یادم می آید، گاه هر ماه، مسیری را برای رسیگی به کار هایم می رفتم که از قم ، اراک، ملایر، و بروجرد، تا خرم آباد و اندیمشک و شهر های دیگر خوزستان ادامه می یافت همه را هم با اتومبیل
می رفتم. راه طولانی بود و فقط جوانی می توانست تنگش را بکشد.همیشه جوری از تهران حرکت می کردم که بعد از قم، در سلفچگان توقف تقریبن یکی دو ساعته ای داشتم برای صرف صبحانه، و گاه صبحانه و ناهار را با هم یکی می کردم ، و پس از کمی استراحت و بدرقه ی چای دَم کشیده سر برگ بهاره لاهیجان که حالم را جا می آورد مجددن به راهم ادامه می دادم.
این ها را گفتم، که بگویم با نام سلفچگان به عنوان یکی از قهوه خانه های بین راه کاملن آشنا هستم و از آن خاطره دارم. و آنگاه که مختصر در توصیف نام آن در آمازون خواندم:
The midway café
مشتاق خواندن آن شدم.
با اینکه داستان ” سلفچگان ” چندمین داستان کتاب است و من عادت دارم هر کتابی را از اول شروع می کنم عهد شکستم و اول داستان سلفچگان را خواندم.
قبل از توجه به داستان که سوژه های جدید داشت و قبل از توجه به نثری که من دوستش دارم هجوم خاطراتی که می دانم دیگر برایم تکرار نشدنی است تمام ذهنم را پر کرد و به یاد آنچه که برای من گذشته است بی اختیار چشمانم نمناک شد.
من داستان های این نویسنده را دوست دارم. نحوه چیدمان واژه هایش مخصوص خودش است. واژه ها گرمند و دلنشین و همین سبب می شود که نوشته هایش استوار، پر قدرت و در عین حال گیرا و روان باشند.
من کتاب کم نمی خوانم. خواندن بخصوص داستان را دوست دارم چون همراه با آن ها زمانی را گذران می کنم واز روزمره گی فاصله می گیرم. با رمان های کم حجم نبز سازگاری دارم. بهمین خاطراز رمان ” شام با کارولین ” این نویسنده که تا تمامش نکردم زمینش نگذاشتم لذت بردم. توصیف ها و تشبیهاتش گاه برایم جدید و جالب بود. و صفریان چنین سبک و روشی را در همه ی داستان هایش نیز دارد.
تنوع موضوع داستان ها خوش آیند و مقبول است، و هر کدام بنحوی زندگی خودم، فامیلم، دوستانم، و در نهایت مردم کشورم را دارد.
داستان ” بازرس ” کتاب ِ ” سلفچگان ” شیرینی ” در عفو لذتی است که در انتقام نیست ” را به من چشاند، در حالیکه زمینه برای نوعی انتقام محیا شده بود.
در داستان ” مشتی خانم جان ” که نوعی خانه ” قمر خانم ” است و عشقی که در آن میان سر بر می دارد، نوع ویژه ای از روایت است.
” سلفچگان ” پنجمین کتاب چاپی داستانی محمود صفریان است و چون سایر کتاب ها پرده رنگارنگی است که به آهستگی از جلوی دیدگان می گذرد.
می توان گفت هر داستان چهار دیواری خاص خود را دارد و همین دیوارها، کمترین ارتباطی را با داستان های دیگر اجازه نمی دهند، کما اینکه داستان ” راز ” هیچ ربطی به داستان ” آگهی استخدام ندارد ” ولی برای خواننده مجموع آن ها گام در مسیرها و گوشه و کنار های انواع زندگی هائی است که کتاب را خواندنی کرده است.
” زار ” که بعنوان یک راز در این کتاب آمده است نوعی خلسه پر هیجان است که زادگاهش جنوب کشورمان است و در این کتاب همراه است با داستانی که سخت گیرا و هم سخت با اعصاب بازی می کند.
جامعه ما این ویژگی را داشت که همه یکسان بی توجه به نژاد و رنگ و مذهب با هم و دوستانه زندگی می کردیم. و بهمین دلیل با ” اَتی تو ” دوست و همکلاس بودن مسئله ای نبود ولی آنجا که این دوست سیاه پوست ” راز ” زندگیش را برای دوستان همکلاسش که ” سه تفنگدار ” بودند فاش می کند داستان رنگ و بوی دیگری می یابد و خواننده را به دنبال خود می کشاند.
اگر بخواهیم اندیشه را به سوئی بکشانیم که همه ی داستان های محمود صفریان یک جورائی حقیقی هستند، باید قبول کنیم که نویسنده ای هزار چهره است با عمری نوح وار. اما وقتی می خوانیشان نمی توانی قبول کنی که تمامن زائیده تصور و اندیشه است.
یادم نمی رود که با خواندن داستان های: ” لفطالله ” ، ” جاسم ” و ” پیوک ” در اولین کتابش بنام ” روز های آفتابی ” دریافتم که نثر موسیقیائی و محکم و استوار، چیست و فکر کردم که این نویسنده ” رهگذر ” چه خوب واژه ها را می شناسد. و نمی دانستم که این نویسنده رهگذر ماندگار است و خلاق، و حالا که دارم کتاب پنجمش بنام ” سلفچگان ” را می خوانم، مطمئن شده ام که نویسنده خوش قلمی سالهاست که متولد شده است.
” … ” زهره جان چرا فقط با من مشورت می کنی نظر یکی دو نفر دیگر را هم بپرس.”
” نمی خواهم با کس دیگری جز با تو صحبت کنم و نظر بخواهم”
” چرا؟ ”
” چرا؟ برای اینکه من تو را دوست دارم. ”
پتکی به سرم اصابت کرد. مثل مار گزیده ها به خودم پیچیدم. توان صحبت را از دست دادم. منهم خیلی دوستش داشتم ولی جرات ابراز نداشتم. او در راهروئی که دیگر خلوت شده بود کتاب در بغل به دیوار تکیه داده بود و ساکت نگاهم می کرد. دل به دریا زده بود و علاقه اش را عریان باز گو کرده بود.
عاقبت دهان گشودم.
” زهره جان! درست شنیدم؟ ”
فقط گفت:
” بله درست شنیدی ”
” من که نه مال دارم و نه جمال به درد بخوری، ولی تو یکی از بسیارانی که موقعیتی در دانشگاه داری. حیف است، خودت را خرج من نکن. ”
” پیام! سخن رانی نکن، ادبیات هم بهم نباف. اگر درست شنیده ای که چه گفتم جوابم را بده، بهمین واضحی که من گفتم.
” کمی وقت بده، بگذار بعد جوابت را بدهم ” نداریم،
همین حالا و در همین راهروی خلوت. منتظرم ”
جلو رفتم دو دستم را به دیوار تکیه دادم در حالتی که صورتش را در مقابل خود داشتم ، آرام فاصله ام را با او کم کردم. وقتی چشمانش را بست بی توجه که ممکن است کسی ما را ببیند او را بوسیدم. مقاومتی نکرد.
” منهم مدتهاست که تو را دوست دارم ولی نمی خواستم بخاطر همین دوستی اغتشاش فکری برایت درست کنم. ”
ازداستان ” زیز خاکستر ” همین کتاب
شاید کمتر نویسنده ای داریم که به این تعداد داستان کوتاه داشته باشد، ومجموعه این داستان ها که در کتاب های مختلف او جای داده شده است، سبک جدیدی را می نمایاند که در خواننده مشتاق جاری می شود.
داستان ” آگهی استخدام ” در این کتاب چنین شروع می شود:

روز نامه کنار تختخوابم را باز کردم. آگهی استخدام را که خواندم خوشحال شدم. قالب مشخصات من بود.
با آنکه پلک هایم هنوز چسب خواب داشتند، و تا خودم را بسازم کلی راه بود، نیمه آماده تلفن کردم.
صدای آرام و خوش آهنگ منشی، حالم را جا آورد و تتمه خواب را از سرم پراند، و این برخلاف سابقه بود.
معمولن این وقت صبح با صد من عسل هم نمی شود خوردشان!…”
اگر اهل کتابخوانی هستید حتمن کتاب های این نویسنده را بخوانید. اطمینان دارم خوشتان خواهد آمد.
تهیه آن ها از سایت آمازون بسیاز راحت و آسان است. در خانه بشما تحویل می شود.
.