|
يك مورچه با روياهاي خاكستري |
|
عباس موذن |
قسمت دوم
آفتاب تندي ، سينه ي آسمان را كارد مي كشه . زري ، قليانش را پكي زد . حسين خركچي ، همراه سه بار خاك رس كه بر كول خرانش بسته بود از كوچه گذشت. هر روز وسط ظهر از
لب رودخانه مي آمد. سلام مي كرد به اهل بازار و مي گفت:
« رزقم را خدا بر كول اين زبون بسته ها گذاشته . قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر
گوهري . »
با نرمي مچش كه سالم است لنگه در خانه را كمي بيشتر باز كرد. به ميراث از دست رفته ي طيبه نگاهي كرد . دو قِنْدِر* ، پشت سرهم ، از قوبيله ي* ديواراتاق تَنَبي، به آسمان هجوم بردند. پك ديگري كه به قليان زد، ابروانش به هم پيچيد:
« يه زن، همه ي زندگيش مرد خونه اش ِ . مي ارزه، زن براش جون بدِ . » ننه زري گفت .
*****
دو خط انتهايي ابروانش به پايين سريد ؛ از روي تنگ دستي برا ي گذران عمر ، هر بار يك نخود از خونه را به خالو غلام حسين فروخته بود. آخر سر، ديواري آجري ، سي و پنج متر از آن را جدا كرده و مار عبيد آن را به نام خودش خريده بود. آب و برق نداشت. خالو غلامحسين، به ما آب و برق مي داد و سر برج ، هزينه را به حساب معصومه ، كه در اداره ي تحقيقات پزشكي كار مي كرد مي گذاشت . خالو غلامحسين ، دايي حقيقي ما نبود. آخرش نفهميدم چرا به ش مي گفتيم خالو!؟ همانطوري كه نفهميدم چرا به دايي رضا مي گيم ، دايي ! مادرم مي گفت ، خالوي باباتونه . اما بابا مي گفت ، خالوي طيبه اس . بابا هم مث مادر بود با اين تفاوت كه سه برادر داشت. عمواحمد ، كه به ش مي گفتند، مح مد! دلش پيش خاله مهين گير كرده بود و به بهانه ي آزاد كردنش از زير دست نامادري ، به عقد خودش درآورده بود. از بين آنان فقط باباي من توي خيابان نادري ، مغازه ي خياطي داشت. عمو عبدِ محمد، برادر بزرگش بود و كنار پياده رو، شلوار و پيراهن مردم را كوتاه و بلند مي كرد. تا جايي كه يادم مياد اينا هميشه يا قهر بودن يا به هم مي پريدن . چون زور ددِ بتول از عمو بيشتر بود هميشه با دماغ خونين و مالين ميومد پيش بابا به قهر . ددِ بتول ، مي گفت:
« خودم م نمي دونم چطوري گير اين مرد افتادم و باهاش ازدواج كرده ام! يه روز مادرم، پيش از اومدن دخترشاگرداش، نگاه معنا داري همراه با يه لبخند به م زد كه با سابق فرق مي كرد. همون شب يا نمي دوم چند شب بعدش بود كه به م گفت ، پسر خواجه عبدالنبي ازت خواستگاري كرده. گفت كه تخم و تركه ي عبدالنبي يك دست و اصيلن . حالا ممكنه بعدِ خودش، بچه هاش يه خورده دستشون تنگ باشه اما دماغشون قدسيه و دنيا واسه شون كوچيك . هميشه از گرده ي دنيا سواري مي كشن . منم خب دختر بودم و جوان . خر شدم . مگه خر شدن حتمن شاخ و دم مي خواد ! گوش به حرفش كردم. چه مي دونستم اين جوري از آب در مياد.»
عمو عبدِمحمد به ددِ بتول گفت :
« تو در حد ما نيستي كه بفهمي. تو را اشتباهي به من دادن. من از تو خواستگاري نكرده بودم.
اوني كه من ديده بودم يكي ديگه بود. همون شاگردي كه چادر نمي زد، نه تو. چن دفه گفتم كه بزارين يه بار ديگه قبلِ از خطبه ي عقد ببينمش! خالو غلامحسين همه اش مي گفت، قباحت داره. ما ديديمش بسه. ما قبول كرديم طبق سنت رسول خدا. مردم مگه جهودن كه دخترشون بياد وسط تا جناب عالي ببينيش!»
بتول گفته بود:
« آخه بيچاره، مگه خودت چي هستي. نه قد بلندي داري، نه قيافه ي خوبي، و نه مثِ ديگرون كار و كسب درست و حسابي خدا به ت داده. به كدوم هنرت مي نازي . لااقل مادر من ، چن تايي شاگرد و وردست داره تا اموراتش بگذره اما تو چي؟! شما جد اندر جد فقط دماغ هاي پت و پهن و بزرگ را به ارث بردين .»
وقتي كَل كَلِش تمام مي شد، مي رفت توي اتاق ، درِ اتاق را پشت سر خود مي بست و ترانه هاي دلكش را زير لب زمزمه مي كرد ؛ داره ي پوست بزيش را بر مي داشت و با زدن دف خودش را آروم مي كرد. تمسخر ديگران براي او مهم نبود. مهين مي گفت:
« زنكه ي گنده خجالت نمي كشه با اون دماغ ورقلمبيده اش! از مردم كه هيچ، لااقل از خدا بترس. شانس آورد يا كه زرنگي كرد و خودش را جاي دختر ديگه اي جا زد و عبدِمحمد بيچاره گول خورد و گرفتش . »
عمو مح مد، گفته بود:
« من باورم نمي شه. برادرم را مي شناسم. قد كوتاهش رو نبين، وختي راه ميره نصفش زير زمين حركت مي كنه! مهارتش اينه كه مي دونه چه وختي دروغ بگه كه ديگرون باورش كنن. بايد حرف بتول را هم گوش داد. اون كه نمي تونه بياد سفره ي دلش را پيش اين و اون باز كنه و بي آبرويي كنه. شما هم كه چشم ديدنش را ندارين. مجبوره حرفي نزنه و تو خودش
بريزه . »
خاله مهين ، گوش مح مد را پيچانده بود:
« مي بينم، حالا تو هم طرفداريشِِ را مي كني. تو ميگي، كسي كه دايره و دمبك مي زنه با سواده!»
بابا گفته بود:
« يه خورده پوزبند زنت را قُرصِش كن . هرچي آتيشه از دهن مهين بلند مي شه. بعله كه سواد داره . پنج كلاس درس خونده. لااقل مكتب رفته. خوندن نوشتن مي دونه. آوازم واسه ي خودش مي خونه. كاباره كه نرفته بخونه. بيني بينَ الله ، يه خورده زندگيش رو نگاه كنين. از شما بهتره يا نه؟ فكر مي كني اگه ابصار زندگي ، دستِ عبدِمحمد بود مي تونس تا حالا از گرده ي روزگار سواري بكشه. من كه گمونم نمي شه. »
غرور مح مد، از اين كه برادر كوچكش به ناموسش بد و بي راه گفته است تكاني خورد . مهين ،
او را تحت فشار گذاشته بود كه بايد از مغازه ي برادرش بيرون بيايد. رخت و خواب امير را توي حياط روي تخت چوبي دونفره شان انداخت. امير، مي دانست كه وقتي جاي خوابش عوض
مي شود آن شب قرار است خبرهايي بين پدر و مادرش اتفاق بيافتد.
« احترام مرا به اين خاطر نداره كه تو مثِ قِرنه به ش چسبيده اي. اِلَنِ بِسَرا بايد واسه ي
خودت كار كني .»
مح مد گفت :
« آخه زن، ملك محمد خياطي را ازادريس پيغمبر به ارث برده . كت و شلوار كه هيچ، حتي كلاه و جوراب را خوب مي دوزه . اما من چي؟ فقط مي تونم پيرهن بدوزم. اگه از شراكتي جدا بشيم ضرر با منه ها به ت گفته باشم.»
مهين غُرغُر كرده بود كه:
« روزي هر كي دسِ خداس . تازه، مقام خياطي از گدايي كردن يه درجه پايين تره . چه توفير داره اگه يه قرون كمتر گيرمون بياد. عوضش عزت و احترام داريم . »
مغازه با وجود دو شريك ، بي صاحب مانده بود . ملك محمد بار چند خانوار را به دوش داشت.
مجبور بود زودتر به خانه برگردد . شب ها وظيفه ي مح مد بود كه اطو را از برق كشيده و
فيوز برق را بزند . عشق مهين باعث شده بود كه ديگر مثل سابق تن به كار ندهد . گرفتار
بود و به فكر رها شدن از زير يوغ شراكت با ملك محمد . ملك محد گفت :
« خوشي زده زير دلش »
يك روز دم سحر وقتي كه به ملك محمد خبر دادند كه زندگيش را آتش دارد مي خورد، سراسيمه به بيرون هجوم آورده و تا خيابان نادري را يك نفس دويده بود. ديده بود كه روزگار، بختش را سياه و جزغاله كرده است. درونش لرزيد و اين لرز تا آخر عمر رهايش نكرد .
بارها در تنهايي خود گريه كرده بود. خجالت مي كشيد ميان جمع گريه كند. با دستمال اشكه ايش را پاك كرده بود. به لكه هاي خيس روي دستمال نگاه كرده بود:
« اي كاش طيبه اين اشك ها را مي ديد. مي ديد كه منم مي تونم گريه كنم. منم گريه مي كنم
اما اگرم ببينه ، از كجا مي تونه بفهمه كه اين مف دماغمه يا اشك چشمام! هي هي هي روزگار.
تموم تقدير ما از زير دست تو رد مي شه . كسي چه مي دونه كه من مث سلمان فارسي
خدا را نگاه مي كنم . ديگرون مث دشمناي ابوذر غفوري !»
بتول گفت :
« ترس از مردمي كه شما باشين را هم خدا نهي كرده. شما كه آدم نيستين، شبيه آدمين. فقط بلدين چُسَم فِسَم كنين و بر عكس كوزه گرا، كه از كوزه شكسته آب مي خورن، هي لباس تر و تميز واسه خودتون بدوزين و بپوشين اما شكم زن و بچه هاتون صب تا شوم، قور قور كنه!»
بابا ، به مادرم گفت :
« خدا وكيلي، يك موي بتول به صدتا مرد مثِ عبدمحمد مي ارزه. اما خب، چه مي تونم بگم.
ناسلامتي داداش بزرگمه . اين مردك گوشش بيشترازعقلش كه نمي فهمه . صب تا شب نماز بخواني و دعا و ذكر بگي، چه فايده داره وختي كه حرمت زنت رو پيش ديگرون بشكني و به
اين و اون ازش بد بگي! نمي فهمه اين فاميل و قوم و خويشي كه دور و برش رو گرفتن، اصل نيستن. توي خون اونا خدا آب قاطي كرده.»
*****
طيبه گفت :
« بتول ، عاقل ِ كه از فاميل بريده و رفت و آمد نمي كنه. آدم بزرگيه كه ميان يك مشت، آدم ريزه و پيزه گير افتاده . مجبوره تحمل كنه . نكنه، چه كنه بيچاره؟!»
ملك محمد گفت :
« يادته طيبه هي مي گفتي، مي خوام پيش فاميلم باشم! بيا، اينم از فاميل. همه شون فقط جلوي
چشمشون رو مي بينن. منِ خرو بگو، كه مغازه رو فروختم و به خاطر تو به اين جا اومدم.
حيف. با چه جون و مرگي تا تونستم مغازه رو دوباره درست و راسش كنم.»
طيبه گفته بود:
« بعد از اون مصيبت، تو كه تا گلو گردنت، به ديگرون بدهكار شده بودي بايد مي فروختي. يادته، يازده روز زندون بودي؟ اينجا لااقل خرج و مخارجمون سبك تره. فاميل دور برمونن. اما اونجا چي؟»
ملك محمد سيگار اشنويي آتش زد و هيچ حرفي نزد. فقط سيگار مي توانست آرامش كند.
نمي توانست مثل سابق كار كند. گفته بود:
« اين جا مردم اهل لباس پوشيدن نيستن. حساب بانكيشون پر پوله و عاشقِ اينن كه هر روز يه صفر به ش اضافه كنن. اما واسه سرو وضعشون يه قرون حاضر نيستن خرج كنن. هفته اي يك دست كت و شلوار كجا و سالي يك دست كجا! اونم روز عيدِ نوروزِ كه مجبورشون مي كنه
لباس نو بدوزن. اما اونجا خارجيا ميومدن. كارمنداي زيادي بودن. سوادشون بيشتر بود. آخه چي بگم وختي نمي تونم تو رو ناراحت ببينم طيبه؟ اگه دندون رو جيگر ميزاشتي همه چي درست
مي شد.
*****
مادرم مي گفت :
« براي خرج دوا و درمون پدرتون هيچكي كمكم نكرد. شايد نداشتن خب چه مي تونستن
بكنن ،
چرا گناه مردم را ما بشوييم ! خدا پدر و مادر خالو غلامحسين را بيامرزد. لااقل هر وخت
كه باباتون حالش خراب مي شد، به دادمون مي رسيد و در قبال يك نخود از خونه، مقداري
پول به مون مي داد. اگه او نمي خريد چيكار مي كرديم خب؟ تازه خونه كه هيچ، يه مشت طلاي سر و گردنم همين طور، ظرف و ظروف جهازيه ام رو دوا و دكتر كردم و دادم تا بچه هام سايه ي سري داشته باشن و منت اين و آن را نكشن.» و چشماش خيس آب شد ؛ سرش را به آسمان برد آرام زمزمه كرد:
« خدايا، در نمي مونم ، اگر مونم دمي مونم ، دمي ديگر نمي مونم!»
عمو ميرزا، عموي كوچك ما بود . بابام از بچگي اونو پيش خود نگه داشته بود و پناهش شده بود. عمو ميرزا، شاشش كه كف انداخت هوس رفتن به كويت به سرش زده بود. زن عمو ملكه را كه گرفت، خانه ي كوچكي برايش رهن كرد و خودش با يك لنج باري ، قاچاقي از آب گذشته و رفته بود تا براي عرب هاي كويتي دِشداشه بدوزد و روزي از روزهاي خدا دست ملكه بگيرد و با خود ببرد و خوشبختش كند. از وقتي كه رفته بود كويت ، سري تو سرهاي فاميل پيدا كرده بود . افتخارش اين بود كه واسه ي خارجي ها دِشدازه مي دوزه ! ميرزا هنوز بچه نداشت . ملكه، حسن را پيش خود مي برد تا همدمي براي تنهائيش باشد. حسن، دوست داشت باهاش بره . آن جا آزادتر بود و زن عمو ملكه واسه ش اسباب بازي و آب نبات جوجه خروس مي خريد . آن ها را كه مي خورد و بازيش تمام مي شد شروع مي كرد به خراب كردن لوازم خونه ش . آن قدرخِنگ مي زد كه زن عمو مجبور مي شد شبانه به خونه مون برش گردونه . حسن را روي سينه ي مادرم مي انداخت و مي گفت :
« بيا اينم بچه ات . تنها باشم بهتر از اينه كه ابين جانور پيشم باشه . اما به يه شرط اين بچه را مي برم يا اين كه خرج خوراكش را بهم به دين و يا اين كه بزاري مال خودم باشه. اونوخت مي دونم چطور تربيتش كنم . كارد به شكمش بخوره شكم كه نيس مث جيب ملا رسول ، هرچي توش بريزي كه پر نمي شه !»
مادرم قبول كرده بود حسنش را به او ببخشه. شب كه بابا اومده بود خونه ، از سكوت خانه
متوجه شده بود كه از حسن خبري نيست . پي جو كه شده بود مادرم گفته بود:
« دادمش به ملكه. دادم سيِ خودش.»
******
ملك محمد عصباني شده و گفته بود:
« آخه زن، چطور دلت مياد بچه ات رو به دي ديگرون بزرگ كنن! گربه چنين كاري مي كنه كه تو كردي ؟!»
طيبه خنديده بود :
« به غريبه كه ندادم ، دادم ملكه . خُلق و خوي او رو خوب مي شناسم . اخلاق شلم شوربايي داره . مي دونم كه نمي تونه بچه داري كنه. اگه تا فردا صب تونست حسن را نگهداره هرچي
مي خواي بهم بگو. اصلن مال خودش. حالا فكر كن خدا حسني رو به ميرزا داده مگه چي
ميشه ؟ »
شام كه مي خوردند صداي غُر غُر ملكه را مي شنيدند كه از پشت در آمده و زير لب ميرزا را نفرين مي كند . دست حسن را مي گذاشت توي دست طيبه و مي گفت:
« بيا ، اينم بچه تون . سرسام گرفتم ازش . خدا لعنت كنه ميرزا رو كه منو تك و تنها اين جا رها كرده و رفته كويت پي قرتي بازيش.»
ملكه رفت . طيبه نيم نگاهي همراه با لبخندي معني دار به شوهرش كرد :
« نگفتم؛ نگفتم ملكه اهل بچه داري نيس. مي شناسمش. قربون حكم خدا بشم. مي دونه بچه رو به كي به ده كه قدرشو بدونه . »
زهرا، خواهر تني عبيد بود. از تخم و تركه ي عبدالنبي و از شكم مارعبيد.
معصومه، حقوقش را كه گرفت با خوشحالي به بيمارستان رفت تا پدرش را خوشحال كند.
ملك محمد، دخترش را كه ديد، غمي درونش جوشيد و دلش را سوخت. معصومه مي دانست
كه نبايد پول را مستقيم به او بدهد. فقط رفته بود تا به او بگويد كه اولين حقوقش را گرفته است .
ملك محمد كه از بيمارستان مرخص مي شد و در خانه مي خوابيد معصومه، حقوقش را
لبِ تاقچه، بالاي سر او مي گذاشت. مي دونست كه باباش دوست نداره از بچه هاش خرجي
بگيره . طيبه ، حقوق دخترش را بر مي داشت. ملك محمد خوب مي دانست كه بچه ها ، به لباس شيك پوشيدن عادت كرده اند.
خانه ، به مارعبيد تعلق داشت. عبدالنبي در يكي از سفرهايش كه به كويت رفته بود مارعبيد را به هوويي فاطمه ، مادر ملك محمد گرفته بود. زهرا متولد شد كه خاك، عبدالنبي را گرفت. عبيد، پسر بزرگش بود از شوي كويتيش. بچه ها، جلوي او بالا و پايين مي پريدند و مي خواندند:
« مارعبيد، حلوا قپيد.» فقط مي خنديد.
وقتي مرد، عمه ها و عموها، سر طيبه خراب شدند. حق داشتند، سهمشان را از خانه ي سي و پنج متري مي خواستند. طيبه سر قبر ملك محمد كه مي رسيد، مي گفت:
« چن دفعه به ت گفتم تا زنده اي اين كَل خرابه رو از خواهر برادرات بخر. چقدر زدم تو
سر خودم كه خونه مثل تنبون آدم مي مونه! تا خودت بودي مي تونستي قسطي هم كه شده اين كار را بكني. حالا بچه هات، مثل خودت بي تنبون بزرگ مي شن.»
غروب ، احمد كه از پشت در گفته بود منم، معصومه لبخندي زده بود. با سرعت و دست پاچگي، جلوي آيينه رفته بود. دستي كه بر پوست صورتش كشيده بود، احمد وارد اتاق شده بود. هنگامي كه خنديد، تمام عضلات صورتش با او خنديد! با محسن دست داد كه هادي، صدايش كرده بود. اشاره ي احمد به محسن ، با بانگ هادي هم زمان اتفاق افتاد. داخل حياط كه رفت،هادي مثل احمد خنديد، گفت:
- بايس امشب اعلاميه پخش كنيم.
محسن ، به ورجه ورجه افتاد. اولين بار بود كه مي خواس توي خيابون اعلاميه پخش كنه. يه كار مهم و مردانه مي خواس انجام بده ! به هادي گفت:
- اعلاميه ي چيه، خودت خوندي؟
هادي او را كنار كشيد :
- ما كه نبايس بخوانيم، مردم بايد بخوانند. شام خوردي؟
- نه ، هنوز نخوردم.
- خب بهتر، خيابونا شلوغه. بعد از شام، خلوت تر كه شد، مي زنيم بيرون.
بوي تند شاش ننه زري باعث شد تا هادي دماغش را بگيرد. فلج شده بود، بي اختيار مي خنديد و كنترل خودش را نداشت. گاهي اوقات در خودش فرو مي رفت. وقتي كه از اهواز، اسباب كشي مي كردند، از پشت ماشين سُر خورده بود. پوستش مثل برف آفتاب خورده، به سفيدي مي زد.
مي گفت: « روزگار، عليلم كرده اما نتونسته زيبائيم رو بگيره . حالا ديگه بهتر فكر مي كنم !»
حاج علي آقاي راننده از كبري، زن همدانيش بچه دار نمي شد، دل به عشق او نيز بسته بود و
نمي توانست طلاقش بدهد. زري بيست سال داشت. «عبدالنبي»، يك سالي
مي شد كه او را تنها گذاشته بود و به ديار حق رفته بود. طيبه، سه ساله بود كه يتيم شده بود.
زري مي گفت:
« مردان طايفه ي ما عمر كوتاهي دارند. خوب زندگي مي كنند ولي عمرشان به پنجاه قد
نمي ده كه خاك صداشون مي كنه! البته به گمونم خدا اين سرنوشت را برايشان مي خواسته. خب، با قضا و قدر كه نمي شود در افتاد. مي شود عزيزم؟ خدا رحمتت كنه عبدالكريم، چه آرزوها كه براي من نداشتي و از خدا طلب نكرده بودي.»
طيبه، فقط نگاهش كرده بود و انگاري كه متلي گوش كرده باشد به خواب رفته بود.
*****
« الهي بابات بميره !»
براي عروسي دايي محمود به اهواز رفته بودند . شوهر زري سكته كرده بود و نتوانسته بود
با آن ها همراه شود .
طيبه سرخ شد . تا آن روز كسي نفرينش نكرده بود . ته دلش لرزيد . نفهميد، چه مي كند !
به طرف خانه ي دايي محمود دويد. از وسط ميهماناني كه زد و رقص مي كردند گذشت و دامن مادرش را چسبيد :
« يالله ، يالله باس بريم خونه .» گريه مي كرد .
« چي شده طيبه ، عزيزم ؟! » درآغوشش كشيد .
يكي گفت : « لوسش نكن زري . بزار يه ساعت ديگه خودش ساكت مي شه . »
يكي ديگه گفت : « يكي يه دونه س ؛ لوس بار اومده ! »
زري گفت : « بعد از كلي نزر و نياز به درگاه حق ، خدا اين دختر را به م داده . دل طيبه
و عبدالكريم به هم نزديكه . اگه طيبه آه بكشه ، عبدالكريم آن سر دنيا كه باشه مي فهمه !»
طيبه را مي شناخت . دلش گواهي افتادن اتفاقي را مي داد قلب كوچكش آشفته اش كرده بود .
« ميگم بريم ، بريم پيش بابام . اونا چرا گفتن ، الهي بابات بميره !» طيبه گفت .
يكي ديگر فرياد زد :
« الهي باباي من بميره ، خوبه ؟ آخه كي ديده با حلوا حلوا كردن دهن كسي شيرين بشه ؟»
دايي محمود آمد . آرام جلوي طيبه زانو زد :
« چي شده عزيزم ، نمي خواي عروسيم تموم بشه ؟ بيا ، بيا ببرمت عروسم را نشونت به دم . فردا صب زود خودم مي برمت پيش بابات . »
« نمي خوام ، همين الان بايد بريم .»
عزيز دلم ، نصف شبي كه ماشين گيرتون نمياد . فردا سحرگاه ، خودم سوارتون مي كنم
برين .»
طيبه ، هولي درونش بود . زري لبخندي بر لبانش بود و به چشمان دخترش ذل مي زد . هول و اضطراب را در طيبه كه ديد احساس كرد خبري شده كه دل دخترش از آن آگاه است . شبانه برگشتند . ميني بوس كه ترمز كرد طيبه از ميدان ايستگاه تا خانه را يك نفس مي دويد و پدرش را صدا مي كرد . به خانه هجوم برد . حياط تاريك بود . چند سايه را ديد كه اطراف نشسته اند . يكي از آن ها بلند شد و به طرف طيبه آمد :
« بابات رفته درمانگاه واسه تزريق آمپولش .»
عبدالكريم در اتاق تنبي خواب مرگ مي كرد و طيبه منتظر بود كه از درمانگاه برگردد ! زري ، چشمش به تاريكي عادت كرد . فاطمه سلطان را ديد كه سياه پوشيده . شكش بيشتر شد تا اين كه ِگرد او جمع شدند . اطرافياني كه دوربرش را گرفته بودند باعث شدند آرام شود . حقيقت را كه شنيد هولش ريخت و آرام شد. دلهره از تعليق بود و گرنه مصيبت را مي شود پشت سر گذاشت . فرداي آن روز طيبه فهميده بود كه پدرش تسليم مرگ شده ! آن روزي كه ديده بود همه سياه پوشيده اند و دايي محمود به جاي شادي و خوش گذراني با بي بي عصمت را كه شب پيش عروسش كرده بود رها كرده و آمده بود تا بر مزار شوهر خواهرش زري گريه كند . طيبه ، دايي محمود را هميشه با آن صورت مهربان و ساده اي كه در شب عروسي ديده بود به خاطر داشت . مهر محمود در دل طيبه چنان نشسته بود كه باعث شد سال ها بعد ، رضوان خود را به عقد پسر ارشدش ، ميرزا علي ، درآورد .
« عصمت ، تو شانس مني . مردم احمقن كه اينطوري فكر مي كنن . حتي اگه باعث بشي من از فقر بميرم بازهم به ت افتخار مي كنم . به خودت افتخار كن ، بزار مردم هرچي ميخوان به
گن .»
يك ماه از ازدواجشان رفته بود . فاطمه سلطان گفت :
« ببين ِبرا ر ، فقط يه مرد سيد مي تونه با سادات ازدواج كنه . اگه تو با بي بي عصمت وصلت كني عاقبت خوبي نخواهي داشت . ممكنه آخرتت خوب باشه اما توي دنيا مجبوري با فقر زندگي كني . »
« من به اين چيزا اعتقادي ندارم . اگه خدا بخواد خوشبخت مي شيم ، هم در دنيا هم در
آخرت . »
« آخه داداش ، بعضي چيزا دست خدا نيس . يعني طور ديگه اي دست اونه ! خدا واسه ي بچه هاي پيغمبرش آخرت را رقم زده نه دنيا را ، به ت گفته باشم . فرداي زندگي ت ، نياي بگي چرا خدا اين طوري كرد وچرا اونطور كرد ! باز م بگم بي بي مي تونه از آتش جهنم ردت مي كنه اما دنيا با اينا خوب نيس . هميشه باس مواظب باشي . مواظب اين كه اذيتش نكني . ازت ناراحت نشه . جلوي اون پات رو دراز نكني . بد و بيراه نگي . خب همين چيزا باعث ميشه كه دلش اذيت بشه ، اونوقته كه خدا خشمش بگيره . اينا از گوشت و خون حضرت فاطمه (ع) هستن . فاطمه هم كه جگر گوشه ي پيغمبراسلام بود . خودش گفته كه هركي فاطمه را خوشحال كنه من را خوشحال كرده و هركي اون را ناراحت كنه منو ناراحت كرده ! آدميزاد م كه خطا كردن توي ذاتشه . نمي تونه گناه نكنه . بلخره مردها توي زندگي بيشترعصباني ميشن . ممكنه بد و بيراه بگن . خدايي نكرده ، زبونم لال ممكنه دستت روي اون بشه اون وخته كه دنيا و آخرتت را به باد ميدي . ارج و قرب سادات ، واجبه . »
« آدما ، هميشه در سنين جواني جسورترن . پيري ترسوشون مي كنه . بي بي ، از جدت بخواه
كه عاقبت به خيرمون كنه . فردا مي خوام يه بارِ تخم مرغ ياحق بخرم . صاحبش مي خواد اونا را يكجا بفروشه با نصف قيمت بازار . اگه خدا بواد سود خوبي مي برم . »
مثل يك سايه بود . كمتر حرف مي زد . آن شب موهاي بورش را شانه كرد . عطر گل محمدي
زد . محمود گفت :
« عصمت ، خانمم، تو مثل جدتي . خودت نمي بيني اما مثل اسمت ، توي چهره ات هاله اي
از معصوميته . سيرمه نكش . اين چشاي مثل دريا را حيف نيس با كشيدن سيرمه سياهشون
كني !»
بي بي ، خنديد :
« يه دفعه مثل بارهندوانه اي كه ماه گذشته معامله كردي نشه ! ديگه زندگيمون جاي ضرر كردن نداره . امسال ميرزا علي بايد بره مدرسه . فكر خرج اونم باش .»
« نه بي بي . اينشاالله كه طوري نميشه . خب هميشه بايد ضرر كني تا بتوني يه روزم سود
كني . »
« بسم الله كن و بخر. بايد تسليم خدا بشي . هرچي اون بخواد مي شه . ميرزا علي را باهات ببر. بلخره كمكيه برات . »
به ميرزا علي نگاه كرد ؛ مست خواب بود .
« عصمت ، دوست دارم رضوان دختر طيبه ، عروسم بشه . اگه خدا بخواد خودم رضوان را
واسه علي مي گيرم . از خودمونه . گوشت و خونش مثل ماست . دختر مناسبي واسه ش
ميشه .»
« هرچي خدا بخواد همون ميشه . »
عصمت به آيينه نگاه مي كرد . محمود پلك ها را بر هم گذاشته بود . عصمت را مي ديد . درونش را مي ديد . دلهره ي بي بي عصمت بر روح محمود فشار مي آورد و دغدغه هايش
راد و چندان مي كرد :
« بي بي طوري نيست ، بخواب .»
آهسته كوزه را در حب آب برد . تا نيمه پر از آبش كرد . آمد و پيش محمود نشست :
« برات بريزم ؟»
« يه قُلُپ مي خورم . »
صداي آبي كه در ليوان استيل مي آمد دلش را مالاند .
« فردا بايس بري دكتر . شكمت دوباره ورم كرده !» بي بي گفت .
« ورم نيست بي بي، آبِ .» دستش را روي شكمش برد . انگشتانش را به نوبت روي آن فشار داد : « هرچي آبِ رفته زير پوست اين شكمي كه توي عمرش يه وعده آب سيري نخورده . قربون خدا برم از حكمت شكه همه ي كاراش بر عكسِ !»
بي بي ، خنديد مثل هميشه . از قضا و قدر نمي شه جِست .
« نمي خوام . »
« چي رو نمي خواي؟!»
« نمي خوام برم دكتر . نمي خوام عذاب بكشم . بزار هرچي مي خواد، بشه . اونا همون قضا و قدري را كه مي گي ، عقب مي ندازن . فردا مي خوام برم شوش دانيال زيارت . با ميرزا علي مي رم .»
بي بي ، هيچ نگفت . چراغ نفتي را پايين كشيد و روي لحاف پنبه اي خوابيد . محمود هنوز بيدار بود . ساعت ، نمي گذاشت به خوابد . تيك تاكش ، عمر محمود را مي برد تا در آن سوي مرداب زندگي دفنش كند . در لايه هايي از مرداب ، گاهي هم گل هاي كوچك و نازكي از زندگي خود را مي ديد كه تر و تازه بود . به آن ها لبخند مي زد و مي گذاشت .
بي بي خوابش برد . نگاهش كرد : « تسليم خدا بودن چقد خوبه ! بي ب عصمت منو ببخش . تو هم ، بلا بِشرت كشيده اي . چرا سادات بايس توي دنيا بلا كش باشن ، خدا !؟ خدايا اين
عصمت تو، چه گناهي كرده ! حقش اينه كه دنيا و آخرتش خوب باشه .» متوجه نشد كه چكه آبي از درون قلبش بالا آمده و دارد از گوشه ي چشمانش بيرون مي ريزد . آبي كه با آن چه در شكمش جا خوش كرده بود فرق داشت .
كنار رودخانه اي كه از زير پاي دانيال نبي مي گذشت نشست . ميرزا علي به بچه عرب هايي كه شنا مي كردند مي خنديد و مسخره شان مي كرد . به تنبانشان كه پر از آب مي شد مي خنديد . محمود، صدايش كرد . ميرزا علي با آن پاهاي كوچكش از روي سنگ كنار رودخانه كه روي آن نشسته بود پريد و خود را به كنار پدرش رساند : « ها بابا .»
« بشين كارت دارم .»
نشست . چشمان كوچكش هنوز بچه ها را مي ديد كه غوص مي كردند . او در كارون
شنا كرده بود . هوس شنا به سرش زد در آن ظهر خرما پزان شوش دانيال . خجالت كشيد از خودش . رفتن در رودخانه اي به اين كوچكي برايش افت داشت . ده سالش تمام شده بود اما خودش را نهنگي مي دانست كه فقط كارون ، اقيانوسش بود .
********
قسمت سوم در شماره بعدی...