نقد و بر رسی کتاب
ناشر: انتشارات گذرگاه
کتاب سلفچگانِ صفریان مرا به سالهایی برد که درحاشیه خلیج فارس و جزیره قشم و هنگام، کارهایی را انجام می دادم. اسم ” زار” ومراسم آن را در گفتگویی با زنده یاد غلامحسین ساعدی که تازه ازسفر جنوب برگشته بود شنیده بودم. مدتی پس ازآن اتفاق افتاد برای دوسال وخرده ای کارم به حاشیه خلیج فارس درفاصلۀ یکهزار کیلومتری بوشهر وبندرعباس افتاد و با زارها و مراسم شان بعنوان یک تماشاگر از نزدیک آشنا شدم.
این دفتر۱۲۳ برگی شامل ده داستان کوتاه است در روال همان داستان های پیشین نویسنده که درگذشته منتشر شده است. روانی وسادگی زبان داستان ها یکی از بهترین شیوه هائی ست که نویسنده در آثارش رعایت می کند. این بررسی شامل چند داستان خواهد بود که ازاین دفتر برگزیدم.
نخستین داستان با نام «بازرس» است و یادآور بازرس های هایی که هریک ازما در دوران دبستان و دبیرستان خاطره های تلخ ازادا و اصول های باسمه ای وکبر وغرورهای نفرت آورشان به خاطر داریم. در این دفتر نیز نویسنده به بهانۀ بازخوانی بازرس، مخاطبین و نسل های گذشته را روی نیمکت مدرسه نشانده، و خاطره های تلخ وشیرین ایام سپری شده را یادآور شده است.
نویسنده دراین داستان در نقش بازیگر اصلی و از زبان راوی با نام حامد که «مبصر کلاس» است سخن می گوید و با اعتماد به نفس با رعایت ادب ومهربانی آقای” ارفعی ” را با اندک مشت مال معرفی می کند. مبصرکلاس وظایف خود را شرح می دهد. ازآشنائی خود با همکلاسش ” رابرت ” که مسیحی است و بچه ی « تر وتمیز ومرتبی بود. سفید ترین بچۀ کلاسمان بود کیفی پُر و پیمون داشت» و بلافاصله یادآور می شود که درتمام محتویات کیفش او را شریک می کرد درحالی که خودش که بچۀ سوم خانواده بوده «درکیفم از این خبرها نبود». بازرس وارد کلاس شده چون ژنرالی که بچه های کوچک را بترساند با پُز وافاده نگاه می کند. وازاو اسمش را می پرسد . می گوید حامد. سپس می پرسد «کی تورا مبصر کرده؟» پاسخ می دهد آقا معلم. از رابرت هم که کنار او نشسته اسمش را می پرسد اوهم پاسخ می دهد. آقای بازرس می گوید ازفردا رابرت باید مبصرکلاس شود. چک وچانه ها به جائی نمی رسد و با پاسخ های بی ادبانه ازکلاس می رود با این اخطار به رابرت:
” ازفردا تو مبصر کلاسی. دفتر را ازحامد تحویل بگیر. ”
چند سال بعد حامد که پایان کلاس دوازدهم را می گذرانده، دریک مهمانی با آقای بازرس برخورد می کند. با حضور معلم یادآوری خاطرۀ تلخ آن برخورد، و گله گذاری ها داستان به پایان می رسد.
قربون کور دومین داستان این دفتر است که به دکتر محمود کویر پیشکش شده است.
داستان درتهران می گذرد. درکوچه تهرانچی انتهای خیابان شاپور.
بیست سی مترکه به سمت جنوب میرفتی خیابان شوش بود. محلی بسیار پرازدحام بامردمانی گوناکون کاسب و کارمند وکارگر وبازاری و کریم آقا کفاش که دستدوزماهری بود با مشتریان خاص خودش. دکان کریم آقا پاتوق جاهل های محل بود و راوی داستان نیز با نام رضوی بعنوان « اهل علم» مورد احترام که محصل مدرسه ای بوده در حوالی میدان حسن آباد و شاید همان مدرسه ای که درکوچه حمام شازده روبروی پارک سنگلج بود. کریم کفاش راوی داستان را به قربان کورازجاهل های سرشناس محله معرفی می کند که آموزش خواندن و نوشتن رابه او تعلیم دهد. قربان کور تصمیم گرفته ازدواج کند و دست از باجگیری بردارد. ضرورت پیدا کرده که حتما باید باسواد شود. راوی داستان این کاررا برعهده می گیرد وبا آموزش دلسوزانۀ او قربان کورهم سواد دار می شود.
روزی دروقت آموزش، قربون کور رضوی را به سرسفره دعوت وبه خانمش زری خانم معرفی می کند در«دواتاق در حیاط دنگالی دراختیار خودش وخانمش بود. خانمی با زیبائی خیره کننده». از این بخش روایت داستان نتوانستم بگذرم و صفا و صمیمیت معلم نوپا را با مخاطبین درمیان نگذارم : «بیش از دوماه بود که انصافن با صرف وقت و بدون تعطیل درس می خواند ومثل کودکی رام و حرف شنو تکالیفش را انجام می داد. جمعه غروبی بود رفتم دکان کریم آقا، کفش هایم را اصغر واکس بزند شب با برو بچه ها می رفتیم به رستورانی درخیابان قوام که بیشتر غذاهایش حرف نداشت با تعحب دیدم همه ی آنهائی که برایشان روزنامه میخواندم پای منبر قربون نشسته اند واوباکاربرد عینکی که بتازگی تهیه کرده بود کیهان را به دست گرفته و می خواهد برای جمع روزنامه بخواند. مثل اینکه فرزند خودم می خواهد سواد دست وپا شکسته اش را به رخ دیگران بکشد».
راوی پس از مدتی در روزنامه خبرقتل قربان یارمحمدی را می شنود که به دست باجگیری کشته شده. روزنامه توضیح داده بود که مقتول مدتی پیش ازجاهلی ونسق گیری دست شسته دکان خواربارفروشی دائرکرده بود که به دست باجگیری کشته شده است.
سلفچگان: داستانی ست که راوی اول شخص روایتگرآن است. زمانۀ پس از انقلاب اسلامی : « هنوز آوار حجاب اجباری برسرمان خراب نشده بود». همو درسلفچگان اتومبیل شیکی را می بیند درگوشه ای با تنها سرنشینش دخترنوجوانی گوش سپرده به آهنگ «سنگ خارا»ی مرضیه. با نگاهِ تعجب آمیز راوی، دختر نوجوان شیشۀ اتومبیل را پائین می کشد و می گوید: «خاله ام درکافه است من دارم (چیزی) را که خواسته برایش می برم» . درقهوه خانه خاله را می بیند: «نگاهش را که بسویم برگرداند، پراز جاذبه وطراوت بود» . آن دو باهم آشنا می شوند. با دخالت مرد قهوه چی درصحبت ها ونگاه آن ها، راوی داستان، پیام تنها بودن در سفر ومجرد بودن خود را به خانم می رساند. پس از خاتمه صبحانه قبل از ترک قهوه خانه، خانم باگفتن اینکه «کاش مسیرشماهم به سمت جنوب بود» و تعارفات معمولی، در حالی که پیداست دل راوی پیش خانم به تله افتاده ؛ وقتی می خواهند قهوه خانه را ترک کنند، معلوم می شود اسم خانم سارا و درتهران معلم است. برای عروسی برادرش که کارمند عالیرتبۀ راه آهن است به اهواز می رود. درمقابل پرسش راوی پس چرا همسرتان را همراه ندارید؟ «نگاه “بشما مربوط نیست” اش را به رویم ریخت ولی با نازی ملیح و باخنده گفت : «متآهل نیستم. مگر شما متآهل هستید؟» پاسخ می دهد: «نه همسر ندارم، نامزد هم ندارم» و قول و قرار ملاقات در تهران را باهم می گذارند. راوی ایرج شازده روی تکه کاغذی اسم وتلفن خود را به اومی دهد.
درروزنامه خبردستگیری یک قاچاقچی با مواد مخدر درپل دخترخرم آباد منتشر می شود با همان نشانه های ساراخانم و دخترنوجوان که آزاد شده است. بالاخره معلوم.می شود که عموی ساراخانم از قاچاقچی های سابقه دار است و مواد مخدررا در ماشین شیک و گران بها جاسازی کرده تا با فریب سارا خانم موادمخدررا به مقصد برساند. با دستگیری و زندانی شدن عمو، ساراخانم آزاد می شود. با ازدواج و عروسی مهندس ایرج شازده و ساراخانم داستان به پایان می رسد .
راز، آخرین داستانی ست که دراین بررسی برگزیده ام .
داستان خواندنی ازدوران تحصیل روایتگر این دفتر است که با انتقال واسباب کشی خانه به محله تازه، با پسرسیاهپوستی آشنا می شود به نام “آتی تو”. ازشنیدن اسم با تعجب می پرسد توداری فارسی حرف میزنی ولی اسمت یه جوری ست؟ آتی تو می گوید : «ما اهل “میناب هستیم، سیاه های آن حوالی همه اسم هایشان دراین روال است». راوی داستان نیزخودش را رسول معرفی می کند و آن دوهمکلاس در یک مدرسه رفاقتشان محکمتر می شود. با پیوستن عزیز دوست آتی تو و رسول به قول خودشان “سه تفنگدار” شکل می گیرد. طبیعی ست که در این آشنائی ها پای همکلاسی ها به خانه های همدیگر باز می شود. وخانواده هریک نیز با همکلاسی های فرزندان خود آشنا می شوند. روزی از روزها آتی تو به آن دو می گوید:
«برویم خانه عزیز، گلوئی تر کنیم. همۀ آنچه را که یک راز است و خواهش می کنم برای همیشه پیش خودتان باشد. برایتان توضیح می دهم وکاملن روشنتان می کنم به شما می گویم چون احساس می کنم که برادرانم هستید، ومن نمی خواهم ازاین راز زندگی من و خانواده ام نا آگاه باشید». درخانه عزیز پس از خوردن یکی دوفنجان چای، آتی تو می گوید که دراین نزدیکی ها تمام اقوام درخانه ما حمع می شوند و مراسم … حرفش را قطع کرده می پرسد: «بچه ها شما می دانید “زار” چیست» عزیز پاسخ میدهد : «بله راز چیزی است که منتظریم تو برایمان فاش کنی» رسول می گوید: «عزیزجان زار ونه راز، نه من هم نمی دانم یعنی چه» و اتی تو شروع می کند به شرح زار: «هرازگاهی که کسی در آستانه و درکوران دگرگونی روحی و جسمی است . . . این حالتی ست که در ما سیاه های اهالی جنوب والبته درافراد خاصی بروز می کند. ما اعتقاد داریم که “جن” دربدنش راه یافته وبایستی بهرشکل که شده کمکش کرد که جن ازبدنش خارج شود».
روزموعود فرا می رسد. رسول و عزیز به طورغیرمنتظره واردخانه آتی تو می شوند. مراسم شروع شده، عده ای بیحال درمیان فریاد کوبه ها وضربات دهل وبوی عود و رقص های پرتحرک بر زمین افتاده اند. آتی تورا می بینند که پیراهنش را درآورده کف زمین دراز کشیده است. «مردی که دهل یا طبل می زد سرش را به دیوارکوبید، هیچکس هم متوجه نشد و کمکش نکرد. حالش دگرگون شده بود …» آن دو جوان تاب نیاورده مجلس را ترک می کنند. چندروزبعد آتی تو بیمار شده و معالجات محلی اثر نمی کند ، به تهران می برند. «چند دکتراو را معاینه کردند وبه اتفاق گفتند دچارجنون شده است». واخرسربه میناب می برند . آتی تو گم می شود « تاچندین روزبعد که دریا پیکر بی جان اورا به ساحل می آورد». و کتاب را می بندم با آرزوی موفقیت نویسنده .
بعدالتحریر:
کتاب سلفچگانِ صفریان مرا به سالهایی برد که درحاشیه خلیج فارس و جزیره قشم و هنگام کارهایی را انجام می دادم. اسم زار ومراسم آن را در گفتگویی با زنده یاد غلامحسین ساعدی که تازه ازسفر جنوب برگشته بود شنیده بودم. مدتی پس ازآن اتفاق افتاد برای دوسال وخرده ای کارم به حاشیه خلیج فارس درفاصلۀ یکهزار کیلومتری بوشهر وبندرعباس افتاد و با زارها و مراسم شان بعنوان یک تماشاگر از نزدیک آشنا شدم.
ساعدی درچند مونوگرافی خود، اثری دارد پرمحتوا با نام «اهل هوا» که درسال های ۱۳۴۵ توسط انتشارات امیرکبیرمنتشر شد و با استقبال عموم به چاپ های بعدی رسید. درآن اثر پژوهشیِ جالب انواع زار هارا شرح می دهد و می نویسد:
«زار خطرناکترین وشایعترین بادهاست. بیشترمبتلایان “اهل هوا” گرفتار این باد هستند. زارها همه کافرند . ازجاهای مختلف می آیند. بیشترازسواحل شرقی افریقا، زنگبار، سومالی و حبشه که قرنها رفت وآمدی بوده بین حواشی و سواحل جنوبی ایران، و بعد ازعربستان وهندوستان که کوه های اسرار آمیز و دریاهای بسیار بزرگ درکنار دارند . . . زار را از زبانی می شناسند که از کدام خاک و از کدام دریا آمده است. هر زار وقتی خون می خورد، زیر می شود و به زبان درمی آید و از درون کالبد شخص مبتلا و به حنجرۀ وی با بابا و ماما صحبت می کند و می گوید که ازکدام دیار آمده است. شیوع زارها همه جا یکسان نیست. مرکز اصلیشان همان “سواحل” است که گفتیم بیشتر زار ها از همان طرف پیدا می شوند