|
فصل های بی سر انجام |
|
فریبا چلبی یانی |
فصل چهارم
تابلوي نقاشي نيمه تمامي كه مدتها بود دست نخورده گوشه ي اتاق ايستاده و خاك مي خورد را تمام كرد. فقط قسمت انتهايي اسبي را كه شيهه مي زد و پاهايش حالت ابري را به خود گرفته بودند را تكميل مي كرد. هميشه از خود مي پرسيد فلسفه نقاش از كشيدن اين تابلو چه بوده است؟ اسبي كه نسبتا در آسمان قرار داشت و زير پاهاي محو و ابري مانندش اسبان ديگري بودند كه داشتند فرار مي كردند. اگر اين تابلو را تمام مي كرد مي توانست در چند ماه آينده يك نمايشگاه نقاشي در خانه فرهنگ تبريز بر پا كند. در نظر داشت اگر خريداراني داشته باشد همه را بفروشد ، شايد كه با پول بدست آمده بتواند اداره امور را تا مدتي تامين كند. داد و فرياد امير او را به خود مي آورد."مامان، مامان، بدو بيا ببين از كي برام ايميل رسيده؟ مامان مارو پيدا كرده." شيرين با دستمال آغشته به تينل ، دستهاي رنگي شده اش را پاك مي كند و به اتاق امير مي دود. مي خندد:" مگه ما گم شده بوديم كه پيدامون كنن؟" امير سر از پا نمي شناسد."مامان، مامان، باباست." ببين آدرس ايميلشو هم فرستاده.ببين چي نوشته ؟ گفته براش عكس هامو بفرستم..."شيرين با اشاره دست او را از روي صندلي بلند مي كند و خود مي نشيند. نامه را يكبار از اول مي خواند. كمي عصبي است.بلافاصله از جا بلند مي شود و مي گويد:" ما مطمئن نيستيم كه حتمن پدرته؟شايد يه كس ديگه اس؟ اما مي توني بهش جواب بدي كه اگه وب كم داره مي خواي از نزديك و به طور واقعي و زنده ببيني اش. ببين جوابتو چي مي ده؟"امير از بي تفاوتي مادرش اخم مي كند."شما كي به همه چيز باور مي كنين، مامان؟" شيرين نگاه امير نمي كند و با دستمال توي دستش ور مي رود."تا زماني كه واقعن پيداش بشه و به سوال هاي من جواب بده؟" "شما هميشه از يه كاه كوه مي سازين." شيرين بغض مي كند:" آره راس مي گي. كمي قد كشيدي همه چيز يادت رفته.شب هايي كه مريض مي شدي و تك و تنها كلينك ها رو مي گشتيم. روزايي كه تا پاركي ،يا مجلسي مي رفتيم تا بچه اي رو همسن خودت با پدراشون مي ديدي اخم مي كردي و گوشه اي كز مي كردي؟ تو چي مي دوني از تنهايي هاي من بدبختي كه مجبور بودم شب و روز كار كنم تا دستمو جلوي نامردي دراز نكنم. و حالا نمي دونم از كدوم جهنم دره اي يه نامه ي الكي برات فرستادن، بايد زود خوش بين باشم و باور كنم." امير داد مي زند:"هيچم الكي نيس. من مي دونم بابامه." شيرين از اتاق بيرون مي آيد.مي داند كار كيست؟ و اين بيشتر عصبي اش مي كند. صد بار به مريم گفته بود كه حق نداري اين كار رو با امير بكني. اما كو گوش شنوا. مريم معتقد بود كه بايد يكي پدرشو براش بشناسونه.شايد ديگه دست از سين جيم كردن اطرافيون دست برداره.اما شيرين معترض بود. تصميم خود را گرفت.به محض اينكه امير را به كلاس زبان ببرد بر مي گرد و با مريم مفصل تلفني حرف مي زند . كم كم خودش هم به بود و نبود فرهاد شك مي كرد.حدس مي زد مريم چيزهايي مي داند كه او بي خبر است.ترس برش مي دارد. سردش مي شود فعلن نمي خواهد چيزي سواي هفت سال قبل فرهاد بداند. سراغ نقاشي اش مي رود و به نمايشگاهي كه قرار است بر پا كند فكر مي كند.
فصل پنجم
عصر است و هوا گرم. با سيما دختر خاله فرهاد قرار دارد. حوصله ندارد. لحظه
اي مي خواهد قيد ملاقات را بزند و برود پارك بغل خانه اشان.جايي
بنشيند و براي خود رويا ببافد و فكر كند.اما نا خواسته خود
را مقابل در آپارتمان سيما پيدا كند. جالب است .صداي بلند
آوازي از توي آپارتمان به بيرون مي ريخت.
( لا،لا/لا،لا/لا،لا،... سنينله هر شيه واريم من/سن
منيم اوغورلو يولومسون / ...) صداي بلند
كاياهان خواننده تركيه بود كه سيما ديوانه وار دوستش داشت. شيرين وقتي با
او همراه مي شود گذر زمان را حس نمي كرد. به خود كه فكر مي كند مي
بيند چقدر زن كسل كننده اي شده است.يك زن و اين همه بي
حوصله گي؟ كه چي؟ صداي سيما را مي شنود كه با آواز هم صدا
شده است. مي خندد. زنگ آيفونشان را به صدا مي در آورد. صداي تله ويزيون
كم شده و در باز مي شود. سيما آغوشش را باز مي كند" به،به،سلام.
خانوم،خانوما.بلا خره تشريف آوردين؟ ا،پسرمون كو.امير
كجاس؟"شيرين واردمي شود و بي حوصله روسري اش را باز مي كند.
روي مبل مي نشيند."نيومد. تازگي ها از جلوي كامپيوتر جم نمي خوره. دم
به ساعت ايميلشو چك مي كنه." سيما مانتو و روسري شيرين را مي گيرد
و از جا رختي آويزان مي كند و مي رود آشپزخانه."خوب مگه
اشكالي داره. شلوغ بازي در مي ياره؟ يه كم زود نيس براش؟"
شيرين نگاه يخجالي مي كند كه سيما پشتش ناپديدشده."نه. خيالت
جمع. موضوع پيچيده تر از ايناس." "ها ... يادم اومد.اوني كه پشت
گوشي مي گفتي.راجع به فرهاد.آره؟" شيرين به ته لويزيون چشم
مي دوزد."آره. خودشه. راستي اين خواننده كيه؟ تا به حال
نديدمش."سيما با سيني حاوي دو ليوان شربت آلبالو وارد مي شود. "نمي
شناسمش .بايد از دنيز بپرسم."شيرين با دست به پيشاني اش مي
زند."عجب بي فكر م من.دنيز خونه نيس؟" "نه. چند روزي مهمون
مامان جونشه.خوب برنامه ت چيه؟اين چندمين باره كه بهت مي
گم: تو نسبت به پسر خاله من اين همه بدبين نباش." شيرين ليوان شربت
را بر مي دارد."بازم شروع نكن.مي خواي چه حسي داشته باشم؟" سيما
سيني را روي ميز مي گذارد و دست هايش را در هوا تكان مي
دهد." مثل زماني باشي كه برام ازش تعريف مي كردي. از كوه
رفتنتون/از آشنايتون/از روزهايي كه در مراسم خواستگاري تب مي كردي."
لحظه اي خاموش مي شود و كنار شيرين مي نشيند." ببين
شيرين فرهاد مرد بدي نيس. ما هيچ
كدوممون موقعي كه از اينجا گذاشته رفته نديدمش .شايد موقعيتي براش پيش اومده كه
مجبور شده؟ خودت هم كه خوب مي دوني سال هاي اول همه چي راجع بهش
شنيديم. يكي گفت" وقتي از مرز رد مي شد
زدنش. عده اي مي گفتند :رفته اونجا داره خوش مي گذرونه و از
همه مسخره تر اونجا واسه تشكيلاتش هتل راه انداخته و چند تا حرف بي
ربط ديگه...باور كن اون مستحق اين سردي نيس. حتي
اگه..."سيما از جا بلند مي شود. سعي مي كند نم چشمانش را
شيرين احساس نكند. شيرين حالش بهتر از او نبود و كم كم داشت گريه اش در
مي آمد كه خنده في البداهه ي سيما همه چيز را از هم پاشيد."پا شو
.پا شو. دو تا بيليط خريدم براي تاتر. خودم يه بار ديدمش.
شايد اين يكي باعث بشه يه كمي زيادي بخنديديم." سيما به طرف
اتاق خواب مي رود و با صداي بلند شروع به خواندن مي
كند:"سنينله هر شيه واريم من..."شيرين از جا رختي مانتويش را برمي دارد.به ياد حرف
هاي فرهاد مي افتد: "سيما خوره ي خنديدن داره. اگه بهش اعتماد كني
هميشه باهاته."سيما از اتاق بيرون مي آيد:"بريم؟" "بريم."
چراغ هاي هال خاموش مي شوند و چرخش قفل در، فضاي خالي راه
پله را پر مي كند