غزیه ی تیارت سادق هدایت

محمود کویر


 به قلم:

یاجوج و ماجوج. قومپانی لیمتد

 اجرا: کافه ی ملا اسحق یهودی. کوچه شامپیونه. پاریس

هفدهم آپریل ١٩٥١

 تیارت سادق هدایت، تفی است که به ریش کوسه ی ادبیات معاصر ما افتاده.      یک نفر منتقد ادبی

 همانا حقوق مفصله الاسامی ذیل برای نگارنده نمایشنامه ی غزیه ی تیارت سادق هدایت تا ابد در تمام ممالک مکشوف و نامکشوف کره زمین و در تمام کرات دیگر منظومه شمسی و در تمام منظومه های دیگر و عالم های دیگر محفوظ می باشد و اگر خدای ناکرده. زبانم لال. گوش شیطون کر. هفت قران در میون . نفری از انفار و بشری از ابشار به گوشه ای از این حقوق تخطی بکند. دیگه خر بیار و باقالی بار کن. وای به حالش اگر از یک کلمه این تیارت چاپ کند یا ترجمه. تقلید. تضمین. نجوا. اشاره با چشم و ابرو در رادیو. تلویزیون. سینما صفحه ی گرامافون پرده نقاشی. منبت کاری و غیر آن بسازد.

بشتابید که این تیارت سادق هدایت نامزد اعطای جایزه ی نوبل گردیده است.

 غزیه ی تیارت سادق هدایت

 آدم ها:

صادق هدایت: ( داش آکل)
زرین کلاه
:( مرجان)
پیرمرد خنزر پنزری
: ( کاکا رستم. حاجی ابوتراب)

 چهار صحنه ی در هم.

صحنه ی نخست:
یک کافه در پاریس

صحنه دوم:
 برابر خانه ی هدایت در پاریس

صحنه ی سوم:
 گورستان پرلاشز. مزار هدایت

صحنه ی چهارم:
برابر خانه ی هدایت و کافه)

نمای کلی:با تابلوها و علامت ها نشان داده می شود که نمای کلی: محله هجدهم. کوچه شامپیونه. شماره ی ٣۷ مکرر و پاریس است. این آدرس با گچ بر دیوار نوشته شده است.

 

صحنه ی نخست:

 با ورود تماشاگران به صحنه ی کافه، زرین کلاه در لباسی که آمیخته ای از پیشخدمتی فرانسوی و رقاصه ای شرقی از دوران قاجار است به آن ها به زبان فرانسوی سلام و خوش آمد می گوید و آن ها را می نشاند. قفس طوطی با درب باز و خالی  آویزان است.( در صحنه ی نخست، زرین کلاه در نقش مرجان نیز هست)

بلندگو تبلیغ تئاتر را پخش می کند:

امشب و هرشب . در کافه ی ملا اسحق یهودی. در محله ی سردزک. کوچه شامپیونه. شماره ی ٣۷قضیه ی تیارت سادق هدایت
به قلم نویسندگان شهیر و بی نظیر. یاجوج و ماجوج
هم درام. هم تراژدی. هم کمدی. هم اخلاقی. هم اجتماعی. هم تاریخی. هم تفریحی. هم ادبی. هم اپرا کمیک. هم دراماتیک. روی هم رفته . تیارتی آنتیک.
بشتابید که فقط تا هفدهم آپریل بر صحنه است. کاری از یاجوج و ماجوج غومپانی لیمیتد
مهمانان و مشتریان عزیز  خودتان  انواع  اغذیه و اطعمه و اشربه را تغذیه و تطعمه و تشربه نمایید.
- بشتابید که این تیارت سادق هدایت نامزد اعطای جایزه ی نوبل گردیده است.

گر توبینی ایدون این تیارت مستطاب

دیگر احتیاجت نبود به هیچ کتاب

این عصاره ی علوم معقول و منقول است

هرکس بگوید نیست. نفهم و فضول است

مر ان را نیامده و نخواهد امد نظیر

غومپانی گارانتی می کند که شما از دیدنش نشوید سیر

- هر کس کمر همت بر بنده و برای این نمایش مستطاب تقریظ بنویسه و ان را مشهور کنه، در اجرای بعدی کلی از او تعریف و تمجید خواهیم کرد و ما هم الکی در باره ی فضایل ایشان قلم خواهیم زد.

خداوند تعریف کنندگان ما رو توفیق و پول عنایت فرمایاد.

حضار محترم یک کف بلند بزنید که هم اینک نمایش ما شروع می شود.

( صدای یک زنگوله)

روزنامه فروش دوره گرد به فرانسوی:روزنامه ی امروز آقا.( به فارسی) نیروهای آمریکایی وارد پایتحت کره شدند. ( به هدایت) اتل و ژولیوس روزنبرگ به مرگ محکوم شدن. می خوان تیربارونشون کنن.( روزنامه ای به هدایت می دهد)

زرین کلاه:( زنگوله ای را به صدا در می اورد. پیاله ای شراب بر میزی که هدایت کنارش نشسته می گذارد . به هدایت) همه ی اهل شیراز می دونن که تو و کاکا رستم سایه ی همدیگه رو با تیر می زنین

هدایت:(نیمی هدایت و نیمی داش آکل است) سگ کی باشه

زرین کلاه: دلم برات شور می زنه.کاکا رستم مردانگی حالیش نیست. یه زخم. تو ی پشت.  نیمه ی شب.  از پشت یک گذر. پناه یک چهار سوق.  آیاهمیشه همینطور بوده. هست؟ خنجر. خم   یه خیابون. خیانت.

هدایت: توی زندگی زخم های هست که مثل خوره روح آدمو توی انزوا می خوره و می خراشه...

زرین کلاه: توی این زندگی غیر از زخم ، غیر از خوره و خیانت هیچی نیست؟ هست. من باور دارم که هست. تو هستی. من هستم.نگام کن! دستام رو بگیر. انگشتای بلند و بایکت رو که همیشه با قلم و کاغذ و باد و توفان بوده، روی لبای من بگذار. لا به لای موهام. بگذار من مرجان تو، زرین کلاه تو، زن اثیری تو باشم

هدایت: تو کجا هستی؟ چقدر از من دوری!

زرین کلاه: من اینجام. همین جا. به من بگو تو تا حالا طعم بوسه رو چشیدی؟ بوسه ی توی خیابون. زیر بارون. سردمه. منو بگیرون!

هدایت: سرده. خیلی سرد و تاریکه!

کاکا:( از گوشه ای پیدا می شود) به به به بچه.یه یه چای بیار ببینم.

هدایت: اما هرجا که من هستم و تو هستی. اون هم هست.

( زرین کلاه با نگاه هدایت اعتنایی به او نمی کند)

کاکا: مه مه مگه کری! به به بتو هستم... اروای شک شکمشان. اونایی که ق ق قپی میاند. اگه لوطه هستن امشب میان دست و پنجه نرم می می کنن.

هدایت: بی غیرتا رجز می خونن. اونوقت معلوم می شه رستم صولت و افندی پیزی کیه. معلوم می شه مردت خونه نیست که یه بست بیشتر کشیدی. خوب شنگولت کرده. حالا هر شب خدا جلو مردم رو می گیری و ملت  بی زبون رو سکه ی یه پول کردی که چه. به پوریای ولی اگه دو مرتبه بد مستی کردی و حق این مردم رو ناحق کردی سبیلت رو دود میدم

کاکا: ( به تماشاگران) دهنش میچاد. در خونه ی حاجی صمد.  آخر پیری موس موس می کنه که چه. محله ی سردزک که می رسه دمش رو میذاره لای پاش...اه اه اه سر پیری و معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده. عاشق و دلباخته ی مرجان. غزال جوان و گرگ پیر. گزلیکش رو غلاف کرده. خاک تو چش مردم می پاشه. کتره ای چو انداخته تا وکیل حاجی شده و همه ی املاکش رو بالا کشیده.

هدایت: حاجی وصیت کرد و زندگیش رو سپرد به ما. هفت سال آزگار ما رو انداخت توی هچل. حالا مردم. این شما و این هم حساب و کتاب دارایی حاجی. تا به امروز هر چی خرج شده با مخارج امشب. همه رو از جیب خودم دادم. حالا دیگه ما به سی خودمون. اون ها هم به سی خودشون.

کاکا: خدا بخت بده. که داده. حالا همه وکیل مرده و مردمن. مردم که خر باشن همینه دیگه. بی وکیل و وصی اموراتشون نمی گذره.

هدایت: ( با قفس خالی) شاید منو دوست نداشته باشه. بلکه شوهر خوشگل و جوون پیدا کنه. از مردانگی به دوره

زرین کلاه: عشق مث یه ستاره تو این شب تاریک اومد و آتیش گرفت و سوخت.

هدایت: اون چهارده سال داره ومن چهل سالمه.

زرین کلاه:مرجان هم چارده سال داره .منم.زرین کلاهی که توی تمام قصه هات ازش حرف می زنی.  من چه بکنم. من چه بکنم که زندگیم همه ش قفسه. قفس. قفسی که تو برام ساختی. قفس یه قصه.  من تو رو می خوام. گل ببویم رو.

هدایت: من چه بکنم. قفس در قفس. شب شب تاریک و بی نور و زندگی.  این عشق منو می کشه..

زرین کلاه: این عشق من رو هم می کشه

هدایت: به کی بگم. به کی بگم که مرجان عشق تو منو کشت( می نوشد) (موسیقی و رقص زرین کلاه)

آهنگ: دختر شیرازی جونم. دختر شیرازی. ابروتو به من بنما تا شوم راضی

ابرومو می خوای چه کتنی بی حیا پسر. کمون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه ولیکن نرخش گرونه....

هدایت: به کی بگم. به جز سایه ی خودم.  که این عشق منو کشت.

 ( می خواهد برخیزد و مستانه به راه خود رود که کاکا برابرش سبز می شود)

کاکا: لولولولوطی رو شب تار می شناسن

هدایت: اروای بابای بی غیرتت. گمون کردی خیلی لوطی هستی

کاکا: خیلی وقته دیگه این طرفا پیدات نیست آقا صادق.. امشب خونه ی حاجی عقد کنونه. عشقتون داره پرپر می زنه... مگه تو رو را ندادن...

هدایت: نصف زبون داری. نصفش رو هم امشب من می کشم بیرون( بر می خیزد. می گردد. در میانه ی میدان و پشت به کاکا می ایستد)

کاکا: تا بوده همین بوده داستان. مگه نه! شما ها که اهل داستان و این جور چیزا هسین. راسی تو کتاباتون غیر این نوشته. تا دنیا همین جوره و تو دست امثال ما می گرده و شما هم همین جور بر و بر تموشا می کنین! آخر قصه اینجوری تموم می شه.

زرین کلاه: نه! من آخر این داستان رو عوض می کنم.

کاکا: بکش کنار خانوم. هنوز که هنوزه جای شما همشیره اینجور جاها نیست. امشب عقد کنون شما و پسر آقاست.

زرین کلاه:( به تماشاگران) شما حرفی بزنین. شما یه کاری بکنین.( به هدایت) قلم دست توست. تا کی باید آخر عشق ، خون باشه و تلخی و زهر. خسته شدم. مردم. پاره پاره شد تنم. تکه تکه شد جان و روحم.مگه من زرین کلاه تو نبودم. چرا نگفتی. چرا ننوشتی. چرا فریاد نزدی. من نمی خوام مرجان تو باشم. من زرین کلاهم. رقاصه ی میخونه های گم شده!

کاکا: خوب تموم شد. با اجازه شما همشیره. حالا بریم آخر داستان که کار زیاد داریم. خوب. تماشا کنین! نگاه کنین. تا بوده همین بوده. آدما پس خنجر رو برای کی یا برای چی درست کردن؟ نمی دونیین که چه لذتی داره. مثل یک پیاله شراب دهساله است وقتی خم خنجر رو توی استخون و گوشت حریفت می چر خونی( چاقویی بر می دارد و از پشت به هدایت می زند.) می ایسته! می شکنه! نفس توی گلوگاهش می بره. بر می گرده. التماس توی چشاش پر پر می زنه. زانو می زنه.( هدایت چند گامی به سوی او بر می دارد.  کاکا قدم به قدم و عقب عقب  می گریزد. مرجان جیغ می کشد. صدای زنگوله)

هدایت: (در خود می پیچد) توی دنیا همین طوطی رو داشتم... جون تو و جون این طوطی..

تاریکی. صدای هدایت: مرجان... مرجان... تو منو کشتی... به کی بگم... مرجان... عشق تو منو کشت

زرین کلاه: مرجان را تو کشتی. من زرین کلاهم. زرین کلاه تو. جای من کجاست؟ منو نکش . منو نمی تونی بکشی. من زنده به عشقم.  چشمه ی آب حیات منم.

  پیرامون هدایت می رقصد و می خواند:

دختر شیرازی جونم. دختر شیرازی.......

 صحنه دوم.( حاجی آقا با کتاب حاج آقا زیر بغل. )

حاجی آقا: ( سر به د اخل تماشاگران ) سینما و تئاتر،  مد و آرایش، گرامافون. فوتبال و دوچرخه سواری می خواین چیکار. اساس این خونواده ها داره به هم می پاشه. تکفیر کنید آقا. از معجزه ی جمکران و سقاخانه غافل نباشین آقا.توی این دنیای پست رذل مگه همین دین و ایمون نجاتتون بده. هرچی باشه ما چند تا خشتک بیشتر از شما پاره کردیم. به حرفم گوش کنین!

باید سرش رو زیر آب کرد. یه تصادف. گم شدگان. سکته. بیاین. این پارابلوم رو بگیرین. شما. آهان بگیرینش. ثواب جهاد اکبر داره. وقتی زدینش بهش بگین مادرجنده ها... می دونین کی رو می گم؟ اصلن بنده معرف حضور حضرات هستم؟  مگه این ورم بیضه ی لامصب حواس باقی می ذاره. بنیه ام روز به روز داره تحلیل می ره . قوه ی باه ندارم. حالا شاید اینجا بشه علاجش کردو با دوای قوت کمر خوبش کرد. آقا خدا به سر شاهده ما ملت تو تقلب و دزدی و سمبل کاری استادیم. آقا این همه دکتر مثل پشکل ریخته تو مملکت . اونوقت برا یه ورم بیضه باید بری فرنگ. همین ناخوشی بنده، اگر دکتر حسابی داشتیم با یک دوایی، بخوری، یا چیزی باید درمون می شد. مگه چند سالمه؟ پیرمردای اینجا رو ببینین. ما هم البته، خدا قوت بده، به گوشت گوسفند و....راستی شما! شما رو می گم! بله! مرضی چیزی ندارین؟ این حکیمی که من میرم پیشش معجزه می کنه. همین پارسال یه زگیل زده بود به این درشتی. همونجا که میدونین. درست رو نوکش. آقا ورداشت . به کل. انگار روز اولش. راستی!  اسم جنابعالی چیه؟ بنده رو می فرمایین؟. بنده اینم. همین کتاب به اسم بنده است. حاج ابوتراب. اقا این همه راه رو کوبیدم اومدم دنبال نویسنده ی این شرح حال نومچه می گردم. آبروی منو برده. آبروی دین و ملت رو برده. مرتیکه ی هرهری مذهب ببینین در باره ی من چی نوشته.  آخه من از کودکی عاشق بقلمه بودم. شما می دونین بقلمه یعنی چی؟ بوقلمون رو می کشن. می ذارن بیات بشه. بعد توی شکمش رو از آلو و قیسی پر می کنن. اونوقت توی روغن حسابی چرخش می دن و می پزن. این بقلمه رو چنون پحته بودن که تو دهن آب می شد. آدم دلش می خواس که انگشتاشم باهاش بخوره. خوب منم بچه سال بودم. شبانه بوقلمون رو از زیر سبد روی آب انبار درآوردم و نصف بیشترش رو خوردم. خدایا از گناه همه ی بنده هات بگذر. فردا صبح چی شد؟ چشات روز بد نبینه. همین که مرحوم ابوی خبردار شدن. یک دده سیاه داشتیم، اسمش گمونم گلعذار بود. انداختن گردن اون. دادن اونقدر چوبش زدن که خون قی کرد .... و گمون مرد. اما من مقر نیومدم. مرحوم ابوی سیاستمدار بودن.( با تماشاچی دیگری حرف می زند) بنده شما رو خوب می شناسم. حضرت ابوی حالشون خوبه. بفرمایید تشریف بیارن پیش ما. امروزه دلم براتون بگه. همه چیز زنجیره ای شده. ماهم دیدیم دست و بالمون توی خارجه بند شده. گفتیم رستوران زنجیره ای بزنیم. یه شعبه اش همین دور براست. آقا مثل بهشت. بفرمایید ابوی تشریف بیارن. ما که نمی تونستیم مثل اعیونای امروزه کلاه قرمساقی تو خارج سرمون بذاریم. آقا علی اکبر بنا، که زبونش می گرفت و همچین بفهمی نفهمی خل وضع بود. امروز شده پسر اتر خان که که ورچین. از اون پاردم سابیده های روزگاره. شده سفیر. بیا و ببین. ویلا. کارخونه. درو درو درشوببین. هنوز زیر نامه هاش انگشت می زنه. ( هدایت را می بیند که می آید) هی! شما ایرانی هستین

هدایت: بله

حاجی: من دنبال واجب القتلی به نام هدایت می گردم. صادق هدایت

زرین کلاه: نه! این اسمش هادی صداقته

حاجی: حکم خونش را دارم. ولی به صورت نمی شناسمش

زرین کلاه: اون تصویری نداره . مدت هاست شبیه هیچکس نیست

حاجی:ا ینهاش. این کتابشه

هدایت:حالا این همه راه کوبیدین اومدین پاریس دنبالش که چه

حاجی: ترسم اینه که برگرده. آقا این جوونا که از فرنگ برمی کردن فکر انقلابن. خطرناکن. ما امروزه به آدمای با تصمیم احتیاج داریم. یه عده رو باید کشت. یه عده رو حبس کرد و هر که تتق کشید... زد تو دهنش. تا نباشد چوب تر. فرمان نبرد گاو و خر. نمی دونم این ازادی  و تخم لقای مثل این رو کی تو دهن این جماعت گذاشته. باید پوست از سر جماعت کند تا مطیع باشه. راستی.  راستی شما هم همچین خیلی خطرناک به نظر می رسین

هدایت: چطور؟

حاجی: عینک. کتاب. سوال... خوب آدم شکش برانگیخته می شه...

هدایت: من همونیم که دنبالش می گردین. نگاه کنین. این یه خنجره که توی پشت منه. باید بشناسین این  خنجر رو!

حاجی:آقا شما هستین!اه اه اه اه! من مدت هاست دنبال شمام . مثل یه سایه. از بس تعریفتون رو شنیدم. پولی پله ای؟ پاشپورتتون اگه مدتش تموم شده باشه. من آقا دو تاقه فرش ابریشم به سفارت انگلیس دادم تا پاشپورت گرفتم

هدایت: که چی؟

 حاجی:تازه اقا. یه صندوق تریاک باور کنین به حاج عبدالخالق جاپلقی دادم. کارچاق کن سفارته. تا پریروز چاه مستراح در می گرفت حالا آقا شده نماینده فرهنگی.  باور بفرمایید حاج میرزا آقاسی از اینا بهتر بود. آقا تمام سیاست دنیا تو دستش بود مثل موم. حالا همه چی از بین رفته. شرف، آبرو، ناموس... شنیدم حضرت عالی انقلابی تشریف دارین. آقا من خودم فرزند انقلابم.دوره ی مشروطه من یکی از سرجنبونا بودم. شیخ فضل الله نوری رو کی آورد تهرون؟ هان! بنده! من خودم تخم آزادی خواهی و دمکراسیم

هدایت: شما! میدونین اگه خبری بشه جای امثال شما ها کجاست؟

حاجی: البته اقا من به قول شما با روولوسیون مخالفم. آتیشش تنده. ما باید آقا اوولوسیون بکنیم. هان! شما چطور؟ امروز همه از اوولوسیون حرف می زنن. من خیلی از اون خوشم میاد. نرم و آروم آروم

هدایت: پس بفرمایید شروع کنید ببینیم گندش کی در می آد.

حاجی آقا:  حتما آقا جان. ولی فعلن ما در دوره ی ترانزیسیون، به قول شما، گیر کردیم. مردم نمی فهمن آقا. دنیا داره جلو می ره. و این کشتی توی این گرداب، یک ناخدا می خواد تا به ساحل مقصود برسه

هدایت: این چه دوره ایه که تمامی نداره. هزار ساله که ما تو این دوره گیر کردیم. سال هاست که داریم امتحان می دیم. هم استبداد داشتیم هم مشروطه. هم آزادی هم دیکتاتوری و نتیجه اش این شده که می بینین. مردم همیشه زیر چکمه استبداد و دیکتاتوری مرعوب و خفه شدن و رمقشون رفته. خوار و ذلیل و دو به همزن و چاپلوس و پشت هم اندازشون کردین. ما رو هم دربدر و اواره

حاجی: براتون بخشش نومه می گیرم. حاج آقا سکان الشریعه علاج کار دستشونه. کاردار سفارت هم خرج و مخارج....

هدایت: من احتیاجی به سفارش نامه ندارم. صدقه هم نمی خوام. من میدونم که برای شما ها هیچ ارزشی ندارم. نویسنده ها و شاعرا و روشنفکرا از نظر شما مضر هستن . سم هستن. شما فقط به دزدا و گردنه بگیرها و کارچاق کن ها احتیاج دارین که این قبیل پاچه ورمالیده ها کرور کرور ریخته توی دست و پاتون

حاجی: تند نرین! شما هم عضو همین جامعه هستین. گیرم که دزد بی عرضه.

هدایت: حق با شماست. توی اون محیط پست احمق نواز سفله پرور و رجاله پسند که شما رجل سیاسی اون هستین من البته بی عرضه ام. اما خوشحالم  که توی اون چاهک خلا که همه چیز با سنگ دزدا . طرارا و جاسوسا سنجیده می شه، بیکاره ام. توی این چاهک، فقط شما ها حق دارین که بخورین و کلفت بشین. این چاهک ارزونی شما

حاجی: لاالله الاالله. این ما هستیم که باید امورات زندگی شما رو جور کنیم. این جامعه رو ما راه می بریم. مردم این جامعه ما رو برگزیدن. هزار ساله که پشت ما هستن.

هدایت: بله شما. شما که می خورید و عاروق می زنید و می دزدید و می خوابید و بچه پس میندازین... می کشین و می بندین و می زنین. و هیچکس رو آدم حساب نمی کنین... هزار تا نسل باید بگذره تا این خرابیا جبران بشه. تا این قافله که خوردند و خوابیدند و دزدیدند و جماع کردند و قازورات از خودشون باقی گذاشتن، دوباره برگردن و آدم بشن. آدم! می فهمید! نه میمون مقلد چاپلوس دروغگوی پاچه ورمالیده و رجاله ای مثل شما!

حاجی: حرف دهنت رو بفهم. به من جسارت می کنی؟ از دهن سگ دریا نجس نمی شه. من هفتاد ساله که توی این مردم به نامم . مردم دین و ایمونشون رو من درست می کنم.  هزار هزار دعا نویس و ملا و طلبه و سینه زن و زنجیر زن و روضه خون و مداح و نوحه خون سر سفره من نون می خورن

هدایت: و بشمار صد تا گله ی دیگه از اینا که انداختین به جون مردم از رمال و کف بین و جنگیر و مارگیر. بله. هفتاد ساله که مردم رو گول زدی. هزار ساله که مردم رو گول زدین. چاپیدین. به ریششون خندیدین.  از صبح زود مثل عنکبوت تار می تنیین. دزدا و گردنه بگیرا و شیادای دنیا رو دور خودتون جمع کردین و هی می تازین. اگه تا یک نسل دیگه سرنوشت این مردم به دست شما باشه نابود می شن. اما بدون که اگه دیوار چین هم دور خودتون بکشین. دنیا به سرعت عوض می شه. بعد هم اگه با پولای دزدی به خارج هم فرار کنی به جز اخ و تف چیزی نصیبت نمی شه

حاجی: به تربت مرحوم ابوی اگه زمان .....

هدایت: ابویت هم مثل خودت دزد بوده. همه ی شما دزد هستین . چی داشتین و حالا چی دارین؟ از پشت قاطر و یابو، سوار ماشینای  ضد گلوله و آخرین مدل، با پول خون و نفت این مردم

حاجی: حالا دارم به مضار این دموکراسی بی پیر پی می برم. شما بگین اقایون. شما همشیده. شما بگو! خفه ت می کنم پسره ی نکبت

هدایت: تو خفه شو هنبونه ی کثافت. تو داری از ماتحتت نفس می کشی. همه ی حواستون توی مستراح و آشپزخونه و رختخوابه، اونوقت سرنوشت یه ملتی رو دادن دست شما تا بهتر به خاک سیاهشون بنشونی. شما و دموکراسی. طرفدار حقوق مردم خودتون رو نشون میدین و اونوقت نون و دوا ی مردم رو احتکار می کنین؟ شما دستتون برسه، واجبی رو هم احتکار می کنین. گورکنای بی شرف!

حاجی: آقایون این جاسوسه. می خواد روولوسیون بکنه. به من میگه این مملکت چاهک خلاست

زرین کلاه: ( به هدایت) از این گرداب بکش بیرون. منو نگاه کن! زرین کلاه تو منم. با چشای مورب و پستونای زیتونی.

حاجی: برو برای خودت طلب آمرزش

زرین کلاه: میون یه مشت صورتک. بیا از اینجا بریم.  بریم کشورهمیشه بهاری که تو قصه هات برام می گفتی

حاجی: تو باید بمیری

زرین کلاه: بیا ازاین بن بست بزنیم بیرون. سرزمین همیشه بهارت، آلاچیقی پر از نرگس سیاه. تو بشو پادشاه همیشه بهار. گل ببوی من! منم می شم زرین کلاه تو . زرین کلاه  اثیری تو.

حاجی: تا کی مث یه سگ ولگرد له له می زنی و..

زرین کلاه: جلوی این آیینه ی شکسته ی هزار پاره زار نزن. منم! نگاه کن. دست بزن. لمسم کن. لبت رو رو ی لبای داغ و آتیش گرفته ی من بگذار، تا هزار تا پیاله شراب از رف رف لبام بنوشونمت. دستات رو روی پستونای وحشی و مرمرین من بکش. منم زندگی . منم عشق.  زن اثیری تو منم. چشمه ی آب حیات منم! بیا و تو هم گل ببوی من باش!

حاجی: ختمش کن. مثل همون مردی که نفسش رو کشت. بکش خودت رو و راحتمون کن. فکر نکن از دست ما خلاصی داری. نگاه کن! کاکا رستم منم... آهای نفس کش! حاج ابوتراب منم.  بخت النصر منم. دخمه ی بخت النصره این دنیا.گرگ این دخمه منم. هووووووووووو ( دور هدایت ورجه ورجه می کند) جن منم. ملک دوزخ منم. شرحه شرحه به قناره آویزونتون می کنیم. سلاخ این کشتارگاه منم. شقه شقه تویی. شرحه شرحه تویی . تو. قوقو چاقو. خن خن خنجر.   هووووو هووووو

زرین کلاه: پیاله ای برای هدایت می ریزد ونیلو فری به او می دهد.( می خواند)

بلندی سیل عالم می کنم من. یار جونی

نظر بر دوس و دشمن می کنم من. یار جونی

یک امشب دیگه ما رو نگه دار. یار جونی

که فردا درد سر کم می کنم من. یار جونی. مهربونی

 

 

 

صحنه دوم. گورستان پرلاشز. مزار هدایت. پیرمرد خنزر پنزری با یک شال گردن. با فانوسی و کوله باری از کتاب های کهنه و پاره.

پیرمرد خنزر پنزری: هه. شما چیزی می خواستین؟ تله موش! گزلیک! گاز انبر! بیلچه! قابلی نداره. من خونه تون رو بلدم. من توی قبر کنی هم سر رشته دارم. کارتم رو بدم خدمتتون...خجالت نداره.. میریم همین جا نزدیک رودخونه. کنار درخت سرو. گودال می کنم درست به اندازه. مو نمی زنه. شما! شما که اون گوشه نشستین. بله . شما. حتمن می خواستی جایی برین که راهتون رو گم کردین. هان! من تمام راه و جاده های اینجا رو بلدم. مثلن امروز رفتم یه قبر بکنم... این گلدون از زیر خاک دراومد. میدونی مال راغه. مال شهر قدیم ری. هان! اصلن قابلی نداره. من این کوزه رو به تو میدم. یادگار از من داشته باشین.... راستش رو بخواین... شما! شما گوشتون رو بیارین جلو.. هه ...هه.. غروبای جمعه مثل همین جا تیارته.. از شابدولعظیم می زنم میرم تا اونجا.. با این همه بار و بندیل. همه میان. زن و مرد. دلشون وا می شه . میان تماشا. بیشتر راه رو با این پاهای دردو می دوم تا جا بگیرم. جلو باشه دیدش بهتره. اگرچه خیلی بلند می گیرن که همه ببینن.  از دور که میاد همه گردن می کشن. میره اون بالا. یه لحظه سکوت مث یه بختک می افته رو جماعت و بعد تو یه لحطه می کشن بالا. پاهاش می پره. شونه هاش انگار داره یه صحره از هم می پاشه. بال و پر می زنه مث خروسی که سرش رو یه باره بکنی و پاها و بالش رو هم ببندی. خر خر خر می کشه و بعد...... تا حالا دارزدن تماشا کردین. من ادم دل رحمی هستم. همیشه چندتا سکه می ندازم زیر پاهاش... شما بچه که بودین، کلاغ به سیم برق دار کشیدین؟  کیف داره. نه؟ این هم سینمای منه( پیت سوراخ سوراخ حلبی را دور می گرداند) می ذارمش اینجا. بچه ها دور تا دور می شینن . حلقه می زنن. می ذارم هوا خوب تاریک بشه. ته چشای آدما یه چیزی مث یه کیف عجیبی دو دو می زنه . بعد توی اون نفت می ریزم. نفت... بعد اوان کوچولوها رو میندازم اون تو. نازی. نازی خوشگلای ناز من ...و ... کبریت می کشم ...و.... گر می گیرن. شعله می کشن. زبونه می کشه آتیش و اون موشای سفید گوچولو جیغ می کشن. جیییییغ و از در و دیوار قوطی من بالا و پایین می پرن و جیغ می گشن و سایه هاشون مث یه سینمای واقعی می شه .  و بعد برای اینکه از دلشون دربیارم ... دورم حلقه می زنن. منم عبام رو می کشم رو سرم. اینجور. بشکن می زنم و می خونم:

شوورم تریاکیه

مثال کرم خاکیه

شب که میاد به خونه

از من میگیره بونه

باد تو هونگ نکوفتی

زیر سبیلمو نروفتی

(هدایت چمدانی را بر روی خاک می کشد)

پیرمرد خنزر پنزری: هان! اومدی. اومدی که .... یا این که.... . بیا . اینجا خوبه. خودت گفتی روزی که پول نداری باید بمیری

هدایت: تو! تو دیگه کی هستی؟

پیرمرد خنزر پنزری: یعنی بنده رو به جا نمی آرید. دست آفریده ی خودتون. که فکر کردید شاهکار زدید. توی اون مملکت تا دلت بخواد امثال من ریخته. شما بهش بگین! شاهکار آقای صادق هدایت... بله... پیرمرد خنزر پنزری... گزلیک، قمه، چاقو، دشنه... نمی خواین

هدایت: دلم می خواست یه سفر دیگه برم...( زنگوله ای  از جیب در می آورد . آن را تکان می دهد) گوش بده! اون دور دور دور. می شنوی صدای اون زنگوله رو.... من همیشه می شنوم. انگاری بادها دارن منو صدا می زنن. انگاری یه روح زیبایی  با آهنگ اون می رقصه..... دلم می خواد دنبال اواز اون برم...

پیرمرد خنزر پنزری: بسه دیگه. کجا بری. توی این غبار زرد . کوچه های پر از گزمه . گزلیک. اون چاهک خلا؟ که بوی نفت و گداهاش حال منو هم به می زنه. دنیای رجاله ها.... گوش بده

صداها:  از فرایض این دولته که حمام ها و بیت الخلاها به طرز اسلامی ساختمان بشه

صدای دیگر: در کتاب زبده النجاسات نوشه شده که نجاست باید به عین دیده بشه

صدا: بنده به نمایندگی از اعراب عنیزه مخالف ساختمان هستم. چون اجداد ما زیر چادر با سوسمار و شیر شتر زندگی می کردن. همه ی مسلمین باید همین کار رو بکنن

صدای دیگر: حضرت تاج المتکلمین سوگواری. خرج دادن. روضه خوانی. احداث امامزاده ها. تکیه ها که با چادر عملی نیست بنده...

صدای دیگر: شما جناب شیخ تمساح لطفا خفه بشین. نذر و قربانی. سحر . جادو. دعا. سفره. دخیل که ساختمان نمی خواد

صدا: همین ساختمان و باشگاه و ورزشگاه و دانشگاه هاست که زنان مکشوف العوره....

صدا: خفه شین آقای سکان الشریعه. شما در باب صیغه. محلل. سحق و ملامسه صحبت بفرمایید

صدا: فشار قبر. آتش دوزخ. مار غاشیه. روز پنجاه هزار سال. سگ چار چشم. همه ی شما خفه بشین و ببینین آقای عندلیب الاسلام چی می فرمایین

صدا: بزنین توی دهنش. جاسوس

صدا: محارب

صدا: منافق

صدا: طاغوت

پیرمرد خنزر پنزری: چاهک خلاست.نه! تمومش کن. کجاست؟

هدایت: توی این دنیای پر از فقر و مسکنت، برای اولین بار فکر کردم که توی زندگی من یه شعاع آفتاب درخشید.. اما افسوس. این شعاع آفتاب نبود. یه پرتو گذرنده. یه ستاره ی پرنده که به صورت یه زن یا یه فرشته به من تجلی کرد و توی روشنایی اون. یک لحظه. فقط یک آن. همه ی بدبختیای دنیا رو دیدم و به عظمت و شکوه اون پی بردم. یه نور . یه نفس. یه جون تازه توی رگ رگ همه ی تنم... و بعد، این نور، توی گرداب تاریکی ناپدید شد. من نتونستم این نور رو نگه دارم. اما یادگار اون برای همیشه توی زندگی من موند

پیرمرد خنزر پنزری: اسم اون چی بود؟ اون چی بود که تو رو به اینجا کشوند؟

هدایت: نه! اسم اون رو هرگز نمی برم. چون دیگه، با اون اندام اثیری، باریک . مه آلود. با اون دوتا چشم درشت و درخشان که پشت اون. زندگی من آهسته و دردناک می سوخت ، دیگه متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه! اسم اون رو نباید آلوده به این چیزای زمینی بکنم

پیرمرد خنزر پنزری: حالا کجاست؟

هدایت: اونجا. توی اون چمدون. با چشای مورب و پستونای زیتونی.....انگاری هنوز داره از پشت اون سوراخ بالای رف به من نگاه می کنه. یه زیبایی شگفتی که یک بار توی دنیا هرکس میتونه ببینه

پیرمرد خنزر پنزری: لابد خیلی سنگینه. عیبی نداره. اگه حمال هم می خوای من خودم حاضرم. یه کالسکه نعش کش هم دارم. من هر روز مرده ها رو می برم شابدولعظیم خاک می سپرم. تابوت هم می سازم. به اندازه ی هر کسی تابوت دارم. مو نمی زنه. همین الان...

هدایت: اونجاست. همه ی دنیای من اونجاست. توی اون چمدون

پیرمرد خنزر پنزری: لازم نیس تو بگی. من خودم بلدم.   همین الان...( چمدان را روی خاک می کشد) اینجا نزدیک شابدولعظیمه. جایی بهتر از این جا برات پیدا نمی شه. پرنده پر نمی زنه . هان!( مشغول کندن گودالی می شود)( هدایت می خواهد به او پولی بدهد) قابلی نداره. دیگه با من کاری ندارین؟ هان؟ همینقد بدونین که من در قبر کنی هم بی سر رشته نیستم. هان؟ خجالت نداره. یه گودال براتون کندم به اندازه ی اون چمدون. مونمی زنه. وقتی که اون رو خاکش کردی نوبت خودت می رسه. حماقت نکن.

هدایت: نه! نرو! صبر کن.

پیرمرد خنزر پنزری: چیه! نکنه! من خودم می دونم. تو هم می دونی. اینجا همیشه شبه. ظلماتی تو در تو. مثل قبر.  و مرده ها. مرده. مرده هایی که راه میرن. دروغکی می خندن. دروغکی مردن. دروغکی. همه ش دروغکیه. مثل همین تیارت. میدونم. درد تو اونقدر عمیقه که ته چشمت گیر کرده و اگه گریه کنی  با اشک از پشت چشت در میاد

هدایت: درد؟  چشمای من؟. نه! یه چاله پر از لکاته و رجاله

پیرمرد خنزر پنزری: دنیا مال اوناست. لکاته ها. هاهاها. رجاله ها . هاهاها. تو احمقی. چرا زودتر شر خودت رو نمی کنی؟ منتظر چی هستی؟ هنوز چه توقعی داری؟ مگه بغلی شراب، توی پستوی اتاقت نیست؟ یک جرعه بخور و د برو که رفتی... احمق... تو احمقی... من با هوا حرف می زنم....

زرین کلاه: ازاین پیاله بنوش! از پیاله ی من. از پیاله ی زرین کلاهت. از پیاله ی زندگی. از من!

پیرمرد خنزرپنزری:( دور می شود. باخنده های خشک و زننده) همون بغلی که با زهر دندون مار ناگ آغشته شده...

زرین کلاه: همون شراب که با طعم گیلاس لبای من آغشته شده

پیرمرد خنزر پنزری: خودت با میل بخور...

زرین کلاه: بیا تا من بنوشونمت!

پیرمرد خنزرپنزری: به سایه ت هم اعتماد نکن.... شک. شک. شک.

( زرین کلاه در گوشه ای با پیاله ای و هدایت در سوی دیگر در تنهایی مچاله می شود)

 پیرمردمی خواند و دور می شود:

بیا بریم تا می خوریم

شراب ملک ری خوریم

حالا نخوریم کی بخوریم

 

صحنه چهارم

 هدایت برابر میزی نشسته زرین کلاه در جامه ای سراپا سفید با گلی سرخ در گیسو و پیراهن برابر ش. هدایت دو شمع می گیراند و برابرش می نهد.پیرمرد خنزر پنزری تو می دود کتاب های روی میز را زیر بغل می زند و می گریزد.)

پیرمرد حنزرپنزری:(به هنگام رفتن با تماشاگران) قبرایی که ما می کنیم. مو نمی زنه. درست به اندازه است. تابوت هم داریم. مو نمی زنه ( صدای خنده هایش دور می شود.)

هدایت : ( دستمالی بر میدارد و آدرس خانه را از روی دیوار پاک می کند. تابلویی به در خانه آویزان می کند که بر آن نوشته است:

خانه ی اجاره ای

 ( سایه ی خود را بر دیوار دنبال می کند. گچ بر می دارد و روی دیوار می نویسد: من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است. باید خودم را بهش معرفی بکنم...

 

زرین کلاه:( زنگوله را می گرداند و تکان می دهد)خورشید. پس خورشید کو. همیشه شب. شبای ترسناک. سایه درختا رو به دیوار نگاه کنید. ماه بالا اومده. جغد داره ناله می کنه. درا رو باز کنید. بشکنید درا رو. دیوارا رو خراب کنید. اینجا زندانه... زندان. توی این چار دیوار خفه شدم. نه! من کسی رو ندارم. بیاین تار بزنیم... تار رو بیارین اینجا توی ایوون.. از اینجا بهتر می شه صدای اون زنگوله رو شنید.....بیا گل ببوی من. بیا تا برات قبای سرخم رو بپوشم. کلاغی قشنگی رو که عمه برام اورده به سرم بپیچم. هفت لنگه گیسام رو ببافم. این تن نرم و کمر باریک برای بغل کشیدن تو درست شده گل ببوی من.

( آواز گیلکی زرین کلاه)

گالش کوری آه های له له

بوشیم بجار آه های له له

ای پشته آجار، دو پشته آجار

بیا بشیم بجار آه های له له

بیا بشیم فاکون تو می خواهری!)

( همانگونه که زرین کلاه در حال رقص و آواز است. هدایت کلاه و عینکش را بر می دارد و روی میز می گذارد)

هدایت:همه چیز حالا عوض شده. مگه نه!من اینجا با زرین کلاه زندگی خوبی داریم. روزا اون توی یه کافه آواز می خونه و من می نویسم. یه گروه تئاتر هم راه نداختیم. گاه گاهی یه نمایش می گذاریم.نمایشا رو من می نویسم. نمونه ش رو دیدید. امیدوارم خوشتون اومده باشه.

 پایان

 

 

آشکار است که بخش زیادی از جمله ها و آدم ها از دنیای هدایت آمده اند. من همه ی کتاب ها و آدم ها ی هدایت را به هم ریختم. در هم ریختم. آدم های پشت پرده را یافتم. یا به خیال خودم یافتم. و همه را به میان این معرکه آوردم. دستاوردش شد. همین!