این نوشته در بخش ادبی رسانه اخبار روز منتشر شده ایت
” فصلی دیگر ” داستانی است با حال و هوائی کاملن متفاوت با داستان هائی که خوانده ام.
از نثر روان و یکدست آن که بگذریم، واز زیبائی یگانه چیدمان واژه ها، کل بدنه داستان همانطور که در مقدمه ادعا شده است، چنان در هم می شود، که بخصوص برای ” مراد ” یکی از شخصیت های اصلی داستان ، تمیزش مشکل است.
وقوع داستان و جاری شدن عشق بین دختری بغایت زیبا و متعلق به یکی از خاواده های در حقیقت اشرافی و با امکانات مالی کافی و تحصیلات دانشگاهی تا سطح دکترا و افسری آرتشی که دارد خدمت متعارف خود را می گذراند بدون داشتن شاخصه ای چشمگیر، نه قدری که کلی نا باورانه است.
در حالیکه بدون شک جوان هائی به مراتب با مشخصات بیشتر در اطراف دختر فراوان بوده است.
ضمن اینکه تا هنگام وقوع عشق بین ” مراد ” افسر وظیفه و ” دکتر آلتین آتابای ” به اندازه کافی زمان بوده است که چنین میوه خوشرنگ و احتمالن خوش طعمی بی هیچ رخ دادی بر درخت باقی نماند تا
” مرادی ” که می دانیم کیست از راه برسد و آن را بچیند.
در نتیجه من هم با مراد هم عقیده هستم که چنین عشقی واقعی نبوده و تمامن می تواند زائیده تصورات افسری باشد که وقتی برای اولین بار روزی که برای پیچیدن نسخه مافوق خود به داروخانه می رود و چنان هلوی پوست کنده ای را می بیند به ذهنش راه می یابد و افسار تاختن در دنیای رویا را در دست می گیرد. چون می داند که در عالم واقع چنین میوه ای نمی تواند مناسب دستش ” هر چند چلاق! هم نیست ” باشد.

” یک روز رفتم داروخانه، دوماه کمتر بود که اعزام شده بودم. نسخه جناب سرهنگ را برده بودم. داروخانه شلوغ بود. کناری ایستادم تا خلوت شود. با دیدن خانم دکتر، ” اسد! ” ، حالت امروز تو را پیدا کردم. حتا وقتی با بعضی از مریض ها ترکمنی صحبت می کرد ملاحت خاصی داشت.
وقتی داروخانه خلوت شد با طنز خاصی که انتظار نداشتم، گفت:
جناب سر گرد چه امری دارند؟
تکان خوردم.
تو می دانی که چقدر ذلیل چنین ظرافت های کلامی هستم و برایم معیار سطح درک و دریافت افراد است، و اگر طرف خانم باشد، بیداد است. رفتم جلو و با چسباندن پر صدای پاشنه های پا سلام نظامی دادم. و گفتم:
خانم دکتر بیمارم داروی شفابخش می خواهم.
خوشش آمد، گرفت و با خنده ای تیر خلاص را شلیک کرد. ”
” اسد ” پسر خاله مراد در داروخانه چه دیده بود؟

” صبح دوشنبه ای بود. به داروخانه که خلوت هم بود وارد شدم، بهتم زد. عروسک بسیار زیبائی را دیدم که روپوش سفید ی پوشیده و با آرایش بسیار ملایمی که داشت تماشایش بسیار خوش آیند بود. “

طبیعی است که چنین میوه خوشرنگ و رسیده ای هرگز انتظار یک افسر وظیفه ای را که پس از پایان خدمتش، می شود یک ” مراد ” معمولی نمی کشیده است.
و طبیعی است که ” مراد ” مجرد ، با توجهی که به بروبالای خود دارد، و وضع مالی خوبی که از ناحیه پدری به او امداد می رساند، به خود اجازه می دهد و اشاراتی هم می کند. ولی دستش کوتاه بود برای خرمائی که بر نخیل جا گرفته بود، اما در ِ تصور و رویا که بسته نیست.

کتاب ” فصلی دیگر”، رمانی است در روال و شکل و فرمی دیگر، زیبا و خواندنی است.
شاید با آغاز خواندن آن کششی داشته باشد برای ادامه که در کل شکوفائی خواندن را به بار بنشاند.