فرشته نوبخت

چندی پیش نوشته ای داشتم در مورد سبک نگارش کتاب ِ” از همان راهی که آمدی، برگرد ” نوشته خانم فرشته نوب
ایشان پس از خواندن آن برایم نوش:
” سلام
چندین بار نوشته ی شما را خواندم ولی چیزی از آن نفهمیدم ”
این اظهار نظر حد اقل این را به من رساند یا این را به من گفت که:
” تو هم حق داری که می گوئی کتابت را خواندم ولی چیزی نفهمیدم ”
اما بخاطر توجه ایشان و سایر عزیزانی که نمی دانند، لازم می دانم بگویم که رسانه گذرگاه در حدود ۱۶ سال پیش تاسیس شد ” یعنی زمانی که بیشتر نویسندگان جوان ما کودک بوده اند، احتمالن سرکار خانم فرشته نوبخت هم “، با این هدف که همیشه ” البته درحد امکانات و توانمان چون دسترسی به تمامی کتاب های منتشر شده در ایران را نداریم ” بد نویسی، نا مفهوم نویسی، پست مدرن نویسی افراطی و من درآوردی، را اگر نه مانع شویم ” مگر ما چکاره ایم ” بلکه تذکر دهیم. و با نگاه به شماره های متعدد این ماهنامه ادبی دریابند که به دفعات گفته ایم که ” اگر چوب نقد بر گرده اثری نواخته
نشود ، فریادش در نمی آید ” و استدعا کرده ایم که نویسندگان ما کمی تحمل و سعه صدر داشته باشند و نخواهند که فقط از کتابشان تعریف شود و فقط از دست و پای بلورینشان صحبت به میان آید.
در جواب ایشان نوشتم :
” با سلام و ارادت، ممنون که این نوشته را خواندید. اما چرا متوجه نشده اید جای حرف دارد ، چون بسیاری دیگر که آن را خوانده اند چنین نظری ندارند. هدف بیان واقعیاتی بود که شاید…بله شاید مفید واقع شود.
با سپاس مجدد ”
در واقع هم، هدف همین است.
مثلن در آن کتاب نوشته است:
” ” …چطور می شود آدم مثل پیاز همه چیز را پای قسمت و تقدیر بگذارد؟ ”
و خواسته بودیم بفرمایند
” چه ارتباطی بین پیاز وقسمت و تقدیر هست؟ اگر هست گویا به اصطلاح از دیپلم بالا تر است، که به سواد من قد نمی دهد”
بگذریم… آن نوشته در گذرگاه فروردین ماه و بر روی فیس بوک هم موجود است… برای علاقمندان.

با دنیائی مشغله و کارهای متعددی که دارم، دیدم بهتر است کتاب ( سیب ترش ) ایشان را هم بخوانم
” حالا که دارمش ”
کتابی که ناشر آن نشر چشمه است و مثل اکثر کتاب هائی که این ناشر منتشر می کند در حدود یکسال بعد به چاپ دوم رسیده است…” که فقط خدا!! می داند ” چرا؟ و چگونه؟
دیدم ازلحاظ شلوغ پلوغی تعاد کاراکتر ” در یک صفحه…چندین نفر… باید هم حوصله داشته باشم هم حواس جمع که اشتباهشان نکنم
خواندم : ” چه تیز شدی لادن ” گفتم حتمن از ” تیز و بُز ” گرفته شده است و گذشتم.

این چند دوست برای اینکه بروند صبحانه، حلیم بخورند چه مکالماتی دارند!!…
برای اینکه بگوید من ” همراهتان نمیام ” ، ” من نیستم ” و صدها جمله کوتاه معمولی دیگر، می گوید
” ول مون کن بابا. هرچی سوزوندیم تو خونه ی تو بر می گرده سر جاش، یه چیزی هم روش ”
ماهی به او می گوید : ” تو نیا خب ”
واقعن خانم ماهی دست مریزاد دارد که از چنان جمله ای دریافته است که می خواهد بگوید من نمیام.
اینجور نویسی تازگی ها مد شده؟
اینجور نویسی یک فیسه ؟ِ
اینجور نویسی یک برتری است برای نشان دادن خود؟.
نمی دانم ، شاید.
برای خواندن نوشته های این نویسنده باید آمادگی سرو کله زدن با نثر و کاراکتر ها و ضرب المثل های تاکنون نشنیده و بسیاری پیچیدگی هائی را، داشته باشی. نمی توانی با آن ها خواندنت را ارضا کنی و لذت ببری . اگر روزی که این کتاب ” سیب ترش ” منتشر شده بود، از آن همه خوانندهائی که آن را خوانده اند ” تا به چاپ دوم! رسیده است ” یکی همت می کرد روی پاره ای از اشکالات آن دست می گذاشت یا اگر با خواندن آن غرق خوشی! شده است اشاره ای می کرد کتاب بعدی ایشان آن همه نکات غیر قابل درک نداشت. این بی توجهی خوانندگان کار خواننده های بعدی را مشکل می کند.

” مهری بر می گردد طرفش، می گوید : ” توام ، اُسکول مون کردیا!..”
یعنی چه ؟

” هر کدام ِ ما امکان ِ جور دیگر زیستن ِ هم هستیم ”
این را چی؟
” هستیم ” بجای ” داریم ” آمده؟ یا من اشکال فهم دارم؟

آمدیم در وقت استراحتمان کتابی بخوانیم ببینید توی چه دست اندازی افتاده ایم ؟.

چند جمله و کلمه ای که نفهمیدم، احتمالن اشکال از درک من است.

” از گیت گذشت “- منظور ِ از “درگذشت ” است؟

” مثل خر با حسرت و شوق به او خیره شده بودند ”
کار برد ” خر ” چیزی مثل همان است که می گویند ” مثل خر کیف کرد ” ؟ یا اصطلاح جدیدی است ؟

” مثل خشک کن ماشین لباسشوئی می پیچید دور خودش…”
منظور مثل ” مارگزیده می پیچید دور خودش ” ؟ چه جمله نا زیبا و ثقیلی.

” حالا چیزی از توی قلبم زرتی بریزد وسط حلقم…”
خانم فرشته نوبخت، چرا ” زرتی ؟ “

” و سی چهل پله را گز می کنم ”
من گمان نمی کنم ” گز ” را برای پله به کار ببرند!
در صفحه ۲۱ کتاب وقتی فصل ” نامه سوم ” را می خوانی، هرچند تک و توک جملا زیبائی می بینی، ولی متاسفانه در انبوه حرف های درهم و برهم از زبان شخصیت های مختلف سر رشته را از دست می دهی .
نمی دانم مگر ما چه تعداد باسواد هائی داریم که بتوانند تنگ چنین پیچیده نویسی ها را بکشند؟ و نمی دانم روان و پاکیزه و دلنشین و راحت خوان نوشتن چه اشکالی دارد که اصرار داریم خودمان و قلم و نوشته هایمان را در پیچ و تاب بیاندازیم

در نشستی به سخنران که در مورد ارزش کتاب خوانی صحبت می کرد گوش می دادم…:
“… از مزایای کتابخوانی بخصوص داستان خوانی یکی هم این است که چون غرق آن می شوی افسردگی ” دیپریشن ” سراغت نمی آید و چون نوعی ورزش فکری است احتمال ابتلا به الزایمر
را نیز بسیار کم می کند.”
اعتقاد راسخ دارم که منظور سخنران داستان هائی بود که خواننده را با خود ببرد نه اینکه با بی سرو تهی آن بیشتر گرفنار افسردگی بشوی.

کم کم دارم بیشتر قبول می کنم که پاره ای از نویسندگان جوان برای آفریدن داستان هائی که خواننده را درخود بگیرد تسلط کافی و تجربه لازم را ندارند و آنگاه که همین نوشته های هذیانی آنها با به به های پا منبری ها همراه می شود بیشتر تشویق می شوند که نتوانند حتا نیم گامی در راه ارتقا ادبیات داستانی ما بردارند ، یا در حقیقت نتوانند داستان مورد قبول بنویسند.

همه می دانیم که درد کم خوانی و عدم توجه به کتاب، سخت دامن مردم ما را گرفته است تا جائی که وقتی زمان مانگین کتاب خوانی در ژاپن حدود ۹۰ دقیقه، در انگلستان ۵۰ دقیقه در فنلاند ۴۴ دقیقه و… در ایران زیر یک دقیقه است ” بخصوص درمورد کتاب های رمان و داستانی “، این یک فاجعه گریه آور است.” از سوئی دیگر در حالیکه شماره گان انتشار کتاب در بیشتر کشور ها در حال بالا رفتن است و می رود که از مرز یک میلیون برای هر کتاب بیشتر شود در ایران که روزگاری حدود ۳ تا ۵ هزار جلد بود دارد می رود زیر ۵۰۰ و ۳۰۰ و کمتر، و می دانیم انتشار کتاب های پر کشش و راحت خوان می تواند به کتاب خوانی کمک کند، و تشویقی باشد برای خوانندگان ما، کتاب هائی چون ” سیب ترش ” مانع می شود. چون مردم حال و حوصله سر و کله زدن برای خواندن چنین کتاب هائی را ندارند. بخصوص که سانسور نیز قوز بالا قوز است.
با وضع قانون نا نوشته، کتاب های عامه پسند که می بینیم کتابی چون ” بامداد خمار ” رابه کجا رسانده است، و کتاب های خاص یا خواص پسند که نمونه ماندگاری ازشان نداریم و منحصر می شود به خوانندگانی حد اکثر حدود انگشتان دست و پا، می رساند که ما برای مردم با سواد و کتابخوان کشورمان می نویسیم و به فارسی و باید به خواست آن ها توجه داشته باشیم. که احتمالن ” بامداد خمار ِ خانم حاج سید جوادی ” چنین چیزی داشته است.
واگر می خواهیم رسالتی را برای آگاهی دادن بجا بیاوریم، باید افاده و پُز خود را در نظر نگیریم و به دنبال انتشار نام خود نباشیم و پازل نویسی نکنیم چون البته بدین شکل بجائی هم نمی رسیم.
اگر خانم نوبخت علاقه داشته باشند می توانم نوشته هائی را به ایشان معرفی کنم تا بهتر متوجه بشوند.

چرا کتاب هائی در غرب ، از بدو انتشار به فروشی بالای ۷۰ میلیون جلد رسیده اند؟
آیا دلیلش فقط می تواند این باشد که به یکی از زبان های زنده دنیا نوشته شده اند؟
که البته می تواند درست باشد، ولی مگر ما در کشورمان آنقدر با سواد کم داریم، تا حدی که بهترین کتاب هایمان در حدود فقط ۳۰۰۰ نسخه چاپ می شوند؟ بدون شک چنین نیست اگر کتابی خوش خوان و با محتوا و با نثری گیرا و سوژه ای قابل درک و فهم باشد یقینن به چنین فقری از خواننده برخورد نمی کند.
وقتی فصلی از این کتاب ” سیب ترش ” را می خوانی احساس می کنی کسی دارد نوعی از فارسی را با تو صحبت می کند که آن را نمی فهمی، چون بهیچ وجه مطلبی، معنائی، یا نقلی را نمی گوید که تو با آن آشنا باشی. تا جائی که به شنوائیت شک می کنی. در حالیکه کتاب می خوانیم تا لذت ببریم و بیاموزیم و راحت به درونمان جاری بشود و با حل جدول کلمات متقاطع و جور کردن تکه های پازل فرق بکند.
چندین بار گفته ام ، شاید چنین نگارشی مُد! شده است و یا احتمالن از ما بهترانی هستند که از آن سر در می آورند…اما لذت شک