مجموعه داستان «شماره‌ی ناشناس» آرش آذرپناه
دراین قصه‌ها با محوریت مکان چه به صورت شهر و خیابان و چه به صورت خانه، هتل و مکان‌های عمومی مثل پارک‌ها و کافه‌ها و …مواجهیم. در بیشتر قصه‌های مجموعه «شماره‌ی ناشناس»، مکان‌ها بر اساس پس‌زنندگی یا پذیرندگی سازماندهی شده‌اند و جالب اینکه این کارکرد مکان جاهایی با جنسیت کاراکترها پیوند خورده و در برخی از قصه‌های مجموعه «شماره‌ی ناشناس»، شاهد همدستی مکان‌ها با شخصیت‌های مرد یا زن قصه علیه یکدیگر هستیم. مکان را در قصه‌های آرش آذرپناه به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: یکی مکان‌هایی که شخصیت‌ها به‌طور موقت در آن ساکن‌اند مثل هتل‌ها، مکان‌های عمومی، مطب دکتر و یا جایی که شخصیت‌ها به آن سفر کرده‌اند و برای مدتی در آن هستند و دیگری خانه‌ها و مکان‌هایی که اشخاص داستان در آن سکونتی بلندمدت دارند. در قصه «قدم‌زدن در تمام شهرهای جهان» می‌بینیم که چطور این دو نوع مکان در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند. شخصیت زن این داستان، خود را در مکانی موقت، جایی که به آن سفر کرده، رها و سرخوش می‌یابد و در مقابل، شوهر او، خود را در جایی که از دیرباز به آن تعلق داشته، در خانه‌اش، راحت احساس می‌کند و می‌خواهد زودتر بازگردد چراکه جایی که می‌خواهد به آن بازگردد حقیقتا از آن اوست نه از آن زن. شغل مرد و محل کارش با زبان در پیوند است. زبان، خانه اوست اما زن گویی به این مکان و زبان تعلق ندارد. زبان و مکان حامی شخصیت مرد است نه شخصیت زن و همین در نهایت به جدایی زن و شوهر می‌انجامد، چون زن خود را بیرون از زبان و مکانی می‌بیند که مرد خود را متعلق به آن احساس می‌کند. در قصه «گم‌شده در گرما» نیز وضع به همین گونه است. مزرعه پرورش شترمرغ، زن را پس زده است. زن در این مزرعه ناپدید شده است. انگار که آب شده و رفته توی زمین؛ توی همان زمینی که شوهرش شترمرغ‌های خوفناکی در آن پرورش می‌دهد. برعکس در دو قصه «سفر کویری» و «فراموشیِ فردا» مکان به سود شخصیت‌های زن، شخصیت مرد را پس می‌زند. مرد در قصه «فراموشی فردا» خود را در محاصره زنانی می‌بیند که بی‌آنکه تهدیدی مستقیم علیه او باشند، گویی بذر ترس و تشویش را در جان او می‌کارند چراکه در تعارض با تصاویر زندگی گذشته او قرار دارند. گذشته‌ای که مرد در آن دست بالا را داشته است. یا در قصه «سفر کویری» که در آن، مکان در همدستی با شخصیت زن داستان، مرد را می‌تاراند.
در قصه اول کتاب، «به هیچ باختن»، این ورزشگاه است که به‌عنوان مکانی پس‌زننده، شخصیت اصلی داستان را زیر حضور سنگین، مردانه و خشونت‌بار خود خرد می‌کند و او را از دایره زندگی به بیرون پرتاب می‌کند. شخصیت اصلی داستان «به هیچ باختن» پسری است روشنفکر و کتاب‌خوان که گویی در کتاب‌ها زندگی می‌کند و همه چیز دور و برش را بر اساس آن‌ متون نظری که در کتاب‌ها خوانده تجزیه و تحلیل می‌کند. او دوستانی دارد اهل فوتبال و یک‌بار علیرغم میل باطنی و به اصرار آن دوستان برای تماشای مسابقه فوتبال به استادیوم می‌رود و آنجا زیر دست و پای جمعیت له می‌شود. در این قصه، ورزشگاه به مثابه مکانی هراس‌انگیز ترسیم می‌شود. جایی که شخصیت اصلی داستان خود را در آن در معرض هجوم فیزیکی خوفناکی می ‌بیند.
اما بدل‌شدن مکان‌های آشنا و عادی به مکان‌هایی هراس‌انگیز برای افرادی که به آن مکان‌ها رفت‌وآمدی هرروزه دارند، به بهترین نحو در قصه «شاعرانه‌ی شیرها»، که از بهترین قصه‌های مجموعه «شماره‌ی ناشناس» است، ترسیم شده است. مکان وقوع داستان در «شاعرانه‌ی شیرها» باغ‌وحش است. «باغ‌وحش»ی که مکانی رام و آشنا برای مسئولان و نگهبانان آن بوده، با بازماندن در قفس و فرار شیرها، با رهایی یک توحش، ناگهان به مکانی وحشت‌زا بدل می‌شود و کارمند باغ وحش که خود را تنها در برابر این توحش رهاشده می‌یابد متوجه می‌شود که شیر نر مرد لالی را که مسئول غذادادن به حیوانات بوده، خورده است. این واقعه اما در ادامه از روایت صرف بلعیده‌شدن یک مرد توسط یک شیر فراتر می‌رود و به مخدوش‌شدن مرز انسان – حیوان می‌رسد و این در شعری که پسرِ شاعرِ مرد لال برای پدرش که به کام شیر رفته سروده است و در تحویل‌گرفتن جسد شیر به عنوان جسد پدرش، تجلی می‌یابد. گویی مرد با بلعیده‌شدن توسط شیر، به مکانی که حقیقتا به آن تعلق داشته پیوسته است و به شیر – مردی بدل شده که پسرش او را در مرثیه‌ای می‌سراید.
در قصه «شب سرد سردار جنگل»، مکان، همچون شخصیت‌های داستان، خصلتی لغزنده و غیرثابت می‌یابد و با به تحقق پیوستن یک شوخی، ثبات خود را از دست می‌دهد. دو شخصیت داستان، پسرانی هستند که ظاهرا به‌ قصد آماده‌شدن برای امتحان کنکور کارشناسی ارشد از شهرستان به تهران آمده‌اند. آنها در شبی سرد و برفی که تاکسی به‌سختی پیدا می‌شود از کلاس کنکور به خانه باز می‌گردند. در اوج ناامیدی از آمدن تاکسی، ماشینی پیش پایشان ترمز می‌کند. راننده به یکی از شخصیت‌ها آشنایی می‌دهد. شخصیت داستان راننده را نمی‌شناسد اما وانمود می‌کند که شناخته است و دوتایی شروع می‌کنند به مرور خاطرات گذشته و سراغ‌گرفتن از دوستان مشترک. هیچ‌کدام هم کم نمی‌آورند و هر اسمی که یکی به زبان می‌آورد، دیگری سرگذشتش را باز می‌گوید و هیچ اسمی هم نیست که یکی بیاورد و دیگری نشناسد. گویی این دو واقعا همدیگر را بشناسند و چنین دوستان مشترکی داشته باشند و چنین تصادف شگفتی چنان طبیعی در داستان اتفاق می‌افتد که داستان، اصلا آن را پس نمی‌زند. گویی راننده و مسافر، طی توافقی ناگفته و به صورت فی‌البداهه در این شب سرد کسالت‌بار، بازی‌ای را تدارک دیده‌اند و می‌خواهند بازی را تا آخرین حد ممکن ادامه دهند؛ تا جایی که مسافر به مقصد می‌رسد و آخرین بازی در همین مقصد است که رخ می‌دهد؛ جایی که بازی به حقیقت می‌پیوندد. مسافر، حین پیاده‌شدن به راننده تعارف می‌کند که به خانه‌شان بیاید. راننده می‌گوید امشب نه، اما یک وقت دیگر حتما خواهد آمد. مسافر به راننده نشانی غلط می‌دهد. پلاک را پرت‌وپلا می‌گوید اما وقتی با دوستش به خانه می‌رسند می‌بینند که پلاک‌ها همان روز عوض شده و پلاک جدید، همان پلاک پرت‌وپلایی است که مسافر به راننده گفته است. گویی حالا مکان است که شخصیت داستان را به بازی گرفته و او را دست می‌اندازد و این، پایان بازی است