اولین رمان شهره احدیت، به تازگی در ۱۸۴ صفحه از سوی نشر نگاه منتشر شده است. «گورچین» رمانی است درباره بچهدار شدن. زن و شوهری که به علت مشکل «صفا»، شخصیت مرد داستان، بچهدار نمیشوند برای معالجه به آلمان میروند. در آنجا مدتی نزد دوست صفا، «محسن» میمانند و درنهایت «مهری» به روش لقاح مصنوعی باردار میشود. اما نطفهای که در رحمش شکل میگیرد، از همسرش بارور نشده، بلکه متعلق به غریبهای آلمانیتبار است.
در این رمان زیروبم این مساله مورد بررسی قرار گرفته است؛ از جنبههای شرعی، عرفی، خانوادگی و از همه مهمتر احساس صفا نسبت به دختری که از او نیست و در عین حال هست. رابطه بین مهری و صفا و دخترشان «مارال» که در لایه اکنون داستان در شرف زایمان است، در طول رمان پرداخته میشود. صفا، هنوز درگیر احساسات و عواطف متناقضش نسبت به مارال است و نوهدار شدن برایش معادلهای حلناشدنی است. این که اصلا خود این دختر، دختر او هست یا نه؟ و اینکه فرزند مارال چه نسبتی با صفا خواهد داشت؟
این تناقضات و کلنجارهای مهری و صفا با مفهوم بچه، جاودانگی، بقا و… ، خواننده را به چالش و پرسش برمیانگیزد. مفهوم حقیقی فرزند چیست؟ ارث و میراث ژنتیکی چه معنایی دارد و آیا بقای ما لزوما در ادامه نسل ما صورت میگیرد؟ رابطه پدر و دختر، مادر و دختر و دیگر روابط خانوادگی مانند رابطه خواهر و برادری و عروس و مادرشوهر در این رمان با جزئیات نوشته شده و تاثیر این روابط روی بنیان یک خانواده مورد بررسی قرار گرفته است.
در این میان چشمان آبی مارال که نشان از غریبه بودن او با صفاست با آبی چشمان «اکرم»، عشق کودکی صفا پیوند میخورد، همینطور با «آفاق» چشم آبی، که عموی بزرگ صفا عاشق او بوده است. بهنوعی این زن چشم آبی که در طول داستان به شکلهای مختلف خود را مینمایاند، برای صفا نمادی است از ترس، عشق و مرگ و همین سردرگمی هنگام زایمان مارال، او را به آسیمگی میکشاند.
آیا وراثت در اینجا فقط به معنی رنگ چشم است یا عشقها و مصیبتهاست که به نسل بعدی منتقل میشود؟ در این میان، محسن که برای مهری مرده است چون خبر فوتش را خوانده، اما برای صفا تنها گمشده است، دوباره به صفحات رمان وارد میشود.
این ارتباط که به دوستی سه نفره یا دو به دو بین این سه شخصیت انجامیده، باعث شده است صفا و مهری بچهدار شوند و مارال به دنیا بیاید. اما صحنههای مربوط به محسن خیلی کوتاه و به نظر حذف شده میآیند، تا جاییکه ارتباط بین مهری و محسن به وضوح برای خواننده شکل نمیگیرد.
شخصیتپردازیهای داستان بیشتر در سطح باقی میمانند و راوی سومشخصی که مدام به صفا یا مهری نزدیک میشود، نتوانسته است درون شخصیت را آنطور بنمایاند که خواننده احساس کند. بیشتر از خواستهها و کشمکشها حرف میزند. این حرفها در طول رمان بارها و بارها تکرار میشوند و رمان را دچار اطناب میکنند.
اغلب شخصیتهای داستان فرعی هستند و به هیچ کدام عمیق پرداخته نمیشود. هر چند قرار هم نیست پرداخته شوند، چراکه بیشتر خاستگاهی برای نمایاندن باورها و ارزشهای عرفی مختلف هستند. اما دستکم برای شخصیت تاثیرگذاری مانند محسن، انتظار خواننده بیشتر است.
«گورچین» موضوعی جدید و چالشبرانگیز را مطرح میکند که در ادبیات ما تازگی دارد. اما زبان بیش از حد ساده و یکنواخت و تلاش نویسنده برای پروراندن موضوع و روشن کردن همه زوایای آن، باعث شده رمان کم