تعدادی از داستان های این دو کتاب را قبلن خوانده بودم و نظرم را نیزنوشته بودم. اما داستان های جدید ی چون:
پیوک – آخر خط – شاخه ترد اطلسی
از کتاب روز های آفتابی
وداستان های
روزی که گلابتون رفت – آن روز – ریزش طاق نما
از کتاب روزی که گلابتون رفت را برای آشنائی بیشتر با او باز می کنم.
در اینکه همه ی داستان های او روان و گویا و سر راست است و خواننده را از صرافت خواندن نمی اندازد حرفی نیست. ولی در مجموع سبک نگارش او با سایر داستان هائی که روایت گونه تعریف می شوند یک فرق اساسی دارد. در پاره ای از داستان های او مثل دستگاه های موسیقی کلاسیک ما که هر کدام علاوه بر فراز و نشیت تکه ای چهار مضراب هم دارند در چندین جا چنان در تجسم و نقاشی محیط یا شخصیت داستان وکار برد تشبیهات
پیش می رود که خواننده را غرق تماشای آن صحنه ها می کند که گاه سر رشته ادامه خواندن داستان از دست می رود . خوانند دارد در فضای دلگیر جائی، پرسه می زند چون:

” …برهوتی عاری از سبزه،است وجز تک و توک نخل های قناس ِ کم شاخ و برگ ندارد، ودر روزهای آفتابی در حد یک آتش سوزی هُرم و تَف دارد، و در شب فضائی ساکن و بی نسیم، با پشه هائی که نیش توام با زهرشان، زجر دنیا را در جانت می ریزند. بدون آب آشامیدنی. آنچه بجایش هست، همطراز آب سماورِ روشن است. گرم و غیر قابل دست و رو شستن، تا چه رسد به خوردن.
بیغوله های مفلوک و توسری خورده ای که یعنی سر پناه. بچه هائی با پا هائی به نازکی ” نی قلیان ” و شکم هائی چون طبل…..”

که نا گهان به اینجا کشانده می شود:

“…نیمه های شب بود. تازه تخت ام را کشانده بودم بیرون و پشه بند را چفت و سفت کرده بودم، و تاقباز، داشتم آسمان را نگاه می کردم. آسمانی که ستاره هایش از کمی جا به هم تکیه داده بودند.
آسمان ” دارَک ” روز هائی که باد ِ ” سام ” گردو خاک را در هوا نپاشیده باشد، شب هایش زیبائی خیره کننده ای دارد. می شود به راحتی ستاره ها را شمرد.” راه شیری ” را بی نیاز به مسلح کردن چشم به وضوح دید. شب هائی که نسیمی هم به وزد ” که کمتر اتفاق می افتد ” جان می دهد برای فکر کردن، به ذهن بال و پر می دهد.” از داستان پیوک

ما داریم یا من خواننده، زانو در بغل گرفته دارم می اندیشم، این چه وضع اسف انگیزی است که در این سر زمین نفرین شده داریم، صفریان ما را به رمانس و رویا می کشاند. خواننده را از دنیای واقعی داستان و لمس درد های چرکین جامعه به فضائی کاملن متضاد بردن را من نمی پسندم با همه ی زیبائی که دارد.
و این کاری است که این نویسنده ی کاویدن زخم های جامعه در بیشتر داستان هایش دارد.

من در این گریزها نویسنده را می بینم که بی طافت می شود و برای تمدد اعصاب خودش سر رشته رها می کند.

داستان ” آخرخط ” موضوعی است که من ندیده ام نویسنده دیگری به آن پرداخته باشد. در مورد زندگی در خانه سالمندان است که بعضی می پندارند بهترین محل سپردن عزیزانشان !! می باشد. در حالیه اگر محمود صفریان هم به آن نمی پرداخت و یاد آور نمی شد که ” گورستان زنده هاست ” می شد فهمید که جای طرد شدگان است آن هم باز به قول ایشان برای آن هائی که پولش را دارند و اگر برود به سوی خانه هائی که به اصطلاح دولتی است
تصورش هم رعشه آور است.

” ….ما آنی که تو می خواهی نیستیم . ما پول داریم ، و می توانیم هزینه سنگین اینجا بودن را بپردازیم . به آنجائی بروید که دولتی است. آنجائی که بجای کاغذ توالت ، با دست خودشان را پاک ! می کنند ”

چنین واقعی و ملموس از آن فضا نوشتن جز مدتی در آنجا بودن امکان پذیر نیست. و این می رساند که وقتی می نویسد:
” ….ویرم گرفته بود به عنوان داوطلب یک هفته ای را در یکی از خانه های سالمندان بگذرانم ، تا بتوانم از نزدیک با فضای آنجا و آدمهائی که محکوم به زندگی در آن چار دیواری بودند ، آشنا شوم …”

حقیقت را گفته است. نمی شود مدتی را آنجا نبود و بر پایه خیال نوشت:

” … در خانه سالمندان شب و سکوتش از غروب شروع می شود. در این گورستان زندگان ، از شب زنده داری و بگو و بخند های دسته جمعی شبانه کمترین خبری نیست ، کسی هم در حال و هوایش نیست. چه بگویند ، که شادی کنند و بخندند ؟ من شهادت می دهم که دراین دیار ، جوک و لطیفه جائی ندارد . من در تمام مدتی که آنجا بودم صدای قهقهه نشنیدم . بهت ، حیرانی ، مدتها به گوشه ای خیره شدن ، و چشمان نمور ، زیاد دیدم ولی شعف ، جائی نداشت . به تعبیری وضعی بدتر از تیمارستان حاکم است ”
یا
” خودمانیم چه جای حزن انگیز دلگیری است. در آنجا زندگیت قبل از مرگ تمام می شود. چه تنهائی هولناکی دارد. همه در لاک خودشان هستند ، اطرافشان را نمی بینند . هم صحبت نمی شوند . دوست و رفیق انتخاب نمی کنند. زندگی ( البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت ) یک خط بی فراز و نشیب است. فکر می کنی عین آنچه در فیلم ها ، دستگاه به هنگام از کار افتادن قلب نشان می دهد دیگر ضربانی نداری همه چیز برایت یک خط مستقیم می شود بی هیچ بالا و پائینی . فردا برایت مثل دیروز است….”

واقعن حیف است که وقتی داری چنین دملی را که خیلی ها نمی دانند چگونه است، نیشتر می زنی و بوی گندش را زیر بینی می گیری، و خوانند را به دنیال خود می کشانی، چهار مضراب ترقصی بنوازی

در داستان ” شاخه ترد اطلسی ” ما شاهد برداشت دیگری از سوژه و نحوه نگارش هستیم. رمانس، حرمان، و تلاش برای رهائی از فشاری که دامنگیر است حتا اگر در شرایط خوبی از امکانات باشی، و بیان لطافت ِ توام با یاس خاطرات، شاخصه های این داستان است.

” وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوست داشتنی داشت….”
یا
” … – تعریف نیست پدر. می دانم تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه ی توان جبران کنم….”

و بالا خره:

” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

داستان ِ سرشار از نوعی نوستالژی روزی که کلابتون رفت داستانی بسیار خواندنی است. به واقع داستان شهرزاد قصه گوئی است که نیمه راه پادشاهش را تنها می گذارد و با بسیاری داستان های نگفته می رود.
رفتنی که با چنین مرثیه ای همراه بوده است:

” … من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه قهوه‏ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام آرام گام بر می‏داشت و نمی‏دانم به کجا می‏رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست تا بقیه کودکی را با فکری آزار دهنده بخوابیم. ”

داستان ” آن روز ” در کتاب وقتی که گلابتون رفت یکی از داستان های محکم محمود صفریان است. یاد آور جوانی های پر ماجرای اکثر ماست که هر کدام بشکلی داشته ایم. هر چند حالا آن قالب پوست انداخته و جوان ها یا در گیر اعتیاد هستند یا بخاطر روزگاری که برایشان رقم زده اند تا دندان سیاسی شده اند و یا متاسفانه چون نمی دانند چه آینده ای در انتظارشان است واخورده و نا امیدند.
برادری که سر آمد است و محله در رکاب اواست حسادت را بر افروخته است، و وادارشان کرده که متحد شوند تا از میدان به درش کنند. او فقط برادر کوچکش را دارد که خودش را نوچه اش می داند، ولی کاری ازش ساخته نیست

” با پُز مخصوصی راه می رفتم. درست یادم نیست ولی گویا بادی هم در گلو داشتم، و بفهمی نفهمی کمی هم گشاد گشاد و کِلِخ کِلِخ راه می رفتم ولی چون همیشه کفش های لاستیکی سفید رنگی را به پا داشتم، نمی توانستم پشتشان را بخوابانم و ادا را کامل کنم. کلاه لبه دار سیاه جاهلی هم نداشتم، البته نه به قد و قواره ام می خورد و نه شهامت بر سر گذاشتن آن را داشتم. می دانستم که هر نوعش به سرم گشاد است. خود ِ مرشدم که برادر بزرگ ترم بود هیچ یک از این بازی ها را نداشت. حتا یادم هست که یک روز به من گفت:
” مثل اینکه خیلی از این فیلم های آبگوشتی نگاه می کنی. تقلید نکن، سن و سالت هم مناسب این کار ها نیست. خودت که باشی راحت تری…”

و همین برادری که کمال است با آگاهی از برنامه ای که برای مرشدش چیده شده نیز عملن کاری انجام نمی دهد:

” کمال می خواهند جمال را از سر راه بر دارند….شنیدم نِمرود به خواهرم می گفت نگران نباش هر طور شده جمال را از میدان داری می اندازم. کمال، نِمرود آدم آرامی نیست.
دلم می خواست تا دیر نشده گوشی را بدهم دست برادرم ولی نمی دانستم بگویم خبر را از کجا آورده ام….آگاهی از آشنائی من و” آیدا ” عاقبت داشت و من از همین عاقبت واهمه داشتم…”

” ریزش طاق نما ” داستان پایانی کتاب ِ ” روزی که گلابتون رفت ” است و چه حسن ختامی. این داستان بسیار منسجم و زیباست.
در نقطه عطفی چنین می گوید:

” زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند. چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .

زنگ کنار تختم را فشار دادم، نمی دانستم چرا. پرستاری پاسخ داد:
” چه مشکلی دارید؟ ”
” لطفن اگر امکان دارد برایم آینه بیاورید. ”
” آینه!؟ …می خواهید چکار کنید؟ ”
” می خواهم خودم را که مدتهاست با دقت ندیده ام، ببینم ”
” اقای ضرابی! حالتان خوبه؟ ”
جوابش را ندادم. ”

مقایسه زیبائی یکی از شخصیت های داستان به کار استادی صورتگر بسیار گیراست ، ویکبار دیگر توان نویسنده را در کاربرد بجای چنین اشاراتی می نمایاند.

” چند ضربه به در خورد و با اجازه من در باز شد. خدای من از قاب در یکی از زیبا ترین مینیاتور های ” رضا عباسی ” جان گرفت و گام به درون اتاق گذاشت. ”

متاسفانه کتاب عاری از لغزش های چاپی نیست. باامید به اصلاح در چاپ بعدی.

برای نویسنده خوب کشورمان موفقیت بیشترآ رزو دارم
——————
برگرفته از:
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=24410