بر گرفته از رسانه عصر نو

با رمان فصلی دیگر پرونده نویسندگی محمود صفریان دارد حجم لازم را بعنوان یک نویسنده ایرانی موفق، پیدا می کند. و می توان او را یک نویسنده ایرانی دانست که در داستان نویسی بسیار موفق است.
او هم داستان های کوتاه دارد هم بلند و هم کتاب های رمان.
بدون شک خوانندگان بسیارهم دارد، که من یکی از آن ها هستم.
من به زیستگاه او کار ندارم چون معتقدم اگر نویسنده ای سالها سابقه داشته باشد و نقد های هائی نیز بر بعضی اثارش نوشته شده باشد، آنکه خواننده است بهر شکل شده کتاب هایش را پیدا می کند و می خواند.
به این هم کار ندارم که اصولن بسیاری از مردم ما با خواندن میانه ای ندارند، چون روی سخنم با آن هائی است که عاشق خواندن هستند و همیشه حتمن کتابی در دست دارند.
البته منکر این مهم نمیشود شد که سد و بند هائی در کشور ما جلوی جریان منطقی کتاب را گرفته است ولی به قول معروف خواستن توانست است…بگذریم.
من کتاب های مجموعه داستان او را خوانده ام و اعتقاد دارم بیشترداستان ها نمونه ی ارزنده ای در دنیای داستان های کوتاه فارسی هستند و اگر به یکی از زبان های زنده دنیا بخصوص انگلیسی ترجمه می شدند، مردم کتاب و داستان خوان غربی استقبال خوبی از آن ها می کردند.
در کتاب ” روز های آفتابی ” که مجموعه هفده داستان است، من شخصن با نویسنده ای صاحب سبک روبرو شدم. انتخاب واژه ها و چیدمان ماهرانه آن ها و مکان سازی و کاراکترهای آن ها تمامن جدید، دلنشین، و جذاب است ، اگر این کتاب را دارید نگاه مجددی به داستان های آن داشته باشید بهتر متوجه می شوید. و موقعی که رمان کم برگ ” شام با کارولین ” را منتشر کرد و نشان داد که دستی توانا نیز در نگارش رمان دارد و استقبال بسیار فراونی که از آن شد این واقعیت را تائید کرد بیشتر متوجه شدم که محمود صفریان نویسنده قدری است.
همین جا بگویم که دربعضی از کاب های او ضعف ویراستاری بخوبی مشهود است. هر چند در کتاب های اخیرش در حد زیادی این مشکل بر طرف شده است.
به این نکته نیز اشاره کنم که صفریان در نامگذاری داستان ها و کتاب هایش و طرح ها و رنگ های روی جلدشان ذوق و سلیقه خوبی دارد. و به قول معروف قواره نصف کار است .
واما در مورد رمان جدید ایشان و نام فصلی دیگر. به گمام انتخاب چنین نامی کتاب را که بخوانیم بهتر متوجه می شویم. چون از یکسو داستان عشق است و در عین حال داستان تاسف است و غبن و از سوئی دیگر چرخشی دارد به فضا و تصوراتی دیگرکه مجموعه این ها در زندگی انسان می تواند فصلی دیگر از زندگی باشد فصلی جدا از متعارف.
دیگران را نمی دانم ولی برای من داستان پر کششی بود، و بعنوان خواننده دنبال بقیه ماجرا بودم چون کم کم اتفاق می افتاد.
می شود روان و راحت خواندش ، چون نثر به کار گرفته شده، بسیار نرم و و زیباست. خواندن فصلی دیگر مثل بقیه کارهایش بی پیچ و تاب است و خواننده احساس سختی خواندن و سنگینی جملات را ندارد. و انصافن در جای جای کتاب با احساس لطیف خواننده سازگاری دارد.

” اسد، حالم خوب نیست مثل اینکه دارم سرما می خورم، عضلاتم درد می کند اگر اشکال ندارد با اتومبیل من برو داروخانه ” صحت ” خانم دکتر جوانی آنجاست، بگو که پسر خاله من هستی، شیشه ای قرص میدهد، برایم بیاور. متوجه شدی که تلفنی هم به او گفتم. اشکال ندارد؟
” نه چه اشکالی دارد. فقط اگر ممکن است یکبار دیگر مسیر را بگو “

صبح دوشنبه ای بود. به داروخانه که خلوت هم بود وارد شدم، بهتم زد. عروسک بسیار زیبائی را دیدم که روپوش سفید ی پوشیده و با آرایش بسیار ملایمی که داشت تماشایش بسیار خوش آیند بود.

” سلام! من پسر خاله جناب سروان شیبانی هستم، مراد شیبانی ”
ملاحت خنده اش دلنشین بود.
” دیشب درجه گرفته است؟ تا دیروز ستوان دوبود ”
با خنده دیگری زیبائیش را مهر تائید زد.
” نه خانم دکتر، درجه نگرفته است ولی این رسم است که همیشه نظامی ها را یکی دو درجه بالاتر خطاب می کنند.”
” خوشحالم که نظامی نیست. دارد فقط دوران خدمت متعارفش را می گذراند.”

” جریان چیست؟ خانم دکتر، هم ” مراد ” خطابت می کرد هم در مورد آینده ات نظر می داد ، وخوشحال بود که آرتشی باقی نمی مانی.
نباید برایش فقط یک مشتری باشی. گفته بودی که ترکمن ها اگر رفتند تو کلاس خوشگلی بیداد می کنند، بی همتا می شوند. این خانم دکتر از آن ها بود. تعجب می کنم که چطور وقتی که درس می خوانده توانسته از دست پسر های دانشجو جان بدر ببرد. “

کسی که بخاطر امکانات فامیلی قرار بوده در تهران به خدمت نظام برود، بهر دلیل موفق نمی شود و به شهر ” گنبد کاووس ” اعزام می گردد. خواننده گمان می کند تقدیر بوده ، وگر نه جور شدن این رخداد با مشخصات ویژه ای که بعدن متوجه می شویم جور شدن ” مراد” با خانم دکتر ” آلتین آتابای ” بیشتراز کمی، بعید بوده است، و بهمین خاطر دلیل فصلی دیگر شدن، نطفه اش در همین موضوع نهفته است

” قوچک مادر پسندیدی؟ ”
” مادر مگر شهر هرت است، که هر کس را تو پسندیدی، با سر بدود و بگوید بله؟ تازه، اولن از من خیلی جوانتر است و بعد از آن، من قصد ازدواج ندارم. من گرفتارم مادر گرفتار می دانی؟ ”
” نگو گرفتار بگو دیوانه شده ام، هوائی شده ام و در تصورات بی خودی، خودم را گرفتار کرده ام. ”
” بنظر من همه چی تموم بود، خوشگل، خوش برو بالا، تحصیل کرده، خانواده دار…”
” مادر کافیه، همه این ها اولن به من چه، من نه سر سیرم نه ته پیاز. از آن گذشته هیچ معلوم نیست بشود حتا گامی بر داشت، او برای خودش بسیار نم کرده و در صف دارد.
از همه مهمتر من یکبار دیگر فقط به تو که مادرم هستی می گویم : “

کتاب چند کاراکتر کلیدی دارد که دائم ماجرا درست می کنند، و همین سبب تحریک خواننده می شود تا نه علت که علل را دریابد .
به راستی برای آگاهی از کم و کیف موضوع باید خواندش و این توصیه من است.