشمهاي منصور به آرامي باز شد. احمد را به آغوش كشيد كه گفت: « سلام داداشي »

دستهايش را دوركمرش گذاشت ، ميان سينه ي خود فشارش داد و گفت:

« آااها، بزار تا خوابو از تن داداش كوچيكم بپرونم..آ...ها. خوبه... سرحال شدي؟»

منصور گفت: «دادشي، ايندفعه ديگه باهات ميام آلمان»

« نه داداشي، فعلاً اومدم برم جبهه.»

صداي انفجاري درون حياط پيچيده بود و درخت« كُنار» را لرزانده بود. فرياد زهرا بلند شد:

« يا علي ي ي ي (ع)»

اولين بار بود كه چنين صدايي را مي شنيد. خود را جمع و جور كرد و گفت:

« نترسين، نترسين. صداي بمب بود مامان!؟»

« نه ، اين صداي خمپاره س . از كرخه مي زنن .»

« اينقدر نزديك به شهر شد ه ان!؟»

« آره، هوشنگ مي گفت اونور كرخه ، خاكريز زدن . »

منصورازاتاق بيرون رفته بود تا صورتش را آبي زده باشد و دندان ها يش را مسواكي. برگشت و به احمد گفت:

« بعد ازاينكه جنگ تموم شد باهم ميريم آلمان؟ مي خوام «تاريخ» بخونم. آخه ايران به اين

رشته زياد نياز نداره. اونجا بهتر ميشه اين رشته رو ادامه داد.»

« البته بعد ازاينكه خدمتتو تموم كردي مي توني بياي.»

زهرا، سفره ي صبحانه را روي زمين پهن كرد و به احمد گفت:

« ولي بازم ميگم، اشتباه كردي اومدي»

احمد خنديد:

« مامان ، ما كه با هم صحبت كرديم، منقضي پنجاو ششها همه بايس برن جبهه، نميشه بي تفاوت بمونم. آخه خون من ازهوشنگ كه سرخ ترنيست!»

زهرا، به آرامي گفته بود:

«هوشنگ هم مثِ تو. به اندازه ي تو به فكر اونم هستم. آخه حيفِ اين همه استعداد نيس كه بره زير خاك! تورنتو رو ول كرده اومده تو اين جهنم كه از وطنش دفاع كنه. آخه كي مي خواين بفهمين كه درس شما، بيشتر به درد اين مردم مي خوره تا جنگتون. دوساله ديگه مي تونين بياين وبه اين مملكت خدمت كنين. همه چيز كه... »

احمد ازاتاق بيرون مي رفت كه گفت:

« ماماني، داري دوباره شروع مي كني ها!»

« چيزي كه نگفتم، حالا كه اومدي ، منم موافقت كردم. خوش اومدي. راستي يه سري به معصومه بزن.»

« باشه مامان، ازمونيخ باهاش صحبت كردم ، مي دونه كه اومدم.»

وديگر چيزي نگفته بودند كه قناري زنگ حياط، چهچه زده بود. احمد زودتراز منصور، رفت تا در را باز كند. زهرا، با شنيدن صداي خنديدن هوشنگ واحمد، لبخندي بر لبانش نشسته بود.

درتشييع جنازه ي احمد وهوشنگ، تمام دوستان آمده بودند. ازآلمان همكلاسيهاي احمد چند بارزنگ زدند و ابرازهمدردي كردند. سرگرد گودرزي كه به نمايندگي ازقرارگاه آمده بود تا در مراسم تشيع جنازه ها شركت كند، گفته بود:

«هر دوي اونا با هم از رو سنگر پايين ميومدن كه خمپاره ي 106 كنارشون خورده، اين خمپاره بي صدا مياد. ريزه پيزه اس اما خيلي موذيه!»

احساس جديدي را منصور تجربه مي كرد. معصومه گفته بود:

« گريه كن عمه زهرا، تو رو خدا گريه كن. سبك مي شي.»

زهرا، دستش را بر گونه ي او كشيد و گفت:

« براي تو گريه كنم يا احمدم؟ بالاخره مرگ، اون را واسه خودش عقد كرد. كي دوباره ببينمش، خدا مي دونه...»

منصور، احمد را بر روي سنگ غسالخانه ديد كه مي خنديد. درد نكشيده بودند. بدن احمد خال خالي شده بود خال هايي كه وسطشون به سرخي مي زد. او را به ياد شقايقهاي سردشت* مي انداخت، زماني كه در شروع فصل بهار با دوستان وهمكلاسي ها، آنجا خيمه مي زدند تا تعطيلات نوروز را در بيرون از شهرخوش باشند:« اگه هوشنگ سر داشت، حتمن اونم مي خنديد!»

چشمان منصور گرم شد، اما گريه هاي مادرش نگذاشته بود بخوابد. بعد از دوماه، اولين بار بود كه گريه ي او را مي شنيد. هيچ اعتراضي در گريه اش نبود! كسي را نفرين نمي كرد.

منصور گفت:

« ماماني، راهشو خودش انتخاب كرده بود. تقصيرتو كه نيس.»

زهرا، اشكهايش را پاك كرد و گفت:

« مي دونم عزيزم، مي دونم.»

« پس گريه نكن. روح داداشي عذاب مي كشه ها»

« نمي شه پسرم، نمي تونم.»

« آخه ، هول ورم مي داره وقتي با خودت صحبت مي كني و مي گي كه احمد وهرروز توي تنهايي مي بيني. نكنه بلايي سر خودت بياري؟»

« ديگه بلا ازاين بدترم مگه ميشه؟»

منصورديگر چيزي نگفته بود.

ظهر گرم و خسته كننده اي بود و آفتاب ، آسفالت خيابان ها را مي پخت . وارد كوچه ي بن بستشان شد. چشمش به احمد افتاد كه روي ديوار بالاي در خانه نقاشي اش كرده بودند. عينك احمد را گرما و سرما، كمرنگش كرده بودند. كليد انداخت و از زير چشمان چروكيده ي احمد گذشت. وارد خانه كه شد، زهرا از آشپزخانه بيرون آمده بود و زير درخت كُنار، روي خرنت باغچه، ورم پاهايش را با نوك انگش سبابه اش فشار مي داد:

« منصور، تويي مامان؟»

« آره، منم. سلام.»

در يخچال را باز كرد و بطري خنك آب را از كنار آن بيرون آورد و سركشيد. نفسي كه تازه كرد، گفت:

« روحت شاد داداشي .»

به مادرش نگاه كرد. گفت: « ماماني موهات چقدر سفيد شده ! » زهرا لبخند تلخي زد و دو ِبنج از موهايش را كه روي پيشانيش افتاده بود را زير روسريش قايم كرد . منصور، به اتاق نشيمن كه رفت، عكس احمد را كنار بابا حاجيش ديد. احمد وهوشنگ رو به روي مجموعه ورزشي المپيك مونيخ شانه به شانه ي هم مي خنديدند . خاطره ي رفتن ازايران با احمد برايش زنده شد. خنده ي احمد روي لب هاي منصور منعكس شده بود كه خانه پر شد از گرد و خاك و پشت بندش، بوي باروت تا مغز سرش بالا رفته بود . سكوت كه شد محسن ، رسيده و بوي باروت بر زمين نشسته بود ؛ صداي چروك چروكي مثل صداي جوييدن برگ هاي درخت كنار ، زير دندان مورچه هاي خانه گي از زير كوت خاكي خانه ي زهرا بيرون زد . كوت خاك سفيدي كه او بارها در منطقه ي جنگي غرب ، ديده بود. زيبايي ، چقدر شبيه به زشتي ست ! كوت خاكي سفيدي كه همزاد تپه هاي بلند و برفي غمدره بود . مثل دو برادر ديني كه يكي از آن ها در قطب زندگي كرده باشد و ديگري در كوير . محسن زير لب گفت :

« آن جا سرد بود و اين جا گرم ، اما هر دوي اينا مثل معبري مي مونه كه مي شه ازشون عبور كني .»

تهاجم بوران بود كه فرياد زد: « بچه ها، غذا.»

نشنيدند. قابلمه را روي سرش نگه داشته بود جهانگير. صداي قررروووچ فرو رفتن بالا

تنه اش در دل برف با سوت وحشي باد گره مي خورد. مٌغٌور آمد:

« دستاتو بالاي سرت بگير و حركت كن.»

ظرفها را روي برفها گذاشتند و كنار سنگر، خود را بيرون كشيدند. سنگر با لگد چكمه رضا بازشد. رو به روي حميد، توماج، نبرد شطرنج مي كرد. شهرام كه با حافظ شيراز ور

مي رفت، قابلمه ي غذا را كه ديد او را بست و پايين پريد، گفت:

« رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند، اينم از شام آخر!»

حميد بطرف مهرداد آمد. قابلمه را ازدستش گرفت:

« خسته نباشي آش خور»

حسين، ازآنطرف ديوار تيغه اي كه سنگر را از ترمينال آ. ب . ام. 10-16 جدا مي كرد فرياد زد:

« امشب چي بايس بخوريم؟»

جهانگير گفت:

« هنوزكه پُستت تموم نشده، به پا اشتباه نكني، والا اين دفعه تبعيد ميشي غمدره.»

محسن گفت:« قيمه اس. از اون قيمه هايي كه آدمو بياد امام حسين مي اندازه!»

حسين، كه تهديد جهانگير را به دل گرفته بود، گفت: « بچه مي ترسوني! اينجا مگه خطرش كمتر ازغمدره است.»

حميد قيمه را روي بخاري گذاشت:

« مااااشالله به بخاري سنگر مخابرات، دمش خيلي گرمه، معركه س! قيمه ي حسيني

باس روي بخاري يزيدي مثِ اين داغ بشه.»

حميد چايي ريخت. نوبت مادرسنگريش بود. قانوني كه همگي بايستي پيروي مي كردند. شهرام به گوشه اي كز كرد. جهانگيرگفت:

« شهرام، ساكتي؟»

دست كرد و يك نخ سيگار از جيبش بيرون كشيد. به طرف بخاري رفت و آتش زد.

جهانگيرگفت:

« بازم كه هماي 57 مي كشي!!»

«سيگار پنجاه وهفته نه هماي پنجاه و هفت خنگه، چند دفه باس به تون بگم!»

« خرتون كردن، يه عدد57 زدند رو پاكتش و الا‎، همون هماي فيلتردار خودمونه، حالا وخي شطرنجو بيار مي خوام بازي كنم.»

- توهم چه حوصله اي داري!

محسن به جهانگيرگفت:

- شايد خسته اس، آخه امروز تا نزديكاي «ميرآباد» واسه تعمير خط رفته و اومده.

حميد چهاردست وپا بطرف شهرام، گُ گول كرد و مقابلش نشست:

« شهرام اهل اين حرفها نيست، اين جونورا چي ميگن شهرام؟»

« ولشون كن هرچي ميخوان بگن، مهم نيس»

شهرام، اززير تختش ساكشو بيرون كشيد و يك قطعه عكس بيرون آورد. عكس مقدسي بود كه سرش را به آن چسباند و شانه هايش تكان خورد! غرورش صورتش را مي پوشاند. محسن، به بچه ها اشاره كرده بود. توماج، به پايان بازي خود فكر مي كرد. حرفي نزده بود اما سكوت بچه ها باعث شد سرش را ازصفحه ي شطرنج برگرداند:

« بزارين گريه كنه. خالي ميشه.»

حميد، شهرام را به طرف خود بالا كشيد. دستي كه به سرش كشيد، گفت:

« تنگ شده دلت ها؟ قربون دلت برم به حق علي(ع). تو كه هفته پيش مرخصي بودي!»

جهانگير گفته بود:

« آدم زن وبچه دارهرچي كمتر بره مرخصي واسش بهتره. ما كه نمي دونيم، گرفتاريهاي ديگه اي داره آدم زن و بچه دار.»

توماج گفت: « نوبتتِ حميد، حركت كن.»

حميد، جستي زده بود كنارعليرضا تا حركتي بر صفحه ي دو رنگ بازي كرده باشد. شهرام بلند شده بود. اشكهايش را پاك مي كرد كه گفت:

« ببخشيد بچه ها، دست خودم نبود. عكس دخترم رو كه ديدم ذلم هواشو كرد».

« اين حرفها چيه ميزني؟ راحت باش. چن سالشه؟»

« يك سال»

« نمي تونستي خودتو معاف كني؟»

دود سيگار را از ريه هاش بيرون داد:

« نمي شد نيام، جنگه. البته خب به كارت پايان خدمتَ م نياز داشتم. نمي دونين چقدر سخته. هزارويك فكر به سراقت مياد وقتي اينجايي»

حميد حركت آخرش را كرد: « مات .»

توماج، به مهرها نگاه مي كرد:

« ولي، صبركن ببينم، چي شد؟!»

حميد خنديد:

« بيچاره اون شاهي كه مهره هاش اينطوري بازي كنن. خيال كردي پياده هام كاري ازدستشون برنمياد. پياده نديدي كه رزم آورد سرسركشان زير سنگ آورد.»

توماج هرچه فكر كرد، ازاسبش كاري ساخته نبود:

« ببين تو رو به خدا، اسبم يك حركت عقبه، فقط يك حركت!»

حميد، دستي برشانه ي توماج زد:

« هميشه همينه. ديگران مي كارن ما مي خوريم، ما هم مي كاريم تا ديگرون بخورن».

توماج سري تكان داد:«آخ،آخ،آخ، كاش توي حركت قبلي بجاي فيل اسبم را حركت مي دادم.»

مهرداد گفت:« پاشو، پاشو بزار تا انتقامت رو بگيرم».

حميد مهره ها را براي بازي جديدي روي صفحه نشاند.

نور شفاف خورشيد ازروزنه هاي ديوار گذشته بود و كف سنگر را گلباران مي كرد. صداي وانت نيساني بود كه با فشار خود را ازبرفها بيرون مي كشيد. حسين داد زد:

«آب داغ. داغِ داغ. هركي مي خواد دست و صورتشو با آب داغ بشوره زودتر بياد...»

محسن از روي تخت پائين پريد و بطرف در رفت. راهرويي دومتري، محل استراحت آن ها را از در خروجي جدا مي كرد و جلوي بروز سرما را به داخل سنگر، مي گرفت. نيمه هاي شب. پست نگهبانيش كه تمام شده بود ظرف هاي خالي غذا را پر از آب كرده بود و گذاشته بود روي بخاري و صبح اُفت آبه را گرفته بود و به نوبت، سربازان دست و صورت خود را با آن مي شستند. محسن ، مشتي آب به صورتش زد:

« با شهداي كربلا محشور بشب جوون . »

« برين خدا رو شكركنين كه مادرتون م، همچين آب داغي واسه تون درست نمي كنه.»

آفتاب مَلَسي كوهستان را بيشتر سفيد و يكدست مي كرد. بوران شب پيش پوست زمين را تر و تازه كرده بود. پايين دره، ميان دو دهنه ي كوه و در امتداد دشتستان برفي ، نورخورشيد به دو رنگ سايه و روشن درآمده بود. بِكر و يك دست بدون هيچ جنبنده اي، گويي كه خداوند اولين بار است آن جا را خلق كرده است. قله هاي رو به روي سنگر در آنطرف دهنه ي كوهستان، خورشيد به رنگ نقره اي و دامنه ها تاريك مي نمود. در آن روز باشكوه، شهرام از سنگربيرون آمده و به طرف سنگر استوار رحيمي رفته كه محسن را ديد :

« تو هم مي آي؟»

« كجا؟»

پاسخش را نگرفته بود كه به داخل سنگر استوار خزيد. محسن كنجكاو شد. به سنگرشان

كه رفت ، توماج بادگيرش را مي پوشيد.

« كجا به سلامتي؟»

حميد، فيش هاي رابط دستگاه را بيرون كشيد :

« خطوط غمدره جواب نميده . باس قطع شده باشه. به استوار بي سيم زدند و گفتند كه نتونستن با قرارگاه تماس بگيرن! بچه ها حاضرشدند يا نه؟»

محسن گفت:

« منم ميخوام باهاشون برم.»

حميد گفت:

« امروز نوبت شهرام و توماجه .»

كنجكاويش براي رفتن به ماموريت، درآن روز به سر رسيده بود. التماس كرد :

« امروز كه هوا خوبه بايد برم تا شايد بتونم مسيرها رو ياد بگيرم.»

توماج، سيم چين را توي جيبش گذاشت:

« محسن جون ميل با خودته ميخواي بياي، خوب بيا. بزار شهرام از پيش استوار بياد بينيم چي

مي گه.»

كاپشنش را به تندي پوشيد و باد گيرش را ازميخ فرو نشسته به ديوارسنگر بر مي داشت كه شهرام وارد شد:

«هي توماج آماده اي؟»

« آماده ام.»

محسن گفت: « منم آماده ام.»

« مگه توهم ميخواي بياي!؟»

«آره، ميام.»

بدون هيچ اعتراضي گفت:

« پس امروز سه نفري ميريم تعمير خط».

يك قدم كه برمي داشتند، چكمه هايشان تا زانو در برف فرو مي رفت. سيمهاي مخابراتي كه دستگاه رله يِ غمدره را به قرارگاه متصل مي كرد روي تيرهاي چوبي گره خورده و ازسطح زمين فاصله داشتند. پنج كيلومتر از حركتشان به طرف غمدره، گذشته بود. خورشيد، وسط آسمان بود كه شهرام گفت:

« محسن، نگاه كن. »

به مسيري كه شهرام، نشان داد، نگاه كردند. شهرام گفت:

«اونا رو مي بيني، درخت توتِ .»

« مگه اينجا توت پيدا ميشه!»

« توت وحشي آره. حواست جمع باشه درهرشرايطي نباس ازشون بخورين. اينجا چشمها

برعكس مي بينه. مثل حرف زن، هرچي ديدين، عكسش عمل كنين.»

ردِ نگاه را دنبال كرد ، گفت :

« منظورت اينه كه درخت توت نيس؟»

« درخت توت مهم نيس، ميوه ي توت مهمه.»

« اينجا دشمن م هس؟»

« اينجا دوست هم هست . دوستايي كه از صدتا دشمن بدترن. اگه ببيني نمي توني جون سالم درببري.»

غمدره، درمنتهااليه مرز ايران وعراق، محل استقرار رله ي مخابرات به شمار مي آمد و براي تقويت وپشتيباني امواج مخابراتي بكار مي رفت. صعب العبور و كاملن طبيعتي و وحشي. شهرام فرياد زد:

« نگا كنين، اونجاس.» با دست، بالاي تيركي را نشان داد. هر سه ، به طرف سيمي كه ازسر تير چوبي قطع شده بود و زير برف ها فرو رفته بود حركت كردند. شهرام، تن سيم را گرفت و از زيربرف ها بيرون كشيد. توماج ، كمي جلوتر و مهرداد، كنار او به طرف تيرك بالاي تپه حركت كردند. يك رشته سيم بين دو سر تيرك ها پاره شده و برف آن را پوشانده بود. براي بيرون كشيدن و بستن آن بر روي بالاي تيرك بعدي خود را بالاي تپه رساندند . هيچ بادي نمي وزيد. شايد به همين خاطر سرما را نمي فهميدند! هوا لطيف و بهاري مي نمود. حدس شهرام درست بود، بوران ديشب كار خودش را كرده بود. شهرام بدون آنكه حرفي بزند بادگيرش را از تن بيرون كشيد ، به محسن داد و از تيرك بالا رفت . پاهايش را كه به كمر تيرك پيچانده بود تا بتواند ثابت بماند مشغول بكارشد. توماج چند متر جلوتر، به چشم اندازي كه در رو به رو قرار داشت نگاه كرد.

شهرام سايه اي ديده بود:

- بچه ها اون كيه داره ازما دور مي شه؟

محسن به شهرام نگاه كرد و به مسيرنگاه او چشم انداخت. اشتباه كرده بود، لكه ي سياهي به طرفشان نزديك مي شد. گفت:

« غريبه س؟»

توماج ، اسلحه را از پشتش بر روي سينه كشيد و به طرف سايه ، موضع گرفت . سايه حركتي نكرد! شهرام از بالاي تيرك، خود را به پايين رها كرد و تا كمر ميان برف ها تپيد .

محسن گفت : « حالا چيكار كنيم؟»

شهرام گفت : « يه خورده صبركن ببينم»

توماج به شهرام گفت :

« تونستي وصل بشي ؟»

« آره كار من تموم شد.»

محسن گفت: « بيا برگرديم . ما كه ماموريتمون را انجام داديم.»

شهرام به بالا نگاه كرد ، گفت:

« بچه ها ، آسمون داره رو سرمون خراب مي شه ! »

باد سردي آرام شروع به نفس كشيدن كرد . لكه ي ابري، براي يك لحظه مانع تابيدن نور خورشيد شد. توماج گفت:

« تا مطمئن نشديم اون كيه نبايس برگرديم چون ممكنه ما رو از پشت غافلگير كنه. »

محسن گفت: « پس بايس فكري كرد.»

ساكت شدند. باد يكه تاز ميدان بود. ترسيده بودند. هيچ شناختي از روبرو نداشتند. بلخره آسمان مغلوب ابرهايي شد كه بادهاي سرد كوهستان با خود آورده بودند. تغييرات آب و هوا ، بر آن ها تاثير گذاشته بود! ميان عناصر طبيعت چنان هماهنگي و زيبايي برقرار مي شد كه زشت ترين و پليدترين موجود را به وجودي مقدس تبديل مي كرد ،‌همان گونه كه مقدس ترين افراد را به پليدترين موجودات ، تسليم كرده بود . باد جان گرفت . محسن گفت: « چطوره بريم جلوتر . لااقل مي فهميم اون كيه يا چيه. نميشه هيچ كاري نكرد. »

توماج به طرف شهرام نگاه كرد و شهرام، سرش را به علامت تائيد كردن نظر محسن پايين آورد و برروي زانوي خود نشست. يك دستش را روي برف گذاشته با دست ديگرش شعله پوش تفنگ را تكاند . چشمهايش را باريك كرد وبه پائين تپه، جايي كه آن غريبه كمين كرده بود خيره شد. سايه، هنوزحركتي نكرده بود. شهرام به او اشاره كرد اما نتيجه نگرفت . فرياد زد:

« هي ي ي تو، سلاااام . »

سايه، همچنان بي حركت بود. شهرام گفت:

«مطمئنين اون يه آدمه، شايد حيوون باشه!»

محسن گفت: « بريم پائين تر، اگه حيوان باشه فرار مي كنه. »

هوا فشرده مي شد! به سختي نفس مي كشيدند. هيچ بخاري از دهانشان خارج نمي شد! اتفاقي درشرف وقوع بود. هرسه نفر، به پائين تپه سرازير شدند. صداي قرررچ وقررروچ چكمه هايشان كه برف ها را لِه مي كردند همچنين دلهره اي كه درسينه و برپاهايمان سنگيني

مي كرد، بيشتر فكرشان را به ترشح مي انداخت . توماج ايستاد و به جلو نگاه كرد. به ياد شبي افتاد كه براي آوردن غذا رفته بود. صداي باد آهسته آهسته به سوتي ممتد تبديل مي شد. شهرام گفت:

« هرچي كه به طرفش مي ريم اونم عقب تر مي ره!»

محسن گفت:

« نمي دونم چرا احساس بدي دارم ! »

توماج گفت:

« نگاه كنيد، اونا سه تا سايه ان مثل ما، به نظر مي رسه بزرگتر و بزرگتر مي شن! راست ميگه، بهتره برگرديم . فايده اي نداره اگه برگرديم ممكنه واسه مون نه راه پس بمونه نه راه پيش . نگاه كنين ، بوران شروع شده ! »

شهرام گفت:

« محسن ، ببين مي توني به قرارگاه بي سيم بزني .»

سعي كرد با بي سيم قورباقه اي با قرارگاه تماس بگيره اما نشد. شهرام طاقتش تموم مي شد:

« دوباره، دوباره سعي كن، اگه شب اينجا كوپ كنيم ، مرديم.»

دستهاي محسن توان چرخاندن قرقره ي بي سيم را نداشت. به سختي دوباره تقلا كرد ، تماس برقرار نشد. توماج ساكت بود و فقط راه مي رفت. همگي ترسيده بودند . نيروي ترس باعث

مي شد تا سرما را كمتراحساس كنند! محسن گفت:

« خدايا يعني چي مي تونيم دوباره برگرديم؟ نكنه اسير بشيم! مردن! راستي اگه اينجا يخ بزنيم چي ميشه؟ »

آمبولانس آمده بود و با خود سگ آلماني آورده بود . تعجب كرد . سگها پارس نمي كردند . نفهميدكه كي از جلوي او رد شده و بر روي كوت خاك رسيده اند ! سگ ها ابتدا از مردمي كه روي منصور و زهرا فشار مي آوردند ترسيدند و جيغ كوچكي زده بودند اما دوباره آرام خاك را كنده بودند . محسن به يكي از مردم كه به كمك سگ ها آمده بود و زمين را بيل مي زد گفت : « ممكنه هنوززنده باشن ؟»

مرد ، سر بيل را در زير تكه سيماني كه سگ نشانش داده بود گير داد و گفت :

« از خدا نباس نا اميد شد . آدمايي را همين سگ ها بعد يك هفته از زير خاك بيرون كشيدن كه هنوز زنده بودند ، باورت ميشه ! »

« پس ترا به خدا زودتر . بده آقا ، بده به من . » بيل را گرفت و شروع كرد . يك نفر ديگر

فرياد زد :

« اين جا ، سگ آلماني داره اين جا را نشون مي ده . حتمن يكي ديگه شون اينجاس . »

پايين را نشان مي داد . به پايين كوت خاك هجوم بردند . وقتي زهرا را بيرون كشيدند محسن مطمئن شد كه منصور بايد همين جا باشد ، جايي كه او مشغول كندنش بود . زير لب

مي گفت :

« حتمن هنوز زنده س . اون جوونه . مي تونه زنده بمونه . »

نور قرمز آمبولانس ها و آتش نشاني ها به همه جا مي آمد و مي رفت . براي آخرين بار به سايه ي ويران شده ي خانه ي زهرا نگاه كرد . مثل يك اژدهاي كوهان داري كه دو نفر را بلعيده باشد آرام روي زمين خوابيده بود . يعني خدا گناه منصور را مي بخشه ! گذشته از جلو چشام رد شد . يادش اومد كه اون شب من و مجيد پولامون را روي هم گذاشته بوديم ويه قوطي وتكاي روسي خريده بوديم تا اداي پارتيزان ها رو در بياريم . رفيتم خونه ي عمه زهرا و با منصور ، خورديم و خنديدند . منصور در آن شب تا صبح تگري زد و دل پيچه گرفت . محسن، ترسش بيشتر شد . توي دلش ازخدا خواست به خاطر اين كه نجسي خورده اونو ببخشه . دوباره توبه كرد. اين دفعه با خدا عهد بست كه ديگه لب به نجسي نزنه .»

*****

هيولاي بُتيله اي من دوباره از درونم گذشت . گفتم :

«همين جا، همين جا بايستي گودال بكنيم وتا صبح صبر كنيم.»

شهرام گفت:

« اگه تا صب صبركنيم يخ مي زنيم.»

« اگه ادامه بديم يخ مي زنيم.»

« توماج، يعني راستي راستي بايد تا صبح بمونيم؟»

« آره بايس صبر كرد. اينطوري معلوم نيس كجا مي ريم.»

« اما، قرارگاه چي؟ اونا دلواپس نمي شن؟»

« اگه قراره دلواپس بشن تا حالا شدند.»

شروع كرديم به كندن . تونل برفي را كنديم و داخل شديم . خسته بوديم و نگران. آسمان ، شب را پوشيده بود. آن لكه اي كه ظهر ديده بوديم، باعث شده بود كه گم بشيم! به دنبال ما آمده بود و روي تونل را پوشانده بود. هرسه به ديواري برفي تونل تكيه زديم . بوران شروع شد اما داخل تونل هوا ملايم تر از بيرون بود. توماج گفت:

« تورو به خدا نگاه كن ببين ، فكرشو نمي كردم بعدازاين همه مدت كه توي منطقه ميرم وميام اين طوري گير بيافتم!»

نمي دونستيم چه وقت از روزه ! نمي دانستيم چقدرازشب مانده! شهرام زير لب اسمي را زمزمه مي كرد كه بي مفهوم بود! توماج ساكت بود. من به بيرون نگاه كردم . ازاون شبهايي بود كه حالا حالاها تموم شدني نبود . تاريكي ، غافلگيرمون كرده بود.

شهرام گفت:

« اي كاش نمي يومديم. چه شانس بدي داريم!»

« شايد قسمت اين بوده . نمي شه كاريش كرد . »

توماج گفت: « ميگم، چرا اينطور شد ؟ »

« نمي دونم، شايد اينم سراب زمستاني بوده ، سراب برفي!»

« آخه مگه سراب برفي هم وجود داره؟»

« چرا نباس وجود داشته باشه؟ سراب وقتي بوجود مياد كه نياز شديد به يك چيزي داشته باشي . اونقدر كه سر نخ زندگيت به اون بند باشه . »

گفتم :« چي ميگي توماج؟ آخه هرسه نفرمون اون سايه ها رو ديديم .»

« باوركن طي اين مدتي كه تو منطقه بودم، بارها صداي شيهه ي اسبم را شنيده ام. گاهي اوقات خودشو هم ديده ام.»

ترسي كه توي دلم چمبره زده بود ديگه داشت خودش را باز مي كرد . ديگه قليز نبود . دلم مي خواست بخوابميه چشمام سنگين مي شد مث وقتي كه ترياك مي كشيدم . توماج گفت:

« خوابت نگيره.»

« نه، نه نمي خوابم. بخاطر اون هم كه شده نبايس بخوابم.»

توماج گفت: «اون كيه ديگه؟»

« زنم .»

شهرام كه تا آنموقع ساكت بود، لبخندي زد و گفت:

« تا حالا نگفته بودي كه زن داري ؟»

« ضرورتي نداشت.»

« خوب ناقلا، كي عروسي كردي !»

« يه سالي مي شه . »

شهرام كه ضعيف شده بود گفت:

« خيلي دوستش داري ها؟»

«هنوز معلوم نيست».

« چطور معلوم نيست؟ يعني ميشه يه آدم ازدواج بكنه اما معلوم نباشه كه همسرشو دوست داره يا نه؟ »

توماج به شوخي گفت:« نكنه داري سراب مي بيني!!»

آرام خنديدند . گفتم:

« هنوز زندگي نكرديم . اگه عرضه داشته باشيم توي زندگي عاشق همديگه مي شيم. به خصوص وقتي مردي بي تنبان باشه.»

« اونم مثِ تو فكر مي كنه؟»

« نمي دونم.»

توماج گفت:

« مادر من تا زماني كه ازدنيا رفت، حتي يه بارهم اسم كوچيك پدرمو به زبون نياورد.»

« چرا!؟»

« زنان تركمن اين را احترام گذاشتن به شوهراشون مي دونن . يعني بخاطر كسي كه باهاش زندگي مي كني يك عمر مراقب باشي كه نكنه فراموش كني واسمشو بر سر زبون جاري كني».

‏‏ ‏ به شهرام نگاه كردم . توماج گفت:

« شهرام، تو بگو.»

شهرام دستهايش را جلوي دهانش برد. با نفسش آنها را داغ كرد. خودش را جابجا كرد وآهسته گفت:

« چي بگم از اين هفتاد و دو ملت، با هفتاد و دو نوع زندگي و فرهنگ مختلف؟ خسته شدم. احساس مي كنم نفسم به سختي بيرون مياد.»

هر سه ساكت شديم . توماج اسلحه را روي برف ها انداخت. صداي باد شديدتر شد. گفتم :

«خدايا، صبح مي شه؟»

بي هوا شهرام شروع كرد به شمردن !

نگاه ش كردم . نگاه م كرد . گفت:

« مي خوام سرما فكرم را ندزده . ده ، يازده، دوازده ، سيزده ... »

چشمام به آسمان خورد و سوخت ! محكم خورد به طوري كه تا مدتي نتونستم ببينم. دستام را روي دو چشمشم فشردم و به آرامي باز كردم . مدتي گذشته بود تا بتوانم دوباره آن ها را به كِناري بكشم . نور خشكي در آسمان پيچيده بود و به دنبالش به اندازه ي كف دستي به پهناي رجِ ديواري سياه ، جلو چشمام آمده ، وسط مغزم را مثل يه گلوله سوراخ و شلال زمينم كرده بود . آن قدر بي هوش شدم كه سرماي زمين را احساس نكردم . يادم اومد كه چرا اجدادمون گرماي آتش را مي پرستيدن و مقدسش مي دونستن خورشيدي كه براي سرما زده گان ، مقدس بود. گرد برفي در گلوم پريد و ته حلقم نشست. منم شمردم :

« صد ويك، صد و دو، دوباره اشتباه كردم، ده هزار و يك، ده هزار و دو، ده هزار و سه، خدايا، چقدر اشتباه مي كنم! يك ميليون و يك، يك ميليون و دو، يك ميليون و سه... »

از خيال كوچكي عبور كردم . سخت بود اما پيش از آن كه متوجه بشم گذشتن ازآن دشوار است، عبوركرده بودم . مائده گفت :

« بچه مي خواي چيكار؟ اونم تو، اونم من، اينجا ! »

سرم را به ديوار كوبيدم.

« ها، دروغ ميگم . ميشه مثه تو. حرف حساب به ش بزني سرش را مي زنه به ديوار !»

به ش گفتم :

« مي گي نسلم منقرض بشه ؛ جواب مردم را چي به دم؟ نمي گن چقدر خودخواه بود؟»

مائده خنديد. شايدم نخنديد. لبانش حركت كرد. مثل سايه اي كه بودنش را مديون مثقالي نوراست. دوستم داشت اما خب ، گذشته ي خودش را هم مي پرستيد. گفت:

« به مردم چه ربطي داره؟ نمي خوام يكي ديگه بياد تواين دنيا. به حرفام گوش كن. چي مي شد اگه هيچ زني بچه دار نمي شد؟ كاري كه كمونيست ها كردند. نتيجه ش اين شد كه بگن ، ما دعوا نداريم. گذاشتن تا خورده بشن، خب بشن، چند سال ديگه هضم مي شن تو شكم دشمناشون. اونوقته كه ديگه كسي ازپسشون برنمياد. آيي . يو. دي مي زارن به فكرشون تا ديگه هيچ رؤيايي رو باردار نشن إ با خيال راحت هرچه دلشون بخواد عشق بازي كنن. عشقي كه شناخت پشتش نباشه مي شه گوساله ي سامري.»

بيرون مي رفت كه نگاهش كردم . پشت پنجره، سايه اش بردولبه افتاد. دولبه ي ديواري، شايدم آيينه اي ، دو لبه بود، لبه هايي كه مثل الماس مي بريدندش. روحش خونين بود. نمي خواست ازدواج كنه. گذشت زمان راضي اش كرده بود. به شرط آنكه بچه دار نشيم. قبول كرده بودم. اما نمي دون چي شد كه يه كسي از درونم مي گفت كه باس زير قولت بزني . بچه مي خواستم. به ش گفتم يا نگفتم ، نمي دونم . هرچه بود بهانه اي مي جستم تا زندگي به بودنش بيارزد. مائده گفت:

« وقتي كه آمد ؛ ردي مثل قطره هاي خوني كه ازقلب بريده اي چكيده باشد، همراهش بود. خون نبود، دانه برگ هاي شقايق سرخ وحشي بود! بوي كوهستان را مي داد، بوي هادي . گوش ميدي محسن؟ داخل تنگه گيرافتاد، بعدازآنكه يك هفته گرسنه ماند. پنج شنبه اي رفته بوديم سرمزارش. با مامان بوديم. سنگ قبرش را تكه تكه كرده بودند، براي ثواب. همه يه جوراعتقاد دارن ؛

نمي خوام احساس مامان را كه با طعنه زدن ديگران به سيخ كشيده شد، منم تجربه كنم. اگه بچه داربشم، بايس به ش حق به دم تا انتخاب كنه، مث هادي . اگه نباشم كه غروربدست آمده ازهورا كشيدن، مردم را حس كنم، چه فايده اي داره؟ هورا يا هوارديگران وقتي نمي دونن واسه چيه، ميشه يه الاغ ؛ واسه ش فرقي نداره، زعفرون بخوره يا يونجه ! حالا، كو تا اوني كه ميگي اسمش تاريخه بياد بگه، جواني كه خوابيده زيردو مترخاك، حق به دستش بوده . مردم كيه ن؟ مردم ، منم، تويي، شايدم اونيه كه تو دوست داري من واسه ت بزام. بزارتا منقرض بشن اين مردم. چقدرخوب مي شد، هيچ زني بچه دار نمي شد !»

داشتم خفه مي شدم . نفسم شده بود ، مشك حضرت عباس ! بايد يه چيزي مي گفتم . تكرار مكرراتي بود كه هنوز گرفتارش بودم . خودم را از دالان تاريكي ، بيرون انداختم :

« مي دوني غرق شدن چيه؟ اونقدرجون دادن سخت مي شه كه مي گن خدا تمام گناه كسي رو كه غرق ميشه، مي بخشه . توي دل آب گيرافتادي تا حالا ؟ نفست تموم ميشه، ريه هات زور

مي زنه كه دهنتو باز كني ولي اين كاررا نمي كني، مي دوني اونجاهوايي نيست تا تغذيه ش

كنن. اما اونها اينو نمي دونن، بالاخره حرفشون رو به كرسي مي نشونن. چاره اي نداري جزاينكه تسليم بشي. مجبوري دهنتو بازكني، نفس بكشي. به جاي اكسيژن، آب ميدي به شون. اولين دَم آبي كه مي كشي، بازدمي داره ازهواي سوخته شده توي ريه هات. از اول تا آخر،

تمام زندگيت رو مي بيني. حتي اون قسمتي ش را كه هنوز نگذروندي ! وقتيَِ م كه دريا روي ساحلي كه نمي شناسي پسِ ت ميندازه، مثل همون بازدم سوخته شده ي تو ريه هات، چشمات دريده شده به يه مشت معمايي كه ديگرون صب تاشب باهاش كلنجارميرن !

كنارآيينه ايستاد . گوشش را تيزكرد. به دنبال صداي پايي مي گشت تا از دغدغه هايش بالا

رود. چشمانش از تصوير شفافي گذشت. شايد تهِ آيينه منو ديد ! خاطره هايي درونش را تكان

داد. جاري شد. زندگي اجباراست. وقتش كه برسد، مي آيد. مثل مرگ . گفت:

« وقتي ازداخل آيينه به ت نگاه مي كنم جذاب ترميشي . نمي دونم از آينه س يا چيز ديگه !»

وقتي ديد ازتوي آيينه به ش نگاه مي كنم ، به م گفت:

« پس داري خفه مي شي ! همين درسته ؛ باس مردها را خفه كرد . »

لبخند زدم . دوباره توي دريايي پر از آب خفه شدم . مردن را تجربه مي كردم. اگه مائده

بفهمه من كشته شده ام چي ميشه؟ به خودم تشر زدم . درمواقع سختي كه نمي تونستم هيچ راهي واسه گذشتن از اون پيدا كنم و يا وقتي كه بين مرگ و زندگي قرار مي گرفتم فكرهايي كه تا حالا نكرده بودم حتي گناهي كه فرصت مرتكب شدنش را پيدا نكرده بودم ، به سراقم آمده بود. بر دريا مرغاني مي پريدند كه تا آن زمان نديده بودم . آسمان را مي شناختم . مثل كف دستم مي شناختم . در ولايت من ، آسمان قرينه ي دريا بود. آخ دريا؛ گفتم دريا؟! هركجا كه آب باشه كه نباس اميد داشت. هر كجا تشنه ات شد كه نبايد رفع تشنگي كني ، پسر! نبايستي هر كجا كه سرابي ديدي به آن دل ببندي ! آخ دريا...

همه چيز داشتم . آب داشتم و يه زن كه هميشه آماده بود تا واسه م انتظار بكشه .

مي تونستم داشته باشم ، پسران و دختراني كه برام قدرت و زندگي را ضمانت بكنن . بايد بشمارم . آره ، بهتره . باس ازاول شروع كنم ؛ يك، دو، سه ، چهار، خدايا كمكم كن اين بار

اشتباه نكنم . چشمام چسبيده توي زمين ، نكنه تهِ افق گير كرده ! به خاك ك بيافتي

انگار كه طول و عرض زمين بزرگ تر مي شه ! اي كاش چشمام توي آسمون مي افتاد!

زمين آينه ي اون بالا بود؛ جايي كه آسمان، خودش را دراون به شكل كوير مي بينه! مائده ، تو درست گفته بودي ، همه ي اين ها مي تونن يك رويا باشن . زمين وقتي مٌرد ، تونست بجنبه!

زندگي قرباني مي خواد. منظورم را كه مي فهمي؟ ما قربانيان اين زندگي لعنتي هستيم ، مائده .

ما هم مثل همه ي مخلوقات ، دو رو داريم . اين هم نور، بلخره آمد. صبح شده . صد هزارو وبيست و پنج ، صد هزار و ... نه ، انگار كه اين سايه ي يك آدميزاد نبود، شايد پرنده اي از بالا گذشت !

صورتي زرد با چشماني گود رفته ؛ از بس كه گرسنگي كشيده بود !

« هنوز وقتش نرسيده تا آرزوم برآورده بشه . مامورجمع آوري زباله هاي خداوند، فراموشم كرده !»

اعتراض او، به زماني طولاني بود كه در بريده اي از زندگي اش ، مقدس جلوه مي كرد، بريده هايي طولاني كه برايش اتفاق افتاده بود!

« لحظه ي انتخاب براي من ، وهمي بوده كه ديگرون در سرشون داشتند . لحظه هاي نارس

و عقيم . »

بوي هر نوع غذايي او را به تهوعي خونين وا مي داشت . به همان اندازه كه داروها را دوست

مي داشت ، ازخوردن غذاي روزانه هراسان بود :

« اين مكافات اعتقادات گذشته ي من است!»

تن و جانش پراز زخم اما زنده مانده بود. باز گشته بود . ويروس هايي مثل خوره، جسمش را

از درون مي خورد اما مرگ به سراغش نمي آمد :

« درسته، همين درسته؛ عزرائيل فراموشم كرده . »

به همه چيز و همه كس مي خنديد! آدم هايي را كه از جلو او مي گذشتند ، نفرين مي كرد و به

آن ها مي خنديد. مامورين پليس ، چند بار او را به جاي يك معتاد خياباني ، بازداشت كرده اما پس از چند ساعت دوباره با شرمساري آزادش كرده بودند . از زمين بلند شد . گرما خشكش

كرده بود .

« آي ليمو . ليموي شيشه دارم . بخرين و آبش كنين توي شيشه . هميشه تازه مي مونه ليمويي كه از من ببرين. واسه خوش طعم كردن غذاتون ، چايي تون . آي ليمو . ليموي تنتراني ، تانخوري نداني . »

پسر جواني روي دوچرخه از كنارش گذشت :

« چطوري قهرمان ؟»

حسين آژان نگاهش نكرد . به ليموترش هاي ته زنبيل نگاه مي كرد شايد به آن ها گفت :

« قهرمان باس بميره . مكافات داره زنده بودن يه قهرمان . عذاب سياه مجازاتشه .»

اين چه خاطراتيه كه سراقم مياد! چرا احساس معصوميت و بي گناهي مي كنم ! اين حباب چيه ،

چرا تركيد! كاش واسه هميشه مي خوابيدم ؛ فقط مرگ مي تونه بزرگ ترم كنه ! مي خوام اشتباهاتي را كه توي جواني كرده ام را از ميون لايه هاي عمرم بيرون بكشم . مي تونم جبرانشون كنم . چرا اينقدر دوس دارم بخوابم ! اما نه ، باس اول به يادشون بيارم تا بتونم سوارشون بشم . پوست صورتم از زور سرما تكان مي خوره ! توي سرابي گم شده ام . چشمهام گرم شده . چه احساس خوبي! رنگ روشنِ تاريكي را مي تونم ببينم . چقدر قشنگِ تاريكي ! چشمام تازه متولد شده ان . همه ي خدا را مي تونم ببينم . حاضري ؟ با تو هستم مورچه ي سيد؟ حالا مي تونيم بريم . مي تونيم بريم رو پشت بون بالا . شايد بتونيم دوباره سبزقبا را ببينيم . بيداري چقدر كوچك است ! »

انجام ، ارديبهشت 84

 ga_moazzen@yahoo.com