یکی از ایراد های جاری که بر همه ی ما بخصوص وقتی که امکاناتی در اختیار داریم وارد است و بانی نوعی فساد در جامعه و گمراهی بخصوص جوان ها میشود، این است که وقتی باد کنکی می یابیم چنان در آن می دمیم و بزرگ وبزرگترش می کنیم که انفجارش، هم بوی نا خوشایند در فضا می پراکند و هم تیرگی دید می آورد.
لعنت بر بانیان این فساد که زندگی متعارف و معقول را از سکه می اندازند.

نوشتن در انحصار کسی نیست. می توان نوشت، حتا داستان، و می توان آن نوشته یا داستان را به چاپ هم رساند.
حتا می توان کلی هم بادمجان دور قاب چین تدارک دید. پای منبری، نوچه، و ملیجک داشت تا هورا بکشند جنجال راه بی اندازند، و قربان دست وپای بلورین بروند، و اجازه داد که عمله اکرات دور و بر، برای هر منظوری
” چون حتمن بی هدف نیست ” تا حد فشار به همه جا در باد کنک شان بدمند. به کسی هم مربوط نیست، گو اینکه دودش چشمان نازنین جامعه را مکدر می کند.
اما نمی توان دروغ گفت، در حقیقت نباید دروغ گفت و دروغ نوشت. نباید تاریخ را دستکاری کرد و به شعور جمعی توهین روا داشت، به این بهانه که سر در برف است و کسی نمی بیند و متوجه نمی شود.
چون باد شده ای نباید ادعای بی پایه و اساس داشت. شعور مردم بسیار مورد احترام است ضمن اینکه این شعور بسیار آگاه هم هست و همه ی رخداد ها را می داند، و قضاوتی درست دارد.

معمولن ” نقد ” بر کتاب هائی نوشته می شود که درکلاس نقد باشند و ارزش نگاه منتقد را داشته باشند. و اگر من دارم به کتاب بی اهمیت و بی ارزش ” ذوب شده ” می پردازم برای گذاشتن دست رد بر سینه ایست که دارد نفس هذیانی می کشد. می خواهم اگر بتوانم در حد خوانندگان آثارم مانع شوم که چنین ناروا هائی در عروقشان جاری شود.
بهمین علت از اینجا شروع می کنم که در فاصله سالهای ۱۳۶۰ – ۱۳۶۷ ” که کتاب( ذوب شده ) از آن سالها می گوید ” زندان ها قتلگاه بود و باز جو ها بسیار خشن، بی رحم، قسی، و بیداد گر بودند. و این را همه می دانند و مردم از آن وقوف کامل دارند.
و بهت انگیز است که ” ذوب شده ” بی انصافانه و به ناروا از مِهر و ملاطفت و دوستی و محترمی! بازجو ها در آن سال های سیاه می گوید. واضح است که نویسنده در زندان های آنموقع نبوده و با بازجو های آن زمان بر خورد نداشته است، و آنچه که نوشته است نادرست است. خواسته خود را به عنوان یک زندانی ” شیرین ” کند تا منزلتی کاذب بیابد، یا خدای ناکرده قصد دفاع از ارازل را دارد.
باز جو می گوید:
” اسفاری الاغ اذیت نکن….”
فقط مانده بگوید”
” اسفاری جون این همه قمیش نیا! ”
انصافن نه تنها در آن سال ها و نه تنها در این رژیم وهمه ی بازجو ها، بلکه در هردو رژیم، شنیده یا دیده اید که باز جوئی چنین مکالمه ای داشته باشد؟ ….توجه بفرمائید:

“…یکباراسفاری، مامور زندان را صدا کرده بود و قسم خورده بود که چیز مهمی می خواهد بگوید، مامور
ویژه !! گفته بود ببریدش در یک فضای باز ببینید این حرف مهمش چیست، سیگار و قهوه هم برایش ببرید ….”

دارد از زندان آن سالهای وحشت می گوید یا از هتلی، پانسیونی، بیمارستانی، خانه دوستی، خویشی و…صحبت می کند. ص ۱۰
“…اسفاری سه سیگار کشیده بود ( مامورین هم با حوصله تحمل کرده اند تا آقا اسفاری هرچه دلش می خواهد سیگار بکشد ) قهوه اش را هم خورده بود و بعد …”
عین خانه خاله! و نه زندان آن سالهای بی رحم و پر از وحشت.
ملاحظه می فرمائید کتاب از همان گام اول به راه خلاف و ناصحیح می رود و بر پایه هذیان و خواب، طی طریق می کند.
اسفاری طفلک چقدر دلش می خواسته قهرمان نمائی کند و لی از آنجائی که گویا حتا یک روز هم در بند آن جانوران نبوده از رویایش کمک می گبرد:
” …روی تنم سیگار خاموش کنید…ناخن هایم را بکشید ….”
و هوا برش می دارد که دارد باز جو ها را به زانو در می آورد و همه ی مردم در میدان زندگی جمع شده اند تا برایش هورا بکشند.
” مامور ویژه ( یعنی چگونه ماموری؟ ) گفت : ما آخر نفهمیدیم شما ها چه جور موجوداتی هستید! اگر سنگ هم بود تا حالا سوراخ شده بود ”
یعنی که در برابر باز جو ها فوق قهرمان بوده است

به خطاب مامور ویژه!! توجه بفرمائید:
” اسفاری جان… ( جان اسفاری، مامور جان چه امری دارید؟ ) وظیفه ما کشف سر زمین عجایب است ….”
ص ۱۱
” رخوت بعد از بیرون کشیدن گلوله را در تنش حس می کرد ….”
مگر چند بار گلوله را از تنت بیرون کشیده اند که چنین قاطع حال بعد از بیرون کشین آن را داری؟
تازه این گلوله از کجا بیرون کشیده شده است، از نخاع ؟

یادم رفت بگویم ضمنن هرکس می تواند خود را قهرمان بداند و برای خود دنیای از وهم و جعل بسازد، اما
همانطور که گفتم نباید دروغ بگوید، و درحال تب آ لود ذهنی و غیر واقعی کتابی بنویسد و به شعور مردم توهین کند.
اگر قصد ریختن آب تطهیر براعمال جانیان نیست چرا از بازجویانی که بدون تردید آدم هائی، حیوان صفت بوده اند ” و البته هستند ” موجوداتی ، رحیم و محترم و مهربان و حتا ترسو بسازد و عربده کشی کند و بگوید هر کار با من می خواهید بکنید من حرف بزن نیستم حتا اگر:
” سرم را لای منگنه بگذارید ”
یا
” تکه تکه ام کنید ”
و
” ناخن هایم را بکشید ”
بیخود زحمت نکشید
” من سگ جانم ”
عجب اسفاری قلدری!!

بنظر من اگر این کتاب در ایران چاپ نشده است، بخاطر مخالفتش با حاکمان نبوده است، فقط به خاطر بی محتوائی و نادرست بودن مطالب و هذیانی بونش بوده است. و ناشر بخاطر حرمت و موقعیت و اعتبار خود زیر بار نشر آن نرفته است.
به واقع چنین کتاب بی محتوا و سراسر نادرستی، نه تنها خواندن و چاپ کردن ندارد که حتا نوشتن هم ندارد.
باید خیلی از خود متشکر بود، و گرفتار خود کمتر بینی مزمن، و در اوهامی بچگانه تا چنین مطالب بی پایه و اساسی رابتوانی ردیف کنی.
ما کتاب های زیادی در مورد خاطرات زندانیانی که در آن سالهای سیاه و شوم در بند بوده اند داریم که هریک گوشه هائی از جهنم آن موقع را باز گو کرده اند. کاش نویسنده زحمت خواندن دوسه تائی از آن ها را به خود داده بود ، و از آنها الهام گرفته بود و الگو قرارداده بود بهمانگونه که از خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر، برای کتابی دیگر.
آنگاه بازجویانی چنین دور از واقعیت نمی تراشید و ” اسفاری! ” نیز این همه نامربوط گوئی نمی کرد.

اگر کتاب توجه بیشتری می کرد و می دانست که زندانی را به این راحتی ها به بیمارستان نمی برند و اگر هم کار زندانی به درمانگاه کشیده شود یک پزشکیار تعلیم دیده نگاهی به او می اندازد و نه بیشتر. اما اینکه :
” …همه ی دکتر ها بالای سرش جمع می شوند و دستپاچه و شتاب زده به قلبش گوش می دهند….”
یک تصور نامروط است.
به راستی نمی دانم این کتاب از کدام زندان و کدام بازجو ها ئی که هم قهوه و چای می دهند و هم در هر فرصت سیکار تعارف می کنند. و هم ترتیب حضور ” دکتر ها ” را می دهند، و هم زندانی را ” اسفاری را ” جان خطاب می کنند، سخن می گوید؟

بگذارید جملات دیگری از این کتاب را چون آینه جلوی رویتان بگیرم و اندیشیدن در مورد صحت و سقم آن را به عهده شما خواننده بگذارم. امیدوارم با هر ایده و” طرفی ” که هستید ، منصفانه قضاوت کنید. دریافت واقعیت صفای روح می آورد.

از گفته های باز جو!، مثل اینکه دارد بایکی از دوستان صمیمیش حرف می زند
” قیمت مهم نیست. ما که این جا نشسته ایم ممکن است اعتقادی هم نداشته باشیم، ولی ویرمان گرفته که به تو بگوئیم حرف بزن، اسفاری حرف بزن. “

بازجوئی در آن سال های شکنجه و خون و اعدام و قتل عام، با ” مِهر ” کامل می گوید:
” اسفاری جان، مرد که گریه نمی کند! “

” بازجو موهای اسفاری را نوازش کرد و کنارش نشست:
تو چه ت شده مرد؟ ”
” باز جو از جایش بلند شد: اسفاری جان …می شنوی؟ من….”
” باز جو وحشت کرده بود. هرچه شانه های اسفاری را می مالید، نمی توانست آرامش کند: اسفاری جان، دیگر تمام شد قول می دهم. من به تو قول می دهم ….”
کدام مادری این همه به فرزندش می گوید ” جان ” که بازجو به اسفاری می گوید؟

نویسنده دارد با خواننده مزاح می کند، یا شاید در عالم خیال فکر می کند دارد واقعیتی را می نویسد. می توان فکر کرد که او ابدن در باغ نیست و گویا دارد در همان مدینه فاضله ای زندگی می کند که گفتم:

” افساری سرش را تکان داد، باز جو جلو تر آمد که بتواند او را ببیند، باور نمی کرد زنده مانده است. بی اختیار خم شد و صورتش را بوسید: چقدر ضعیفی اسفاری جان “

این مطالب را می توانید از صفحات ۱۰ به بعد کتاب بخوانید…و اگر اعصاب خواندن مطالب نادرست و من درآوردی و هذیانی را دارید تا آخر بروید. در اینصورت من ِ منتقد مسئولیت عوارض ناشی از فشار خون بالا را بعهده نمی گیرم.

به راستی، نویسنده این بازجو های مامانی را در کدام گوشه ذهنش داشته است:
” بازجو: همین که اسفاری از مردن رسته باید خدا را شکر کنیم …”

اگر می خواهید اشمئزاز بهت را در خود آزمایش کنید، در صفحه ۳۱ ماجرای بچه گربه را بخوانید. آوردن چنین مطالبی در کتاب ها بی سابقه بوده است.

واقعن نوشتن کتاب این همه برای نویسنده ِ” این کتاب ” مهم بوده است که هرچه روا و ناروا به ذهنش رسیده بر کاغذ آورده است و کتابی بیرون داده است که ملاحظه کردید در مورد باز جو ها و شرایط زندان در آن سال های کشتار کور، چه نا مربوط و پرت نوشته و چه صحنه هائی را بیان کرده و چه تشبیهات نچسب و نا زیبا و غیر واقعی را بیان کرده است-
” بوی آب گندیده ی شکم غریق باد کرده را می داد ” ص ۱۳
” مثل جنازه مومیائی شده ای که از کف دریا بیرونش کشیده باشند ” ص ۱۵
جسد مومیائی شده کف دریا!!؟
و گله به گله مربوط و نامربوط جمله ی :
” عطوفت اسلامی ” را به کار برده است تا یادمان نرود که حکومت اسلامی می تواند ” عطوفت اسلامی ” هم داشته باشد.
” این که گفتی نظام سخت گیری می کند، آن طرفش را هم باید ببینی ” ص ۳۴ – ۳۵
آنطرفش چیست؟ عطوفت اسلامی؟

گاه بازجو، همان باز جوهای دوست داشتنی!! با زندانی خود حتا می نشینند به درد دل کردن. صفحه ۳۵ را نگاه کنید. و این نگاه را بد نیست به صفحه بعد ” صفحه ۳۶ هم داشته باشید “

بازجو که تعویض می شود به قصد نشان دادن خشونت!، اسفاری! برای خودی نشان دادن و کوبیدن بر طبل پهلوانی، چنان با او یکی به دو می کند و قلدری نشان می دهد، که دلت به حال بازجو می سوزد:
“…بر افروختم، شما اجازه ندارید به من توهین کنید ”
” بلند تر داد زدم، از شما شکایت می کنم. شما آدم بی نزاکتی هستید ”
کار برد کلماتی چون ” شکایت می کنم ” و ” آدم بی نزاکتی هستید ” با بازجوی دوران قتل عام، نهایت بی اطلاعی و شاید هم ” قهرمانی !! ” است.

” در همین لحظه در ِ اتاق باز شد، مردی خوش پوش و جوان به درون آمد….نگاهی به هر دوی ما انداخت. مامور ویژه سرش را زیر انداخت …اذیتم کرد من هم زدمش قربان…
بی خود کردی…بیرون!… بار آخرت باشد دست روی زندانی تحت پوشش من بلند کنی….”

نه تنها در آن موقع و در زندان و بین باز جو ها چنین مکالمه ای غیر واقعی است که در تمام دستگاه قضائی پس از انقلاب هم نادر است

آدم از این همه تعارف تکه پاره کردن اسفاری برای خودش، هم خنده اش می گیرد هم حال دل بهم خوردگی پیدا می کند:
” …آدم باهوشی است. خیلی چیز ها می داند . او یکی از حرامزاده هاست ”
” این از آن مزمار های هفت خط است…”

و آنگاه که به بهانه این کتاب و از دهان بازجو ها برای خودش مایه می آید و خودش را بعنوان تافته ای جدا بافته به خواننده تحمیل می کند و زیپ آسمان را فقط برای نزول یگانه وجود نازنیش باز می کند و خودش را در اینجا و خلیفه را در بغداد می بیند و می رود در آستانه ترکیدن وجود باد کنکی که خیلی درش دمیده شده است. آدم از این همه از خود متشکر بودن بهت زده می شود…. ضمنن دلش بحالش می سوزد، طفلک گناه دارد.

” گوش کن ، بریده ی یکی از روز نامه ها را در باره اش برات می خوانم :
ناصر اسفاری، داستان نویس نو پرداز، در سال هزار و سیصد و بیست و شش در تهران به دنیا آمده و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و متوسطه به دانشکده ادبیات رفته و طی سال ها ی تحصیل، داستان های بسیاری نوشته است. ا سفاری بیشتر بخاطر مطرح کردن مسائل اسطوره ای در داستان های خود شهرت دارد. این شهرت تا به آن حد است که منتقدان ادبی وی را مبدع نوعی داستان نویسی بی آزار دانسته اند.
او پایه گذار جریان سیال ذهن در ادبیات ایران است،…”

این همه را وبسیار بیشتر را ” که نخواستم به جهت طول کلام شاهد بیاورم ” از بریده روز نامه ای دو بازجوی زندان برای هم می خوانند و نظر می دهند.

آنجا کجاست؟ زندان است و باز جوئی که بایستی همراه با کابل و سایر ابزار شکنجه برای اعتراف گیری و خواباندن در تابوت ها و بسیاری موارد دیگر باشد ودمار از روزگار زندانی در آورد، یا شب شعر و نقد و داستان خوانی است؟

عجب دور و زمانه ای شده است. ملاحظه کنید در همین کتاب بی ارزش ” ذوب شده ” که عاری از هرگونه مایه ادبی، وقایع نگاری، و حتا گردش گری و شرح حال نویسی است، چقدر و تا کجا توهم و دروغ پردازی شده است، بی هیج ابا و کنترلی.
هر برگ آن را که می خوانی به نوعی آزار دهند است.

این بازجو به آن بازجو :
” ناهار چی می خوری؟ ”
” با اسفاری می خورم!! ”
عین عاشقی که ترجیح می دهد با معشوقش ناهار بخورد

این کتاب در ۱۳۹ صفحه و در هفده بخش است و خواننده هرقدر نا مربوط نویسی هر بخش را تحمل می کند و به امید اینکه در بخش دیگر از دنیای پوچ خود بیرون می آید و نگاهی به حقیقت خواهد داشت، نا امید تر می شود. جای شکرش باقی است که در همین تعداد برگ و بخش است، اگر بیشتر بود به واقع کلافه کننده می شد.

بخش هفت با کمال تاسف چنین شروع می شود:
” باز جو به خاطر این که اسفاری احساس آرامش کند…”

خب باز جو جان چرا آزادش نمی کنی و جان خود را نمی رهانی؟

در این فصل کار دوستی و رفاقت اسفاری و باز جو بالا می گیرد و باز جو سفره عشق دلش را برای اسفاری باز می کند. و اسفاری ناقلا باز خواننده را به خنده می اندازد:
اسفاری جان باید تو را با او آشنا کنم تا بدانی زیبائی یعنی چه و تو :
” داستان زندگی و این عشق عارفانه و ایمان این دختررا بنویسی . قول می دهم اگر با قلم تو نوشته شود به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه اش می کنند و نان تو هم می افتد توی روغن ”
آرزو بر جوانان عیب نیست.

من گمان می کنم حتا یک کلمه ی این کتاب واقعیت ندارد. بیشتر آن را تراوشات مغزی، خود خُرد و کوچک بین
می دانم که دارد با نوشتن این حرف ها برای خودش سر پناهی از ” بزرگ بینی ” تدارک می بیند، که نا کارآ مد از آب در آمده است.

باز جو ” که البته دیگر بازجو نیست ” می رود در قالب دلال محبت و به اسفاری می گوید ، برای الواتی آپارتمان مجردی نداری؟
” گفتم شاید بخواهی بعضی وقت ها تنها باشی، یا با کسی باشی که نخواهی زنت بو ببرد”
” بهر حال اگر خواستی من می توانم کلید یک آپارتمن کوچولو را نزدیکی های میدان ونک برات جور کنم که خودت باشی و خودت ” جل الخالق!!

دندان روی جگر بگذارید و این کتاب را بخوانید فقط برای اینکه بدانید چرا عکسش را مثل مرد سا ل مجله تایم
روی جلد می اندازند. و بدانید که یک نوشته بد یعنی چه.

پس آن همه قتل زندانی ها در ساله های ۶۰ تا ۶۷ و آن همه بی رحمی و خشونت باز جو ها حقیقت ندارد؟
اسفاری می گوید بله چنین کشتار و چنان باز جویانی در کار نبود ه است چون بازجوی او به او می گوید:
” دنیای امروز یعنی سکس و آهن و صداهای عجیب و غریب. شور و هیجان. تو خیلی عقبی آقای اسفاری.
باید یک سفر ببرمت دانمارک یا فنلاند. ناراحت نباش درستت می کنم. ”
به قول مادر بزرگم :
” دیگه حرفم نمیاد ”
خود دانید و این کتاب و آقای اسفاری.
————————————-
برای آگاهی بیشتر یاد آور می شوم که پس از عدم موفقیت نویسنده در به چاپ رساندن کتاب در ایران که در اول اسمش
” طبل بزرگ زیر پای چپ ” بوده و این گفته ناشر ِنشر نو:
” فکر می کنم بهتر است فعلن از چاپ و انتشار این رمان چشم بپوشی و بروی زندگیت را بکنی ”
از خیر انتشارش می گذرد تا پس از آمدن به مهاجرت و سالها بعد که مادرش به دیدارش می رو و دست نوشته آن را برایش می برد.
در سال ۱۳۸۶ پس از ” در حد نوازش ویر استاریش ” کردن و دریافت اینکه فیلم سازی اسم ” طبل بزرگ زیر پای چپ ” را ” مصادره انقلابی ” کرده و گذاشتن نام ” ذوب شده ” بر آن در آلمان و در انتشاراتی خودش
” گردون ” به چاپ می رسد .