فراز هائی از نامه محسن

ولی این بار نه از تهران، از استانبول

محمود خوبم، هم سلام و هم تبریک....بالاخره یونی کدش کردی؟ در حقیقت برایت یونی کدش کردند؟ دم این آقا مهندس گل که آستین بالا زد و رو براهش کرد گرم. ولی برای بجه های ایران چه فرق می کند، در هر حال ( چه یونی کد چه غیر یونی کد ) نمی توانند آن را ببینند. گذرگاه در واقع در خط مقدم جبهه دشمن قرار دارد. پشت ابر هاست...فیلتر ( که تکنولوژیش را میلیارد ها تومان خریده اند، ) نه برای سایت های پورنو، که برای گذرگاه و  رسانه های مشابه است. باور کن سایت هائی فیلتر نشده اند، که حیرت انگیز است.
به سایتی که لینکش را برایت فرستاده ام مراجعه کن تا متوجه بشوی چه می گویم. سایت مربوط به ( صیغه ) است. پاره ای از مطالب آن را حتا در تنهائی خجالت کشیدم بخوانم. سئوال جواب هائی در آن آمده که گوی از هر سایت پورنوئی ربوده است....چه شلم شوربای عجیبی است.

محمود، باور کن که حمله اعراب از همان موقع که " عمر " دستورش را داد و به سبب بی لیاقتی " یزد گرد سوم " ریختند توی ایران، هنوز ادامه دارد، یعنی ما هنوز در تصرف و حاکمیت آنها هستیم. پس از 14 قرن هنوز زیر دست و پایشان داریم تقلا می کنیم...واقعن چه قدر بی همیتیم. وضوح وقاحت گاه حیرت انگیز است. از یک طرف داد می کشند: کی بود کی بود من نبودم ، و از طرف دیگر دم چند متری خروسشان به چشم همه می خورد. و اگر با این همه، باز عده ای! حق را به آن ها می دهند...تو خود حدیث مفصل بخوان.

راستی چرا " سومی " ها این قدر بی لیاقت و به عرضه بوده اند. " داریوش سوم " کشور را به " اسکندر " واگذار کرد، و " یزدگرد سوم " به اعراب...." آنکه به مغول داد! سوم نبود؟....اما می دانم آنکه به فعلی ها واگذار کرد " دوم " بود. مثل اینکه به دوم و سوم مربوط نیست، به یک جو عرضه مربوظ است...که کوروش و داریوش و یعقوب و نادر، و.... داشتند. کاریش نمی توان کرد. بعضی ها مادر زاد ندارند.

دلمان گرفته بود با دو سه تا از دوستنان قرار گذاشتیم آمدیم ترکیه. یادم می آید چند سال قبل از این داستان ها، سر شب یک پنجشنبه ای بود اف اف خانه مان به صدا درآمد. هشت نه تا از برو بچه ها از رشت آمده بودند، هر کار کردم نیامدند بالا، آمده بودند که به گفته خودشان، ضمن " خشک! " شدن، به اتفاق برویم عشق...حالا هم ما آمده ایم ترکیه که یه جورهائی " خشک! " بشویم...نه پول و نه جان   " عشق " اش را نداریم....و نه خلق و  حال و حوصله اش را.

در آنجا صحبت چار دیواری نبست، تو در حصار دیوار های متعدد کیج و حیران و مغبونی...ترس و دلهره دائم، بیکاری، فحشا، اعتیاد، گرانی و ترافیک بعضی از این دیوار ها هستند....خدایا ترکیه ای که یک روز دست دوم ما بود، بیا ببین چه تفاوتی کرده است....اصلن دلم نمی خواهد برگردم...ولی نمی شود باید بر گردم....آش کشک خاله است.

حتمن متوجه شده ای، دیگر آن جنبش و تلاش و هیجان حتا در جوان ها، حتا در وبلاگ نویس ها، حتا در شعرا و نویسندگان، هم دیده نمی شود...بی توجهی و بی تفاوتی و بی تحرکی دارد خرگاه می زند...و اکر زد به این سادگی جمع بکن نیست.

در اینجا دسترسی به اینترنت آسان نیست...دوستی که از طرف های شما آمده استانبول که یکی از همراهان ما را ببیند ( اما توی بی معرفت! چه بگویم... )...از سرعت اینتر نت در ایران می پرسید، دوست همراهمان که  آذری است، بد جوری نگاهش کرد و گفت: "  
شیطانه میگه بهش بگم:  نمنه؟....مثل  اینکه همه شمائی که آنجا نشسته اید واقعن گیج تشریف دارید."

می بینم که گه گاه از زنده یاد " کریم شفائی " سروده هائی را منتشر می کنید دمتان گرم...ظفلک خیلی ناگهانی و زود رفت. کوتاه زمانی قبل از رفتنش، از تبریز آمده بود تهران، میهمان همین دوستمان بود. شبی را که دور هم بودیم، و کلی برایمان شعر خواند، ادرس
 گذرگاه را به او دادم که گویا در باز گشت با شما تماس گرفته بود و همه این سروده هائی که از او دارید برایتان فرستاد.

در اینجا، در این کشور اسلامی حجاب اجباری نبست. در خبابان ها، رستوران ها، مدارس، و همه مجامع، زنان اختیار کامل دارند، آنطور که دلشان می خواهد می پوشند...." مگر در قرآن نیامده: الاکراه فی الدین "....نمی دانم چرا همه چیز در ایران زور است و اجبار .

نمی دانم چرا با هیچ فیلتر شکنی نمی شود گذرگاه را در ایران باز کرد، در حالیکه بقیه فیلتر شده ها گه گاه با بعضی از فیلتر شکن ها باز می شوند. مثل اینکه هیزم فروخته شده وسیله گذرگاه بیش از حد " تر " بوده است. راستی چرا؟ مگر گذرگاه چه خطری می تواند برای کشوری با این همه قلدری و ادعا داشته باشد....ولی شاهدم که صحبت اش در بسیاری ار محافل هست. و گویا در برون مرز، از افریقا تا استرالیا، آن را می بینند. و در ایران نیز روزی از آن بعنوان یک تلاش مثبت یاد خواهد شد....میگم کلک نکنه دارند خ!ودشان را برای مقابله با گذرگاه اتمی! می کنند؟

دستت را صمیمانه بخاطر نشر کتا ب الکترونیک: رنگین کمان ( 22 داستان از 22 نویسنده ) می فشارم...نقد ات را در مورد احمد محمود خواندم....از میان همین نویسندگان جوان است، که احمد محمود ها سر بلند خواهند کرد. هر 22 داستان را مجددن خواندم ( هر چند قبلن نیز جسته کریخته بعضی از آن ها را خوانده بودم ) پاره ای از آن ها به قول معروف حرف ندارند. در رابطه با این کتاب در آینده نظرم را برایت حواهم نوشت ( نه بصورت نقد، ...)

قبل از آمدن به استانبول، جائی بودم که کتاب " وقتم کن تا بروم " لیلا صادقی را قرار بود نقد کنند، ولی کلی تعریف کردند.
در حالیکه باید از خود  جمله " وقتم کن " شرو ع می کردند.  تعارف تیکه پاره کردن، ملاحظه کاری، روابط را بجای  بجای ضابطه می نشاند،
که نشانده است.

مدت هاست از دو سه نویسنده ای که در اوایل کار گذرگاه ، با شما همکاری داشتند، و قصه هایشان جلای خاصی به گذرگاه داده بود خبری نیست....خانم شهره احدیت، خانم الهه مشتاق، و خانم فروغ کشاورز...را می گویم. از حال و روزشان خبر داری؟

محمود خوبم، اعتراف می کنم که خیلی خسته ام، نه جسمی، که البته آن هم هست، بیشتر خسته ام از بی رمقی و سازشکاری روشنفکران وطنم، آنچه که کم کم  تمام وجودشان را  دارد تسخیر می کند....نمی دانم چرا اگر نمی توانند یار شاطر باشند، اصرار دارند که بار خاطر باشند....به واقع: من از بیگانگان هرگز ننالم   که با من هرجه کرد آن آشنا کرد.       تا زمانی دیگر دست هایت را می فشارم