منم آن مست دهل زن، که شدم مست به میدان
دهل خویش چو پرچم، به سر نیزه ببستم

روزی که گلابتون رفت

دام. دام. دام. یک نفر دارد دهل می زند. هل هل هلهله های مست دهل می آید. دهل می زند. من دارم می شنوم و می بینم. دارد دهل می زند. و هر کوبه ، چنان دنیایی را بر سرت آوار می کند که انگار تاریخ دارد ورق می خورد. زمانه دارد گرده می گرداند. دهل می زند دهل زن مست.
دهل بر مرگ یک رویا. دهل بر مرگ یک بازی. دهل رنج. دهل درد. دام. دام. دام… و شب بالا می رود. بالاتر و بالاتر و گار دهل زن نیز.. بالا و بال و بالاتر. هل. هل. هل. هلهله و لا و الا و یا و ایها و ولوله و لا لا لا و دخترانی با کتانی های سپید و پیراهنی از خون. پسرانی همه با کاکلانی شعله ور می دوند در سراسر جنگل. در سراسر بلوار کشاورز و میان پارک لاله و هل هل هل. هلاهل و هلهله و هل هل هل.
از پشت هر درختی سیاهپوشانی با داغی بر پیشانی و خنجری بر کف در کمین. تا خنجر بکوبند بر پشت گلابتون و نازنین و بی بی و دوشیزگان سپیدپوش و بر شانه های ماه و این ماه است که تکه تکه می شود با سیلی این داغ زدگان و هلهله می کند چنین میان برکه ی سرخ. هل هل هل..
بر دهل خویش می کوبد این دهل زن مست، تا گرگ ها را برماند از خانه و باغ. دهل می زند در تمام طول شب. و گاه در آرزوی خوابی و یا خیال و یا از اندوه سر بر دهل خود می نهد و می گرید سخت. و گاه این دهل زن مست است که پیشانی می کوبد بر شانه ی دهل و این دهل است که به هق هق شانه می تکاند.
و در مه غریبی که شولا بر شانه های این شب شکسته افکنده است، انبوهی از سایه ها در گذرند. گلابتون با گیسوی پریشانش و فتح الله خان بدون کلاه و چتر. سرهنگ و پاسدار و… گرگ ها و بره ها و روزنامه ها و کلاغ ها….
آری چنین بود روزی که گلابتون رفت و هنوز هم چنان است. تنها خروش هولبار دهل است. دام دام. دام.
گویی این سایه ها و سکوت ها در هم بافته شده اند. گویی دنیای ارواح است. دنیای سایه ها. و تنها صدای دهل است. از تهران تا بارسلونا و تا تورونتو، دام. دام. دام
ساکت! نگاه کن! دارند می روند. می بینی
(…. من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه ی قهوه ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام ارام گام بر می داشت و نمی دانم کجا می رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست…. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را با خود برد)
ودهل زن مست هم چنان بر دهل خویش می کوبد. محمود صفریان است نامش. دارد بر دهل خویش می کوبد. گوش کن. اوست که می خواند:
” پنجره را بگشای، بگذار شکوفه های پسته را وعبور پرستو ها را ببینم
بگذار جانم را از نفس عطر آگین بهار لبریز کنم.
مرا با نادانسته ها ، به دنیای تاریک تردید و بیم مکشان
بگذار تا هستم، از بودنم، از زیبائی ها و از رنگ ها سرشار شوم…من رنگ ارغوانی را
دوست دارم…من بوی یاس را دوست دارم.
زندگی ام را خاکستری نکن
بگذار خودم باشم
مرا در پشت پنجره های بسته و پرده های کشیده به دنیای موهوم تاریکی مکشان
من نور را، زندگی و عشق را دوست دارم ….”
و دراین شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، دهل زن می دود در میان کوچه و شهر… مست و خیس و بی ترس و هراس….. و دهل خویش را چون پرچمی بر نیزه می بندد. بر نیزه ی آزادی. و این دام دام دام، خروش لشکر کلمات است. کلماتی مست و برهنه… آزادی. انسانیت. دانایی..

سبز باشی. محمود صفریان نازنین
سبز باشد قلمت. جانت و جهانت