ادامه رمان:
|
فصل های بی سر انجام |
|
فریبا چلبی یانی |
فصل دوم
از كتابفروشي توي پاساژ زد بيرون.سه پله پايين آمد و يك راست خيابان را رد شد و آنسو منتظر تاكسي ايستاد. ساعت 7 عصر بود و هوا تاريك شده بود و بوي بهار مستش مي كرد. ياد نوجواني هايش افتاد كه دو هفته يكبار به كتابخانه اي كه با هزار زحمت و كلي پياده روي پيدا كرده بود، مي رفت. آنروز از خوشحالي توي پوستش نمي گنجيد. مي خواست در آينده يك روانشناس شود وحالا شده بود يك معلم سر خانه كه هيچ ربطي به بيماريهاهايي كه سر خود مي خواند و از برشان مي كرد، نداشت. خنده اش گرفت.تاكسي چند متر جلوتر ايستاد. در را باز كرد و نشست.اولين كتابي كه ازكتابخانه به امانت گرفته بود را هنوز به ياد داشت. نشانه شناسي بيماري هاي رواني. نويسنده اش دكتري بود اهل تبريز.شايد يكي از آرزوهايش اين بود كه برود و اين دكتر اعجوبه را ملاقات كند.در حاليكه حالا نمي داند كه زنده است يا مرده. يك روز موفق شده بود كه ملاقاتش كند. وقت گرفته بود.اتاق مشاوره در زير زمين بيمارستان داير بود و او بي صبرانه پله ها را پائين مي رفت.وقتي وارد شد بيماراني را ديد كه دايره وار كنار دكتر روي صندلي به همراه نگهبانان قد بلندي كه محافظت از آنان را به عهده داشتند، نشسته بودند.بلند سلام كرد. همه برگشتند و نگاهش كردند. دكتر تعجب نكرد و فقط با يك اشاره به نگهبان بغل دست خود گفت:"به دختر خانم بگين بيرون منتظر باشن." از كاري كه كرده بود خجالت كشيد و قبل از اينكه نگهبان سر برسد از بيمارستان خارج شد و به خانه برگشت. بعضي وقتها كه فكر مي كند،مي گويد:"عجب خنگي بودم . چرا بهم برخورد. مي تونستم بيرون منتظرش بشم. شايد سرنوشتم مي تونست كلي تغيير كنه." واز آن روز به بعد دور كتب روانشناسي را خط زد. راننده تاكسي آهنگ تركي گذاشته بود با مضمون " دوستت دارم/ دوستت دارم/ حتي اگر چنانچه در خفا تركم كني و خبري از تو نداشته باشم/ برايم بازگو كن. آيا روزهايي كه با هم سپري كرد ه ايم را هنوز به ياد داري؟ برايم بگو..." سر چهار راه پياده شد. امير خانه نبود و شيرين مي توانست تا نيم ساعت پياده روي كند تا به كانون زبان برسد وبه اتفاق هم به خانه بازگردند. رعدو برقي شروع شد و بلافاصله از آن تگرگ ها تند،تند از بالا باريدن گرفت.از آن باران هاي نيم ساعته بود كه تند مي باريد و رد مي شد همه داشتند پناهگاهي براي خود پيدا مي كردنداز توي مغازه ها گرفته تا رفتن زير بالكن ها. بعضي از مغازه دارها بيرون آمده و سايه بان هاي جمع شده اشان را باز كردند. عده اي هم زير سايه بان جا به جا شدند. شيرين به گوشه كوچكي كه عابران برايش باز كرده بودند،رفت.كساني كه عجله داشتند پا به پا مي شدند و دانشجو ها كيف و كلاسورهايشان را بالاي سر قرار داده و مي دويدند.باران كم كم داشت بند مي آمد و ابرها به سرعت رد مي شدند.با نگاه دقيق چند مردو زن به خود متوجه شد كه دارد آهنگي را كه در تاكسي شنيده است را با خود زمزمه مي كند. تن صدايش بد نبود و فرهاد اولين بار با شنيدن صدايش در دامنه كوه برگشته و نگاهش كرده بود و به قول معروف عاشقش شده بود و تا مدتها سربه سرش مي گذاشت:" نبينم پيش يكي حرف بزني. مي ترسم با شنيدن صدات عاشقت بشن ." و مي زد زير خنده.گونه هايش گر ،گرفت.زير لبي گفت:" حالا كيه كه عاشقم بشه فرهاد خان."از گوشه ي زير سايه بان بيرون آمد.پياده روي را كنار گذاشت ده دقيقه بيشتر فرصت نداشت و سوار تاكسي شد.
فصل سوم
"نه.نه.باهات موافق نيستم.تنهايي فقط براي خداست. تا آخر عمرت كه نمي توني منتظرش بموني؟ اونم واسه ي كي؟ نه نشوني/نه تلفني و نه...اوه وووووو...تو ديوونه ا ي.يك ديونه ي حسابي كه نمي دونه چي مي خواد.زندگي رو هم به خودش و هم به پسرش زهركرده.كه چي بشه؟ همه بگن خانم فداكاريه...شوهرشو بيشتر از اوني كه لياقتش رو داره دوس داره.خوبه كه ميشنوي پشت سرت چيا به هم مي بافن."
شيرين فقط نگاه ليلا مي كرد. اوايل به قدر كافي براي فرهاد موضع گرفته و طرفداريش را كرده بودكه حالا احساس كند خسته شده و ناي حرف زدن را هم ندارد.مردي كه موقع فرارحاضر نشده بود ،خداحافظي كند كه مبادا شيرين نظرش را تغيير دهد.بارها از خود پرسيده بود:"يعني ارزش من تا اين حد بود؟ جايگاهم در زندگي او كجا ي قلبش قرار داشت؟شايد هم هيچ هيچ."ليلا دير آمده و زود مي خواست برود. بلند شد تا مانتوي كوتاه تنگش را به تن كند. ليلا دگمه هاي مانتويش را به زور مي بست. شيرين خنده اش گرفته بود."مي خواي برات پاشنه كش بيارم."ليلا اخم كرد."حداقلش اگه مثل من بودي سرت به اين گنده گي كلاه نمي رفت."ليلا دوست دوران دبيرستاني شيرين بود. دختري سبزه و بلند قدي كه هميشه وقتي با شيرين براي خريد مي رفتند بيرون ، از دور فيل و فنجان بودنشان هويدا مي شد.از نظر شيرين ،ليلا بهترين كاري كه كرده بود ازدواج نكردنش بود در حاليكه ليلا درست برخلاف او فكر مي كرد و مي گفت
:"اگه مي تونستم كسي رو واقعن دوس داشته باشم، يه لحظه هم تامل نمي كردم و مثل كنه مي چسبيدم بهش.اما مي دوني چيه بعضي وقتها به خودم شك مي كنم و به خودم مي گم نكنه دوجنسيتي هستم و خبر ندارم . آخه دختري به اين بي احساسي مي توني پيدا كني؟" ليلا جلوي پاگرد كفش هايش را به پا كرد و برگشت گونه ي شيرين را بوسيد."مي دونم.خيلي تند رفتم. اما تو اصلن به فكر برادر بيچاره من نيستي.هر موقع كه مي فهمه باهات قرار دارم ديوونه ام مي كنه.هي مي گه: [بهش گفتي؟همه چيزو قبول دارم. اميرو مثل پسرم نگه مي دارم. كارهاي طلاقشو راست و ريس مي كنم. فقط بله شو بگير.] مي دوني منم مجبورم هر دفعه دورغ به اين گنده گي بهش بگم كه روم نمي شه موضوع رو براش باز كنم و يا چه مي دونم مي گم امروزو حال نداشتي و پسرش خونه بودو ..."چشمهاي ليلا نم برداشت:"ديگه تحمل ندارم. بيشتر از اين نمي تونم به علي دورغ بگم."
علي. علي.فرهاد از وقتي فهميده بود كه علي عشق نو جواني شيرين بود به راحتي نمي توانست پذيرايش شود. او بعد از ازدواج با فرهاد مجبور شده بود كه با خانواده ليلا قطع رابطه كند.ديدو بازديد هاي دوباره شيرين و ليلا به موقعي بر مي گشت كه شيرين در خانه اشان را زده و ازشان كمك خواسته بود و خود را در آغوش ليلا انداخته و گفته بود."ليلا بدبختم شدم. بلاخره فرهاد كار خودش رو كرد. رفته اونور مرز و ازش خبري نيست.انگار آب شده و رفته باشه تو زمين."گاهي وقتها شيرين خود را ملامت مي كرد.كاش به خانواده ليلا خبر نمي داد. شايد او بي آنكه خود بداند با رفتارش باعث شده بود كه آنها جسارت خواستگاري از او را به خود بدهند.چطور بايد به ليلا مي گفت، كه هيچ حسي نسبت به علي ندارد و همه چيز در گذشته مانده و بس. از اينكه ليلا را براي هميشه از دست بدهد مي ترسيد. ليلا چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود. شيرين به پرتره اي كه از مريم كشيده بود ، نگاه مي كرد. چند سال از رفتن مريم مي گذشت؟ سال ها را شمرد. هفت سالي مي شد. امير چهار ساله بود.رفتنش چند ماهي با فرهاد فرق داشت.قبل از او گذاشته و رفته بود.مي گفت: از طريق اينترنت با مردي آشنا شده و كم كم به همديگر علاقه مند شده اند. مرد انگليسي زبان بود و مريم هم كه تسلط كافي به اين زبان را داشت، فلنگو بست و رفت پيش مردي كه به قول مادرش اجنبي بود.مريم زود به زود برايش نامه و عكس مي فرستاد اما شيرين هيچوقت مرد انگليسي را كنار مريم نمي ديد. شايد اگر مريم اينجا مي ماند او به ليلا اين همه وابسته نمي شد. ياد حرف هاي مادرش افتاد:" دخترم اميرو تنها نزار.يه خواهري، برادري براش بيار كه مواقع غم و شادي به درد همديگه مي خورن." هفته پيش رفته بود سر مزارش. كلي گريه كرده بود.دستي به چهره ي توي تابلو كشيد."مادرم تو منو بدنيا آوردي كه با مريم مواقع شاديها و غم هايمان مونس همديگه بشيم. اما كو؟ مريم كجاست و من كجا؟"
قسمت چهارم....درشماره بعدی