سلام لندن

نویسنده: شیوا شکوری
موضوع : رمان فارسی
ناشر: نوگام
تاریخ نشر: اسفند۱۳۹۴/ مارس ۲۰۱۶ – لندن
طرح جلد: آناهید صابر
چاپ: انتشارات مهری

درنخستین برگ کتاب عنوان: «به مادرم» تکانم داد. چشم هایم را پُر کرد. نتوانستم درآن شلوغی و غوغای جمعیت مشتاق دراولین ساعت های گشایش «نمایشگاه کتاب لندن» طاقت بیاورم. به انتهای سالن رفتم با نجوای نویسنده که صدای معصومانه، اما حسرتبارش درگوشم پیچیده بود: «روزی دست های تو به خوابم می بردند؛ عمق آب ها، لای فلس پری ماهی ها. با لالائی های تو، روی بادها می راندم، پشت رخش سفید، گوشه ی تیر آرش کمانگیر . . . ». نزدیک شدن تنی چند ازدوستان با سروصدای حاضران ، حلقۀ خاطره ها و سیمای مه گرفته مادر راازذهنم می زداید. آرام آرام به اکنون برمی گردم. بگذریم. حالا که کتاب را ورق می زنم، ازتوانائی و زبان پختۀ نویسنده، صمیمت و پاکی گفتارش نمی توانم کتاب را ازخود جدا کنم؛ سایه به سایۀ او روایت هایش را دنبال می کنم.

داستان، اززبان اول شخص راوی شروع می شود. زن جوانی که درزادگاه خود درایران طلاق گرفته و بیوه یا بقول خودش «میوه» شده. خیلی راحت میگوید: به هرکجا برای هرکاری مراجعه می کرد، تا می فهمند بیوه است می خواهند اول «ترتیب مرا بدهند». اما داستان طلاق گرفتن دردفترخانه رسمی که مسئول ش یک آخوند معمم است شنیدن دارد. محضردار با تمهیداتی محیلانه پس از انجام تشریفات قانونی طلاق می گوید: «دیگرآزاد شدید، ازهفت دولت آزاد شدید». وسپس با رفتاری هوسانه، یعنی میل به “میوه” خوری، صحنه ای از بیشرمی دستاربندان درقدرت را به نمایش می گذارد. راوی قبلا به نیت مرد پی برده و دیده که محضردار با چرخاندن کلید دستگیرۀ خروجی دررا بسته است. «به طرف در هولم داد به عقب از پشت خوردم به صندلی ها. تعادلم را از دست دادم. چادر از سرم افتاد و کیف ازشانه ام چابک پیش آمد و با دودست مرا چسباند به دیوار. از زور بازویش هنوز گیج بودم که نمی دانم چطوردستش از روپوش و شلوارم گذشت و رفت توی شورتم. عبایش را چنگ زدم و با زانوی راستم کوبیدم به وسط پاهایش. نمی دانم کجایش خورد ولی کارگر شد لحظه ای که دستش آزاد شد و سکندری رفت پریدم آن ورمیز . . . و قندان چینی را از روی میز برداشتم و باهمه توانم از پنجره پرت کردم بیرون. صدای مهیب شکستن شیشه دراتاق پیچید. استکان های درگاهی برگشتند و پرازخرده شیشه شدند. . . . صدای مردی از خیابان به گوش رسید و صدای پاهایی که ازپله ها بالا می آمدند».

در بیرون، درکف پیاده روخیابان چشمش به شیشه خرده های پنجره می افتد و قندان شکسته روی اسفالت. چند جوان درصف نانوایی یکی «با لهجۀ غلیظ شاهرودی گفت : دفترطیلاقه دِگه. میون دعوا زن وشوور حلوا که پخش نمی نَن». ایران را به قصد انگلستان ترک کرده تقاضای پناهنده می کند. مدت سه سال در گلاسکو و سپس با نقل مکان به لندن در خانه یکی ازبستگان دور پدری «نوۀ عمۀ ناتنی پدرم» مدتی با آنها زندگی می کند. درصف موزه لندن، با دختری به نام نیما اهل شیراز و دوست پسرش”گراهام” آشنا شده، راوی کتاب نیز درمعارفه با آن دوخود را با نام “حنا” معرفی می کند. ازاین به بعد است که خواننده با اسم روایتگرکتاب آشنا می شود.

نویسنده دربرگ هایی چند باخاطره های خوش دوران گذشته با فرهاد را توضیح می دهد تا به ایستگاه قطار می رسد به عزم رفتن به خانه ای از اقوام دور پدری، که بارها از رفتارهای خشک و سخنان آمرانۀ آن زن و مرد کمونیست به دلخوری یاد کرده است. «منیژه ده سال اوین بود وقتی بیرون آمده بود هیچکس فکر نمی کرد زنده بماند. عمه می گفت توی زندان دست منیژه را رطیل زده و همچنین می گفت دستش را ازسه جا شکسته اند». با این حال، حنا این واقعیت را نیز درمیان می گذارد که درلندن نه کسی را می شناخت و نه پناهگاهی داشت می گوید وقتی به منیژه تلفن کردم و گفتم که «کیس پناهندگی ام رد شده و دیگرخانه و حمایت مالی ندارم با مهربانی گفت «بیا پیش من تا کار پیدا کنی و بری رو پای خودت بایستی». حنا، درهمان شب اول دریک گفتگوی کوتاه سرمسائل سیاسی، با تندروی های صاحبخانه آشنا می شود: « ازلحن خشن او گونه هایم می سوخت. تازه فهمیدم که چه دگمه ای را فشار داده ام. مثل این که جلوی یک حزب اللهی می گفتی خدا نیست». مهمتر، تحمل زجرآور زیستن مشترک درآن خانه که منیژه برای او توضیح می دهد: « می تونی شب ها روی این کاناپه بخوابی . . . ملافه و پتوهم تو صندوقخانه ست. رنگ زرد مال توست . . . وقتی خونه هستی ساکت باش.، مخصوصا درطول روز، تلویزیون یا موزیک باعث میشه من تمرکزم را از دست بدهم . . . کسی را این جا دعوت نکن . شماره تلفن این جاروهم به کسی نده . . . این جا هرکسی غذای خودش را می پزد حتی چای ریختن . . . و کسی سئوال زیادی از کسی نمی پرسه». حنا با شنیدن این مقررات وقتی روی کاناپه دراز می کشد با چشمان پرازاشک به خواب می رود.

حنا پس از مدتی دریک لباسشویی کارپیدا می کند و هزینه زندگیش تأمین می شود. روزی درکافی شاپ هنگام خوردن ساندویچ، نیما رو به حنا می گوید «می دونی حنا، من ازبوسیدن دخترا خیلی بیشترازپسرا لذت می برم. بی تعارف بگم لزبین ام». و سپس داستانی ازسیزده سالگی خود و تجربه های نخستین تماس با پسر و دختر را روایت می کند که از اولی بیزار و ازدومی که ندا وهمکلاسش بوده: «شوخی شوخی ازپشت منو چسبید و فشاری به من داد خوشم اومد. یه چیزی مثل برق تو بدنم چرخید. قلبم می زد. همونجاعاشقش شدم. . . . همه می گفتن چه دختر زشتیه ولی به چش من زیباترین الهه ای بود که تا به حال دیده بودم». و سپس همبسترشدن خود و ندا را توضیح می دهد ودرمییابد که طرف چقدر هم با تجربه تشریف دارند. تا اینکه برادر ندا متوجه روابط جنسی آن دو شده، جلو نیمارا می گیرد : «توکه اینقدر خوب میدی پس چرا به من نمی دی؟» . درگیر می شوند و مادرندا سرمی رسد و با اعتراض به پسرش که «خجالت نمی کشی دست رو دختر مردم بلند می کنی؟ اونم رودنده عنی افتاده بود گفت اینکه دختر نیست. جونوره. میاد اینجا ندارو دست مالی می کنه. چشای مادرش روباید می دیدی چیزی نمونده بود سکته کند».

درد دل نیما نیزشنیدنی ست. از آشفتگی های خانوادگی پرده برمی دارد. می گوید : «یه داداش دارم که ازمن پنج سال بزرگتره و با قرص اعصاب زنده است از دست این پدرجاکشم دوسال تو بیمارستان روانی بستری بود . مامانم هم که بیست سالم بود ازدنیا رفت. بابام اعصاب براش نذاشت. اگرازکشور نمی اومدم بیرون الان ازتو دیوونه خونه پیدام می کردن. تو ایران بودن خود به خود دیوونه ات می کنه وای به حالیکه خانواده ای دیوونه هم داشته باشی. لزبین ام باشی. باباتم دوست دختر برادرتو قُر بزنه. ببین چه می شود». خواننده به ویژه آن ها که پاک طینت هستند و به سنت های خانوادگی پایبندند، حرمت همسر و تربیت اولاد واخلاق اطفال خود را از اهم وظایف زندگی می دانند، این ناهنجاری های بیشرمانه را بر نمی تابند. آفت های سقوط اخلاقی درخانواده ومهمتر، پیامدهای اجتماعی آن را می شناسند.

عریان نویسی نویسنده راباید ستود. به خصوص زبان باز و چه بسا لخت وعاری ازهرنوع آرایش کلامی وادبی متداول همین روایت ها که ازقول نیما آورده، اصیل ترین و ماندنی ترین سندی ست از چهرۀ اجتماع اکنونی ایران که شیوا، با تیزبینی و هشیاری مستند کرده است.

نیما، ازحنا کیس اش را می پرسد. منتظر پاسخ نمانده کیس اورا شرح می دهد: «توشوهر داشتی وبا دوست شوهرت ریختی روهم، تورو دستگیر کردن و اززندان فرار کردی یا که ازدست شوهرت فرار کردی تا سنگسار نشوی». حنا حیرت زده می نویسد: «یک لحظه دهانم باز ماند. دقیقا همین بود تو اینارو از کجا می دونی؟». نیما، ازیکسانی کیس زن های ایرانیان پناهنده، روایت های گوناگون و شرم آور را توضیح میدهد «مثلا یکی نوشته من از بچگی دوست داشتم جنده باشم» یکی دیگر هر هفته درآمستردام می رفت جلو سفارت ایران « لباس زیرشو درمیآورد خبرنگارا این قدراز پستوناش عکس گرفتند تا بالاخره بهش جواب دادند. پستوناشم خداییش قد دوتا نخود بود. ولی خب همون دوتا نخود جهانی شدند».

نویسنده، از گرفتاری و زندانی شدن خود می گوید. درسلولی تاریک وتنها و ناگهان چشمش می افتد به نوشته هایی در دیوار. از محکومی پای اعدام به نام رضا عطاران از سازمان مجاهدین خلق. «چندماه است که فقط بااین دیوارها حرف زده ام. غذای گرم نخورده ام و شب ها لرزیده ام. آفتاب را فراموش کرده ام فردا مرا به سمنان می برند به برکت اسلام خمینی حکم اعدام مرا تیرباران صادر کرده اند. ای کسی که این را می خوانی دعا کن که شجاعانه بمیرم. . . . مادرم مراببخش که پسرخوبی برایت نبودم. مرگ مرا طاقت بیار». دیگرنامه دیواری ازآمنه قرابی ۱۹ ساله که لباس عروسی اش را سفارش داده : « . . . من تا جامعه ی بی طبقه توحیدی دست دردست خدا و خلق ایستاده ام. تو که می دانی من از صدای تیر می ترسم». زندانی کناری اش به دیوار می کوید و میگوید «شصت وسه روزه این جام هنوزحکم نگرفته ام جرم تو چیه». پاسخ می دهد «میگویندچهارسال پیش چرا ازدیوارمدرسه پریدی بیرون رفتی تظاهرات جلو کتابفروشی طالقانی». دربازجوئی معلوم می شود که شوهرحنا دوهفته پیش اورا درکوچه در انظار دیگران کتک زده است. این خبررا بازجو به رخ می کشد که ما همه چیزرا می دانیم. سرانجام با امضای توبه نامه آزاد شده همراه شوهرش به خانه برمی گردد. شوهرش می پرسد: « بهت دست هم زدند؟» . او پاسخ می دهد نه. اما بازجو که اسمش نادر است، زمانی که حنا در دانشگاه مشهد دانشجوست و شب ها درخوابگاه دانشگاه می خوابد، وسیلۀ تلفن اورا برای بازجویی احضار می کند که درآینده به آن اشاره خواهم کرد.

فصل شش رمان روابط عاشقانۀ حنا با گراهام اهل جامائیکا – دوست پسر سابق نیما – ست که نویسنده با زبانی بس عریان و زیبا مخاطبین را همراه خود در وادی عشق وعشقبازی می گرداند وسرگرم می کند. این نیزبگویم که خواننده قبلا سردی رابطه نیما و گراهام را دریافته. لزبین بودن نیما سبب دوری اوشده، فرصت مناسبی برای حنا و برقراری رابطه با گراهام شده است. درهمان دیدارست که آن دو ازنخستین رابطۀ جنسی خود سخن می گویند.

فصل هفت رمان، روایت گذراندن یک روز خوش با راج هندی است که حنا در مغازه لباس شویی با این مشتری آشنا شده است. راج از روابط خانوادگی وشرح حال حنا می پرسد واو سرگذشت خود و سبب آمدن به انگلیس و مشکلات خود را با او درمیان می گذارد. نوبت به راج می رسد. او هم شمه ای ازحال و احوال خانواده اش و وضع شغلی خود را برای حنا تعریف می کند. به روایت حنا:«یک خواهر دارم که کاناداست. مادرم ایرانه. پدرم هم پنج سال پیش فوت کرده است». راج :«فقط یک برادر کوچکتر ازخود دارم و یک پدرپیر. هرشنبه به پدرسرمیزنم . . . یازده سال پیش ازدواج به سبک هندی ولی خب برای من آمد نداشت دو هفته بیشتر دوام نیاورد».

فصل هشت، راج با نیت حمایت از حنا تلاش می کند که مشکلات اقامت او را درانگلستان حل کند. قبلا ازقول حنا، درباره نیما و نادر که می گفتند دفتری درلندن دارد برای کمک به پناهنده ها درامور دریافت مدارک اقامت قانونی، سخنانی شنیده بود که درباره اش ازاو می پرسد وحنا پاسخ می دهد: «این کسی که به نیما کمک می کنه اسمش نادره ». می شناسم قبلا بازجو بود. بازجوی خود من بود و حالا اینجاست. دفتردستکی راه انداخته برای مهاجرت و اخذ ویزا و اقامت به پناهندگان. درپانزده سالگی از دیوار مدرسه پریده بودم بیرون رفته بودم دریک اعتصاب شرکت کنم. چهارسال بعد یعنی درنوزده سالگی « این آدم یعنی همین نادر بازجوی من بود».

حنا زمانی که دردانشگاه مشهد دانشجو بوده و شب ها درخوابگاه دانشگاه می خوابید. نادر، اورا روزی تلفنی احضار می کند و آدرس می دهد: « برای یک بازپرسی روتین روز جمعه ساعت سه باید حاضرباشم. حتی گفت بهتره درباره بازجوییم با کسی حرف نزنم. گقتم من چه کارباید بکنم؟ گفت نگران نباش کمکت می کنم آدرس هم به من داد» حنا سروقت به محل میرود. باغی ست خلوت که یک بسیجی جوان سال در به رویش باز کرده به اتاقی هدایت می کند. تا نادر وارد شده پس ازسلام وعلیک ومقدمه ای کوتاه به زور موهای سر حنا را می تراشد و با وحشیگری و لخت کردن زن بی پناه، به تجاوز وحشیانه می پردازد: « من با تمام قدرتم پریدم به طرف میز، ماشین اصلاح رو برداشتم وپرت کردم توی صورتش. انتظارنداشت. خون ازصورتش فواره زد. ازدرد فریاد می کشید . . . سینی استکان هارو پرت کردم طرفش جا خالی داد خورد به آینه. صدای مهیبی داد. آینه صدتکه شد. استکان شکسته ها و خرده آینه ها ریختند کف اطاق. اون نعره می کشید جندۀ پتیاره مادروت و . . . آرنجم رو گرفت وکشید لیزخوردم روی شکسته های آینه . . . کمرم رو محکم گرفت وچنان تا کرد که احساس کردم مهره هام شکست. من از درد نعره می کشیدم. همان طور که تاشده بودم تکه آینه ای که به دستم رفته بود روکشیدم بیرون. ازکف پاها و دستم خون شتک زد روی زمین. ولم کرد تندی برگشتم با تمام زورم اون تیکه آینه را جایی نزدیک گردنش فرو کردم . . . خون بود که از گلویش فواره می زد».

درحالی که خون ازسر وصورتش جاری ست با شکستن شیشه در ورودی خودش را نجات می دهد و ازباغ خلوت امنیتی مشهد به سمت خیابان فرار می کند. شرح این ماجرای سراسرهول و وحشت را نویسنده دربرگ های پایانی آورده است : «اشک های راج را روی گونه هایم احساس می کنم». حنا شبانه با جمع کردن وسایل خود ازخوابگاه دانشگاه مشهد، منطقه را به قصد تهران ترک می کند.

فصل ده، راج داستان را دنبال می کند.

او ازشنیدن سرگذشت حنا به شدت متأثر و تکان خورده از حنا میخواهد هرآنچه را که برای او روایت کرده بنویسد. درنوشتن سرگذشت دردآور وحرکت های وحشیانۀ نادراصرار می کند. حنا باحضور درکتابخانه محل، هرآنچه براو رفته را می نویسد و ازنیما آدرس نادر را گرفته به ضمیمۀ نامه برای راج ایمیل می کند. راج نیزنامه را دست وکیل داده پس ازچند روزخبرمی دهد که کوهن نامه رامطالعه کرده این بار کیس حنا را با میل پذیرفته است. به اتفاق هم به دفتر وکیل میروند. کوهن با عذرخواهی از راج، می گوید من باید با حنا بطورخصوصی صحبت کنم. راج بیرون می رود. وکیل پس ازسخنان مقدماتی ازحنا می پرسد: «واقعا تمام این ماجرایی که بین شما وبازجوی تان رخ داده واقعی است؟» نگاهش شکافنده است و انگار تا ته وجودم را می بیند». پاسخ می دهد: «متأسفانه بله یادآوری آن هنوزهم ناراحتم می کند راستش اگر دوباره با او روبه رو نمی شدم این خاطرات هرگز زنده نمی شدند والان هم این کیس من نبود». وکیل پذیرفته ومی گوید راج را صدا کنید. پس ازامضای وکالتنامه، راج نیز چک هزار پوندی امضا کرده به وکیل می دهد. حنا می گوید: «ته دلم ازاوخجالت می کشم». راج حنارا برای ادامه تحصیل و اخذ تخصص در رشته ای تشویق می کند. سخنان راج، نه پند واندرز بلکه ازصمیمت و دوراندیشی اوست. او درنقش یک حامی با وجدان، کمال انسانیت را درحق حنا انجام می دهد. حنا با دریافت کتاب های اهدایی راج مربوط به رشته تحصیلی «مشاوره و روان درمانی» که انتخاب کرده خوشحال می شود.

درفصل سیزده، حنا با راج به معبد هندوها میروند. حین تماشای تندیسها وآثارفرهنگی هندوها، راج روایتی از گاندی نقل می کند: «دریکی از سخنرانی هاش، “گیتا” کتاب مقدس هندوهارو رو به رویش گذاشت و بعد به ترتیب تورات و انجیل و قرآن را روی آن قرار داد یه مرد هندو که عصبانی شده بود از گاندی پرسید چرا گیتارو زیر همه کتاب های دینی گذاشتی؟ گاندی پاسخ داد چون سرچشمه ی همه ادیان ازهمین کتابه». پس از معبد به جنگل های گیت می روند. در آنجا حنا نیما و بهار را به راج معرفی می کند. بهار زن جوانی ست شوهردار. شوهری بدخلق و سختگیر. بهار نقاش و چهره نگار ماهری ست که حنا از تماشای آن ها وحشت می کند. درهمان روز معارفه است که حنا می پرسد چیزجدیدی نکشیدی؟ بهار«عکس نقاشی های جدیدش را نشان می دهد. دختر یک چشمی است که درموهای بلند مشکی اش غرق شده است. موها دورتا دورگردن و بدن او را احاطه کرده اند. به نظرم وحشتناک می آید چیزی در آن یک چشم هست که مرا می ترساند. . . . تصویر دیگر دختری است با موهای بلند که حالت موها مثل پاهای رطیل است یک چشم دختر بسته است و چشم دیگر با وحشت به نقطه ای نامعلوم خیره است دهان دختر بازاست وحالت جیغ دارد. در دهان باز تنِ گرد و پشمالوی رطیل پیداست». خانوادۀ بهارازبهائیهاست. نیما عاشق بهاراست. هردو لزبین هستند. شوهر بهار از لزبین بودن همسرش و روابط او با نیما بی خبر است.

راج حنا را به خانه اش می رساند. صاحبخانه از پشت پنجره او را درحال پیاده شدن ازماشین راج می بیند، حنا وارد خانه می شود. توی راهرو بوی تریاک وعلف پیچیده است.

صاحبخانۀ حنا مردی ست ایرانی به نام اسماعیلی. معتاد به تریاک که هرروز چند نفردورمنقل درخانه اش به تریاک کشی جمع می شوند. روزاول هم به حنا گفته از آنجایی که کرایه این خانه را دولت می پردازد ما حق اجاره دادن اتاق های خالی مان را نداریم شما باید بعنوان فامیل ما یا مهمان خودتان را معرفی کنید. با کمال تأسف باید بگویم که امثال اسماعیلی ها کم نیستند درخارج ازکشور. این گونه تقلبات ننگین را برخی هموطنان محترم که به دزدی و مال مردمخوری معتادند دراین کشور نیز مرتکب می شوند. سبب ناراحتی صاحبخانه هم از یکی دوبارآمدن راج همین بوده. می ترسد لوبرود. در گفتگو با حنا متوجه مشکلات اقامت او ومسائل پناهندگی ش می شود و به معرفی شخص کارچاق کنی می پردازد : «آقا نادر یه زمونایی خودش تودستگاه دولت بوده کپی همه سربرگا ومدارکو داره نت وُورکی اش خوبه …» به کاربردن این کلمه ازدهان آقای اسماعیلی بعید است». حنا با شنیدن این خبرهمان روزاتاق را خالی کرده به خانه راج منتقل می شود.

فصل نوزده حنا درخانه راج با دیدن کیف داروهای راج به بیماری دیابت او پی می برد. به مسافرت پنج روزه به کورن هال می روند. درصحبتی طولانی بین آن دو هریک با شمردن آمال و مشکلات خود خواننده را با برخورد دوفرهنگ آشنا می کند. بنگرید به برگ ۲۸۳ درباره هندیان نجس ازقول راج : «مثلا درساعاتی از روز که طول سایه ها بلنده نباید درجاهای عمومی ظاهر بشن» چون که معتقدند: «روی کسی بیفته دیگری روهم نجس کنه».

درفصل بیستم نیما درمکالمۀ تلفنی خبر فرار نادر را میدهد :«در دکونشو تخته کردن.خودشم فراریه دقیقشو نمی دونم مثل اینکه رفته طرفای قبرس».

فصل بیست و یک درحالی که حنا و راج آماده رفتن به بازارهیپی های لندن بودند تلفن نیما خبرناگواری دربارۀ بهار می دهد. آن دو با عجله خود را به های گیت می رسانند. با دیدن پلیس درخانه متوجه خود کشی بهارمی شوند. «نیما باصدای بریده بریده می گوید «رو بازویش نوشته بود صدا گفت این کارو کنم». خواننده قبلا به یاد دارد که بهار هرازگاهی صداهایی از درون خود می شنیده است. {حادثۀ «ونسان ونکوک» نقاش نام آورهلندی به یادم آمد که گوش چپش را برید وقتی سبب این کار را پرسیدند پاسخ داد: « برای رهائی ازصداهای هولناکی که ازمدتی پیش درگوشم می پیچد». همو در۳۷ سالگی به روایتی با گلوله ای ازهستی رهید. شگفتا که بزرگترین شاهکارهای هنری را در افسردگی و دلپریشی های روانی آفرید }. و کتاب سلام لندن بسته می شود.

درپایان بگویم که این رمان خواندنی، بخشی از تاریخ اجتماعی پناهندگان درخارج ازکشور است که روی روایت ها باید به دقت تأمل کرد و دردها را شناخت و شکافت. صراحت کلام نویسنده در تبیین آفات کهن فرهنگی و شرح روابط انسانی درحل مشکلات پناهنده ها؛ فارغ ار ملیت و جنسیت به ویژه زبان ساده و بی تکلف نقش آفرین های رمان، ازآثار نیک و با ارزشی است که به همت خانم شیوا شکوری بار ادبیات تبعید را سنگین و پربار کرده است.