به دوست مهران و خوبی که مدتی است با من ِ بیگناه و بی تقصیر اگر قهر نباشد سر سنگین است و احساس می کنم حوصله ام را ندارد.
تکه تکه و به مدتی طولانی جرعه جرعه های ” پل ، سیگار و شاعر ” را نوشیدم.
من بر عکس آنهائی که می گویند هر سفره گسترده ای بایستی هم از لحاظ محتوا پرو پیمون و متنوع باشد و هم از لحاظ فرم. برایم فرم خیلی بیشتر دلچسب است تا محتوا….هر چند نگاهی نیز به محتوا دارم .مجموعه بدیعی است از بازی واژه ها و جملاتی که این واژه ها می سازند.،
بدون شک این کتاب در بیشتر مواقع، یعنی در بیشتر صفحات سند قابل اتخاذی است برای آهنگین بودن زبان پارسی ” البته بشرط اینکه بتوانی استادانه آن را بنوازی ”  که نویسنده کتاب توانسته آن را به خوبی بنوازد. اما در کل در قالب داستان چه مفهومی ریخته شده است، خواننده
با هوش و درک می خواهد تا دریابد . در حقیقت خواننده خاصی می خواهد که خود در سطح و کلاسی باشد که قدرت راه یابی به  این دنیا را داشته باشد.
واخوردگی ازکوچه باغ های متعارف زندگی تنیده شده است بر حجم کل کتاب. در حقیقت لذت در قالب مازوخیستی ، جریان اصلی است. دوست داشتن شکست و گریه کردن و حتا آزمودن سوزندگی آتش سیگار.
” کتاب هایم فریبم می دادند، موسیقی، شعر و فیلم ها که تا سر حد مرگ کسلم می کردند. ”
حتا در یک صبح فروردین که باید تحت تاثیر ماه و فصل، کمی بهتر بود و از دست زمین و زمان شکایت نداشت ، شکایتی که جزو استمرار های زندگی شده است، باز همان تم حاکم است:
” ساعت شش صبح است. برای رفتن به محل کارم در میدان کوفت منتظر تاکسی هستم تا به میدان زهرمار بروم. هر روز در میدان کوفت از خودم می‌پرسم: امروز، دیروز نیست؟
همه‌چیز تکرار می‌شود. هیچ‌چیز حتی سرِ سوزنی تغییر نخواهد کرد. نه با کتاب‌های تو قاف عزیز و نه با گریه‌های من. بله، امروز دیروز است. فردا امروز است. می‌چرخیم بی‌هدف و یا به دنبال آن‌چه نمی‌دانیم. و باز نمی‌دانیم که حلقه‌ی چرخش ما، فقط حلقه‌ی ماست. تا ابد هم که بچرخی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌رسی. چون امروز دیروز است و فردا همین امروز. ”
چه بوی نا خوشایند کافکا و هدایت را می پرا کند. مثل این است که مجید دارد یاداشتی را از تیمارستان می نویسد.
یک وقت هست که داری داستانی را اگر چه نه برای عوام ولی بهر حال برای گروهی می نویسی، طبیعی است که باید از خاطره نویسی فاصله بگیری. ولی گاه داری برای خودت یاداشت بر داری می کنی، در اینصورت نه تنها مختاری که بهر سمت و سوئی به پردازی بلکه  می توانی کاملن به فکر و خواست خواننده بی تفاوت باشی.
اگر کششی در این کتاب هست که بی تردید هست، به سبب نحوه زیبای نگارش است، ولی داستانی که خواننده را به دنبال خود بکشاند احساس نمی شود.
”  نباید فراموش کرد که این دید و برداشت من است، ومی تواند با دیگری فاصله بسیار داشته باشد. ”
البته تکه هائی در این کتاب هست که سُر می خورد به سوی داستان و در چنین مواقعی پی می بری که نویسنده برای داستان پردازی هم به اندازه کافی قدر است.
” تاکسی می‌آید. سوار می‌شوم. زن جوانی هم سوار می‌شود. دو ساک برزنتی بزرگ دارد و یک بچه. دختربچه که چهار یا پنج ساله است به زحمت سرپا ایستاده است و به محض سوار شدن به خواب می‌رود روی پاهای مادر جوانی که نمی‌داند این موقع صبح باید مواظب خودش باشد یا ساک‌ها و دختر به خواب رفته‌اش. تا جایی که ممکن است به سمت چپ می‌روم تا جای بیش‌تری برای مادر و دختر و ساک باز شود. دخترک مدام از روی پاهای مادر سُر می‌خورد و می‌رود زیر صندلی. از خودم می‌پرسم آخر این موقع صبح کجا می‌رود. این بچه الان باید توی رختخواب گرم و نرمش خوابیده باشد نه این‌طور مچاله شده زیر صندلی.
به میدان زهرمار که می‌رسیم زن جوان پول کرایه‌اش را به من می‌دهد تا به راننده بدهم. خودش با آن بار اصلا نمی‌تواند تکان بخورد. سعی می‌کند دختربچه را بیدار کند. به زور چشم‌هایش را باز می‌کند ولی بی‌فایده است. زن پیاده می‌شود. پیاده می‌شوم. ساک‌ها را روی زمین می‌گذارد و بچه را بغل می‌کند. تکانش می‌دهد. صدایش می‌کند. من ایستاده‌ام و نگاه‌شان  می‌کنم. پاک فراموش کرده‌ام که باید به شرکت بروم. تمام فکر و ذهن‌ام شده دختربچه. حالا مادر باید جای بچه را با ساک‌ها عوض کند. مستاصل است. ناچار دست کودک را می‌گیرد و زمین‌می‌گذارد و ساک‌ها را برمی‌دارد. از خودم می‌پرسم پس مردش کجاست. همانی که این بچه را در دامن این زن جوان گذاشته.
با یک دست، دست کودک را گرفته. در دست دیگر یکی از ساک‌های برزنتی را دارد. ساک دیگر روی دوش‌اش است. دخترک تقریبا از دست مادر آویزان است و گریه می‌کند. من که در تمام مسیر سناریوهای مختلفی برای آن‌ها و مرد غایب‌شان نوشته‌ام دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. از طرفی هم از برخورد و واکنش زن جوان می‌ترسم. هیچ احساسی نسبت به این زن ندارم. اصلا تحریکم نمی‌کند. در واقع هیچ احساسی به هیچ زنی ندارم. فقط می‌دانم که منتظرم تا آن کسی که باید، سرانجام بیاید.
من که هیچ‌وقت طاقت دیدن گریه‌ی بچه‌ها را نداشته‌ام، با تردید جلو می‌روم و می‌گویم: این بچه خوابه، نمی‌تونه راه بیاد.
می‌گوید: مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم.
می‌پرسم کجا می‌روید. می‌فهمم که قصد رفتن به ترمینال را دارد. برای رسیدن به ترمینال باید میدان زهرمار را دور بزند و این یعنی خیلی راه. ظاهرا چاره‌ای نیست. می‌گویم: اجازه بدید بچه رو من بیارم.
می‌گوید: خیلی ممنون لازم نیست، خودش می‌آد.
ولی من می‌بینم که نمی‌تواند. آن‌چنان استیصالی در صدای مادر است که برای بار دوم اجازه نمی‌گیرم. خم می‌شوم و کودک را بغل می‌کنم که سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌خوابد. یاد پسر کوچک خودم می‌افتم که تقریبا به همین سن و سال است و من اصلا نمی‌دانم که الان سرش بر شانه‌ی کیست. در کنار هم ولی با فاصله راه می‌افتیم. یکی از ساک‌ها را هم گرفته‌ام. کیف خودم هم هست. کم راهی نبود. اگر من نبودم چه‌طور می‌توانست این مسیر را طی کند. کتف‌ام دارد می‌شکند. درد شدیدی سمت راست بدنم را گرفته. هر دو دستم اشغال است و نمی‌توانم کودک را جابه‌جا کنم.
می‌گوید: اداره‌تون دیر نشه.
بدون این که علاقه‌ای به دانستن‌اش داشته باشم می‌پرسم صبح به این زودی کجا می‌رود. می‌گوید به کرج. باید دخترش را بگذارد پیش مادرش و خودش برگردد. می‌ترسم بخواهد تمام زندگی‌اش را در همین ترمینال برایم تعریف کند. ولی خوشبختانه ساکت می‌شود.
به ترمینال که می‌رسیم زن جوان می‌گوید: خب دیگه رسیدیم. دست شما درد نکنه.
به سمتم می‌آید تا کودک را بگیرد. ولی من چنان نگاهی به او می‌کنم که پشیمان می‌شود.
ـ ببین خانم من این بچه رو زمین نمی‌ذارم. باید تا توی اتوبوس بیارمش.
باز می‌رویم تا به اتوبوس‌های کرج می‌رسیم. نگاهم می‌کند بعد می‌گوید: حتما هیچ فایده‌ای نداره از شما تشکر کنم و دخترم رو بگیرم.
برعکس چند دقیقه پیش سرحال به نظر می‌رسد.
ـ گفتم که، توی اتوبوس وقتی نشستید روی صندلی.
می‌خندد. می‌گوید: شما خیلی جدی‌هستید.
راستی چرا نمی‌نویسم این زن چه شکلی بود. قدش چقدر بود. چاق بود یا لاغر. سفید یا سبزه. البته این‌ها مشخصاتی است که از روی آن‌همه لباس و روپوش و شال و روسری می‌شد تشخیص داد. یعنی درست همان‌قدر از یک انسان که طبق قوانین مجاز به دیدنش هستیم. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام سن آدم‌ها را تشخیص بدهم. برای من آدم‌ها یا پیرند یا جوان. درست مثل اتومبیل‌ها برای قاف، که یا پراید بودند یا خارجی.
زن جوان را توصیف نمی‌کنم چون در آن لحظه هیچ توجهی به او نداشتم. فقط نگران بچه بودم. و همین‌قدر که می‌دانستم او همانی نیست که باید بیاید برایم کافی بود تا وجودش را نادیده بگیرم. یعنی تنها کسی که در آن لحظه برای من وجود داشت درست همان کسی بود که وجود نداشت. یا شاید هم حضور نداشت. نمی‌دانم. گیج شده‌بودم.
زمان: غروبِ همان روز
تازه هوا تاریک شده. روبه‌روی آینه بزرگی نشسته‌ام. شاید به همین خاطر است که همیشه از رفتن به سلمانی فرار می‌کنم. در کودکی به ضرب و زور مادر یا پدرم بود که به آرایشگاه می‌رفتم. حالا می‌فهمم که به این خاطر بوده است که ناچارم مدت زیادی چهره‌‌ام را مقابل خودم ببینم. تحمل کنم. کاری که از آن بیزارم. پیرمرد آرایشگر با لهجه‌ی غلیظ شمالی مدام آه و ناله می‌کند. می‌گوید به همه بدهکار است. می‌گوید می‌خواهد دختر شوهر بدهد. می‌گوید از پس اجاره‌ی مغازه برنمی‌آید. من هیچی نمی‌گویم. چیزی برای گفتن ندارم. اهل دل‌گرمی دادن الکی هم نیستم. از روی صندلی بلند می‌شوم، دو برابر اندازه‌ی معمول به آرایشگر پول می‌دهم و بیرون می‌روم. هنوز چند قدمی دور نشده‌ام که متوجه می‌شوم کسی به سرعت دنبالم می‌آید. برمی‌گردم. پیرمرد آرایشگر است. آهسته در گوش‌ام می‌گوید که کمک‌اش کنم. اما من پولی ندارم. می‌گوید هرچه‌قدر که باشد. دست در جیب می‌کنم و همه‌ی پولم را درمی‌آورم. خودم خجالت می‌کشم. می‌گویم: ببخشید فقط همینه، فکر نمی‌کنم برای عروسی دخترتون کافی باشه.
می‌گوید اشکالی ندارد. دست دراز می‌کند و پول را می‌گیرد. می‌رود. نمی‌دانم کار درستی کرده‌ام یا نه. همسرم همیشه می‌گفت: حتی یه بچه هم می‌تونه سر تو کلاه بذاره. البته بعدها منظورش را بهتر می‌فهمم. ”
بی ثباتی شخصیت اصلی در همه ی کتاب به چشم می خورد. بدبینی و عاصی و نا راضی بودن هر چند با پوشش جملاتی زیبا کتاب را احاطه کرده است. در جای جای آن می توان طنز های گزنده بیشماری را نیز دید ولی در کل چوبی را که در لجن زندگی می چرخاند فضای تنفس را سنگین می کند.
بنظرم نویسنده از راه های گونا گون گریزی هر چند ” پیف پیف ” به سکس دارد:
“… یکی از دوستان قدیمی تماس گرفت و گفت باید مرا ببیند. نقاش بود. می‌خواست درباره‌ی پروژه‌ای با من مشورت کند. آمد ولی درباره‌ی همه‌چیز مشورت خواست جز پروژه‌اش.
پرسید: چرا این شکلی شدی؟ داری از بین می‌ری. نکنه ایدز گرفتی؟
گفتم: مهم نیست. کارت رو بگو.
درواقع می‌خواست درددلی کند و پروژه بهانه بود. همیشه چیزی بهانه‌ی چیز دیگری است. این را دیگر خوب می‌دانم. همسرش ترک‌ اش کرده بود چون برای چندمین بار فهمیده بود با زن دیگری رابطه دارد. می‌خواست بداند چه‌طور می‌تواند او را برگرداند.
گفتم: خب دست از این کثافت‌کاری‌ها بردار.
گفت: به خدا برداشته بودم. اما عاشق شدم. دست خودم نبود.
گفتم: برای همسرت که فرقی نمی‌کنه. به هر حال حق داره.
پرسیدم: حالا طرف کیه؟
گفت: فقط بیست‌ودو سالشه. یه روز که تنها بودم ازش خواستم بیاد آتلیه. اومد. خب، این‌طوری بود دیگه. حتما خودش می‌خواست.
گفتم: حالا کجاست؟
گفت: به خاطر همسرم ترکش کردم.
گفتم: تو دیگه خیلی آشغالی.
گفت: توهین نکن.
گفتم: آخه هستی. اون دختر بیچاره رو هم فریب دادی.
گفت: اونم خیلی منو دوست داشت. ولی دختر نبود. من اولین مردش نبودم.
گفتم: حالم از دنیای شما به هم می‌خوره. کثافت‌کاری‌در هنر اول. در هنر دوم، هنر هشتم، هزارم. انگار ابتذال هیچ‌وقت متوقف نمی‌شه. دیگه فایده نداره. دنیا به گند کشیده شده و از دست ما هیچ‌کاری ساخته نیست.
گفت: خودت چی؟ یه کسی رو نمی‌خوای که عاشقش باشی و عاشقت باشه؟ اگه پیداش کردی نمی‌خوای باهاش بخوابی؟ مثلا همین دوستت طاهره؟!
گفتم: نه. مسئله خیلی فرق داره. زمینه‌چینی کردن و نقشه کشیدن با یه اتفاق از زمین تا آسمون فرق می‌کنه. آره دخترای زیادی بودن، بعضی‌شون هم خیلی صمیمی. ولی هیچ‌وقت حتی دستم هم به دستشون نخورده. هرچند که حالا همشون رفتن. شایدم من رفتم. نمی‌دونم.
گفت: زیادم به این موضوع افتخار نکن . . . فکر نمی‌کنی به همین خاطره که اونا رو از دست می‌دی؟ دخترا اینو می‌خوان. ولی تو نمی‌فهمی.
قاف معصومانه پرسید: بالاخره نمی‌خوای با من بخوابی؟
وقتی داشت می‌رفت گفت: یه چندتایی دختر هستند. از بچه‌های کلاس‌هام. عالی‌اند. می‌خوای با یکی‌شون آشنات کنم؟ به خدا این‌طوری از دست می‌ری‌ها.
ـ نه. نمیخوام. منتظر فردایی برای دوست داشتن میمونم. هر فردایی بالاخره امروز میشه. ”
گفتم عاری از طنز هم نیست:
” به صدای بوق چندم بود، نمی‌دانم، که برگشتم نگاه کردم. یک ژیان آبی رنگ بود. راننده که دختر سبزه‌ای بود با صورتی ریز و مینیاتوری، سرش را بیرون آورد و با خنده گفت: آقا داماد با بوق چندم بله رو می‌گی؟ ”
” مینا بود. سوار شدم. تو خیابان جمال‌زاده بودیم، کمی بالاتر از کلیسای کوچکی که بعدها زمانی که هنوز با همسرم دوست بودیم، یک بار داخل‌اش رفتیم. سالن کوچک و کم نوری بود با یک صلیب بزرگ که انتهای سالن راست ایستاده بود. بی‌عیسایی که بر پشت حمل‌اش کند. منجی غایب. و کمی پایین‌تر از دفتر مجله‌ی “داستان امروز” که باز هم سال‌ها بعد داستان‌های کوتاه‌ام در آن چاپ می‌شد. سوار ژیان که شدم، به سمت بلوار کشاورز راه افتاد. طاهره از توی آینه گفت: احتیاج به معرفی نیست. مینا جون صبح تا شب فقط از تو . . .
میان حرف‌اش پریدم که: مگه شما صبح تا شب با هم‌اید؟
خندید: حسودی نکن. نگفتم که شب تا صبح ”
بازی با شخصیت های مختلف از مینا و طاهره گرفته تا همسرش و قاف به انحاء مختلف در کتاب دیده می شود بدون سر انجامی معلوم…ولی این قاف است که بیشتر از همه حتا بیشتر از همسرش که دیگر حلقه ازدواجی هم از او به دست ندارد در همه جا حضور دارد. ” حالا چرا و به چه دلیل اسمش کامل گفته نمی شود بماند. ”
کتاب ” پل، سیگارو شاعر “، به واقع یک کتاب است، کتابی سرشار از بسیاری مطالب که تمامن با واژه هائی گرم ساخته شده است، و خواننده را خوب به دنبال خود می کشد، بخصوص که برای دریافت سرنوشت شخصیت ها کنجکاو می شود. و می خواهد بداند که راوی بالا خره از جاده عفاف خارج می شود و دستی ” البته جانانه ” به سر و کول موارد زیادی که پیش می آید می کشد یا خیر.
گاهی اوقات چنان هوشیارانه وپسندیدنی نگارش یافته که فاصله زیادی به کسی که نیاز به دکتر دارد دیده می شود. شاید هم در از آن حالت لذتی احساس می کند که ما نمی دانیم:
” ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم …”
متاسفانه گاه فکر می کند که فقط باید بدود که نامش بشود کبوترحرم!! بنظر من اینطور نیست که ببر فقط برای ببر بودن است که می دود، نه ، برای طعمه هم هست. و انصافن وقتی هم آن را پیدا می کند، وقتی تسخیرش کرد، حسابی از خجالتش!! در می آید، بر عکس راوی که در بیشتر مواقع قدیس وار ابا می کند.
کتاب با یاد آوردن هر شخصیت و بیشتر و بیشتر ” خانم قاف ” را، چنان نوسانی می یابد که خواننده تصور می کند دم و باز دم تنفس راوی بی نظم می شود. نوسانی بین زمانی که یک روی سکه زندگی قاف بوده و حالا که پیر مردی شده با کوله باری از خاطرات که به دفعات مرور و بررسی  می شود.
” پل، سیگار و شاعر ” کتابی است پر برگ و سرشار از ” بیشتر ” مونولوک راوی که زیبا ، پر کشش، و خواندنی تحریر شده است. در حقیقت کتابی متعارف نیست، چون بسیار حرف های تازه دارد. خواندن آن لذتی دارد که ممکن اسات این حرف های من  تاثیر برعکس داشته باشد.
دستان قلم چرخان نویسنده را که سنگ تمام گذاشت است صمیمانه می فشارم و شدیدن خواندن آن را توصیه می کنم.