داستان ایران...داستان یک مملکت...

داستان یک ملت...

 محمود صفریان

کاش احمد محمود مانده بود، و روزی این داستان را هم می نوشت. داستان رنج هفتاد میلیون مردمی را که غمی بسیار سنگین دارند.
داستان فشار ها، زور ها، و کمبود ها را...و شعر غم انگیز هستی انسان های گیر آمده در آن چهار دیواری را می سرود.
او، وقتی می تواند آن همه ملال گذران زندگی در بندر " لنگه " بندری کوچک در  حاشیه جنوب شرقی خلیج فارس را بجان خواننده بریزد، به خوبی می توانست داستان مملکتی را بنویسد که نه تبعید گاهی چون بندر لنگه، بلکه زندان بزرگ حرمان های ملتی در بند است.    و برای ماندگاری در خاطره ها، بر پیشانی رمانی می نشاند با نام:
داستان ملال بزرگ و تاریک یک ملت.
وقتی در هر یک از رمان های خود یک یا چند درد را می گشاید و می شناساند، بدون شک با نوشتن داستانِ گستره ایران، شاهکار دیگری به گنجینه آفریده های خود می افزود.
اگر بود، داستان پریشانی مردمان سر زمینی را می نوشت که سخت گرفتار آمده و در بند تار های عنکبوتی دست و پا می زنند. 

...و حالا که نیست، وظیفه ای ست بر گرده وبلاگ نویسانی که توان و یارای نویسندگی دارند، تا بی دلهره و بیم از داروغه و مامور های رنگارنگ، قسمتی از این داستان غم انگیز را بنویسند.أ
در بین وبلاگ نویسان ما، نخبگانی دیده می شوند که بسیار زیبا می نویسند، . داستان هایشان دلنشین و نثرشان آهنگین است. آن هائی که با دنیای اینترنت و آثار الکترونیک آشنائی، الفت، و بهر حال توجه دارند می دانند که چه می گویم . و هم از این جهت است که آنها را می نامم، تا پا پیش بگذارند و بر پایه وظیفه یا رسالت و به هوای عشق به زندگی، که بشکلی دارد در مملکت ما میمیرد، هر یک گوشه ای از ثمره دردناک این نفرین سیاه را که چون ابری بر آسمان میهن مان ایستاده است را بنویسند. و بی دلهره و بدون سانسور بر فضای وبلاگ خود جاری کنند. سوژه و مطلب بسیار است.

ما در گذرگاه آماده ایم داستان های شما را که جمعش می شود رمان: داستان ملال بزرگ و تاریک یک ملت.
 منتشر کنیم.
 با این امید که لبیک های شما را ناظر باشیم.