یک مکالمه کوتاه

محمود

- خبر را شنیدی؟
 چیزی نگفتم.
- دیدی که بالاخره کار خودشان را کردند.
ساکت باقی ماندم.
- پس از هفت سال زندان و زجر و شکنجه
عاقبت او را کشتند.
سرم را از توی روز نامه بر نداشتم.
عصبانی شد، فریاد کشید:
- کجائی؟ چرا حرف نمی زنی؟
- گوشم با توست، هر چه دلت می خواهد حرف بزن.
- دارم می گویم، یک نفر دیگر را در زندان و با شکنجه
از پا در آوردند.
- اینکه نه جدید است و نه تعجب دارد.
- یعنی چه؟ یک دانشجو را که هفت سال بود به جرم!
اندیشیدن در زندان نگه داشته بودند، کشتند.
- یکبار گفتم، اینکه نه جدید است و نه تعجب دارد.
بیست و هشت سال است که دارند حتا قناری ها را،
آن هم سر چهار راهها کباب می کنند، و کسی جلو
دارشان نیست...
- می گوئی هر کار دلشان خواست بکنند؟
- من کی این را گفتم؟ به گفتن من نیاز ندارند. از روزی
که آمده اند هر کار که خواسته اند کرده اند. هر کس را در
هر جای دنیا که هدف گرفته اند از پا در آورده اند.  کسی
هم کاری به کارشان نداشته است.
مگر در سال 67 که در زندان های خود، هزاران نفر از ناب ترین
جوانان ما را، فقط طی چند شب بیرحمانه و با قساوت کشتند و
جسد هایشان را با کامیون به زمینی دور بردند، و با بلدوزر
چاله های عمیق کندند و در گور های دسته جمعی دفن
کردند، از این همه کشور های پر مدعا، از این همه سازمان ها،
و ارگان های حقوق بشر صدای موثری در آمد؟
این ها یاغیانی هستند که همه چهار راههای دنیا، چراغ
 هایشان برای عبور راحت آنها سبز است.
- چاره چیست؟
- از دیگران و کمک! هایشان چشم بر گیریم و خودمان ( همچون
چوب به دستان ورزیل ) راه بی افتیم، به همانگونه که
 اکبر محمدی راه افتاد.