فضای متنوع داستان های «کوچه شامپیونه» خواننده را تا پایان کتاب میبرد. ازبندر انزلی با ماهیگیران زحمتکش، سرزمین گیلان و مردمان مهربانش گرفته تا زندان های مرگبار وطن، حال و روز مهاجران و تبعیدیانِ هموطن درفرانسه و گذر از روایت های شیرین اسطوره ای تا ماجرای بسی خواندنیِ «ژولیا روسو». خواننده درتمامی صحنه ها همگام با نویسنده و صمیمیتِ نجیبانۀ او حرکت میکند.

این اثر در شش فصل با بیست داستان درفضاهای گوناگون تدوین شده است. هریک ازداستان ها روایت تلخ و شیرینی از واقعیت های هستی زمان را برای خواننده توضیح میدهد. نثر روان درداستانها فرصت نمیدهد که کتاب را ازخود دورکنی. سالها پیش رمان “تبعیدی” ازهمین نویسنده درپاریس منتشرشد، که هنوزدریادهاست. در کوچه شامپیونه نیزبا همین شیوه و زبان دنبال شده است.
برخی ار این داستانها قبلا درنشریه های فارسی زبان منتشرشده وچه بهتر که نویسنده همت کرده آنها را دریک مجموعه گردآوری و منتشر کرده است .
درفصل بندی داستان ها نیزدقت و سلیقه ی بیشتری به کار گرفته شده وهر فصل دررابطه با موضوع ویژه، ولی داستانی کاملا مستقل آمده است.
برخی روایت ها فضای خاصی ازآب و هوای شمال را دارد و نوعی، حسرت دیدارآن دیار پرکل و گیاه را در دل مخاطب میکارد. مثلا در فصل اول که شامل “اسکله” و “جاده” است، خواننده را به گیلان میبرد. در رشت و انزلی، درشهر و کنار دریای خزر به سیرو سیاحت میپردازد. با مردم مهربان و زبان شیرین گیلکی و فضای آن مرز و بوم زیبای شمال ایران آشنا میکند.
درفصل دوم – داستان ها بیشتر از زندگی هموطنان سخن میگوید. و ازحال و اوضاع آنهایی که برای دوران تبعیدیِ ناخواسته، درفرانسه به زندگی تن داده اند.
فصل سوم – روایتگرفضای وحشت وخفقان بعد ازانقلاب است که دردهه ۶۰ درسراسر وطن، سیاهی و وحشت حکومت دینی چتر شوم و منحوس خود را پهن کرد. محسن، دراین فصل وحشت وخشونت عریان را
با تمامی ابعاد ویرانگرش به نمایش گذاشته است که درآینده به آنها اشاره خواهم کرد.

همین گونه است فصول دیگر تا برسد به آخرین داستان کتاب به نام «ژولیا روسو».
به یقین، زندگی در”تبعید”، تجربهٔ گران سنگی ست که هنرمند را یاری میدهد درآفریدن چنین فضای هول انگیزِ مصروعانه، تا به چنین مرحله از پرده های تیره و تار درام نویسی دسترسی پیدا کند.
دراین بررسی از هر فصل، یک داستان برگزیده ام. با این یادآوری که ارزش گزاری و وجه تمایز دراین مجموعه کار سلیقه ایست؛ من شخصا ازهمه ی داستانها لذت بردم.

اسکله، ” نخستین داستان این اثر است و روایتگر صادق زندگی پردرد وملال صیادان ماهیگیر بندرانزلی.
عده ای از ماهیگیران با پرداخت رشوه به مأموران گشتِ شبانه ی شیلات که نویسنده با نام ” تفنگچی” ازآنها نام میبرد، به دریا میزنند. توی قایق هفت هشت نفری هستند و هریک با مسیٔولیتی که دارند سرگرم اند. درددل هایشان در سکوت شبانه دریا، با همه ی بیم وهراسی که از گرفتارشدن به دست گشتی ها دارند، شنیدنی ست.
اضافه کنم که نویسنده با به کارگیری اصطلاحات محلی، کمک بزرگی به فرهنگ عمومی ادا کرده با این یادآوری که در زیرنویس صفحات، ترجمه ی فارسی هریک از لغات محلی را با شرح کافی توضیح داده است.
و حالا بشنویم درد دل ماهیگیران را :
«عبدالله گفت: دلم میخواد این دفعه آنقدر ماهی گیرمون بیاد که دیگه این پائیز و زمستونو از شراین شکم صاحب مرده راحت بشیم.»
«کمال گفت اکه شانس بیاریم می تونیم این دو ماه زمستون رو بگیریم تو خونه تخت بخوابیم.»
«عبدالله گفت : آی گفتی فکرشو بکن تو سرمای زمستون، تو خونه کنار منقل آتش نشستی و گل های آتشو تموشا می کنی اونوقت زنت “سه لنگه” را میذاره رو منقل وماهیتابه رو روش. …»
چپ کش اولی گفت :
« ولی من میخوام برم تهرون»
عبدالله گفت تهرون بری چکار؟
کمال گفت «لابد یه راست میره عشرتکده تا یه دلی ازعزا درآره.»
چپ کش ها – گروه ماهیگیران – خندیدند.
… … … …
قولچوق – سکان بان – اندیشید : آگه شانس بیارم داوودو می خوابانونم تو بیمارستان. خودم کاسه ی زانوهام آب آورده، باس یه فکری برا زانوهام بکنم. اگر ازپا بیفتم چه کسی حاضرمیشه نون و آبمونو بده.
ام لیلا دیگه چشماش کم سو شده پسرم داوود الانه یه ساله چلاق شده، زمینگیرشده وازخونه بیرون نمیاد. خدا خودش میدونه چقدر دوا و درمون کردیم اما افاقه نکرد. … … هرچی داریم ازهمین دریاست. … زبونم لال آدم نباس ناشکری کنه. ما صیاد جماعت نونمونو از دلش بیرون می کشیم .. .»
درد دل ها و آمال و آرزوها در سطح دریا گسترده ترمیشود و قایق درعمق دریا پیش میرود.
« قولچوق پارودرآب نشاند. چپ کش ها دست به کاربودند. صدای آب که پاروها درآن فرو می نشست؛ به گوش میرسید … … قولچوق ماه را دید. نشسته درقاب سیاه ابر، با خود گفت «باید زود دربریم، این ماه بالاخره لومون می ده.»
دسته ماهیگیران، به محاصره مأموران درمیآیند. درتاریکی، وسط دریا بین آنها درگیری شروع میشود.
«صدای تیر از فاصله ها برخاست و صدای موتور قایق گشتی ها بیشتر نزدیک تر به گوش رسید. … و حالا صدا ازهمه سو می آمد. … لوتکاهای پراز تفنگچی هم از پی قایق میآمدند … »

درفصل دوم، داستان:
داستان هتل بل ویل

بل ویل (Belleville) شهرزیبا. یکی ازمحلات مهاجرنشین پاریس.
هتل تک ستاره ایست، که مردی با یک روسپی درآن دعوایش شده و زن را کتک زده است.
داستان اینگونه آغاز میشود:
با دامن قرمز و جوراب بلند نازکش جلوی پیشخوان ایستاده بود و توی دستمالش فین فین می کرد.
– لعنتی، لعنتی.
– تنش بوی الکل می داد
– چی شده؟
– کتکم زده
– کی؟
– آن سگ کثیف.
زن سیگار میخواهد وراوی سیگاری آتش زده به خانم میدهد . بعد میگوید تشنه ام است اویک بطری آب از آشپزخانه آورده با یک لیوان. لیوان را پر میکند و میگذارد روی میز. خانم لیوان را برداشته تاته سرمی کشد ومیگوید:
– مرسی
از رفتار مودبانه راوی، سفرە ی پر درد خانم گشوده میشود.
می پرسد:
از لهجه ات پیداست که تو هم مثل من اینجا غریبه ای، اینطورنیست؟
گفتم بله.
هردو از سرزمین های خود میگویند. راوی از سرزمین ش و ذوق دیدار آنجا و مردمان و دوستی آنها میگوید او می خندد و میگوید
«بازهم داری پرت و پات میگویٔی مردجوان»
وقتی خاموشی ام را دید گفت:
«به دل نگیر. داشتم شوخی می کردم.»
«و رفت توی فکر.»
میگوید که تو بالاخره روزی برمی گردی به وطنی که داری من نه کسی دارم ونه جایی:
«من هیچ جارا ندارم که سرم را راحت زمین بگذارم.»
راوی، ازگذشته خود میگوید و فرار از وطن را شرح میدهد و گرفتاری هایی که درترکیه داشته برای خانم شرح میدهد. غرض ش اینست که ازگذشته ی هم صحبتش باخبرشود. کنجکاوی میکند تا بداند قبلا چکاره بوده است؟
زن، به ناگهان چنگی به موهایش میزند و یاد کتک خوردن ازآن مرد میافتد:
«می دانی، آن لعنتی کتکم زد. اول حسابی چلاندم، بعد کتکم زد»
گیلاس ویسکی را روی تنش ریخته و می خواسته با فندک آتشش بزند و اوخودش را از اتاق انداخته بود بیرون. «نگاهی به راه پله ها انداخت و از وسط دندانهایش گفت:
جانی پست آدمکش.»
صحبت ها ادامه دارد. خانم میگوید:
«می دانی، من پدر و مادرم تونسی هستند اما خودم در پاریس به دنیا آمده ام. تونسی ها می گویند من فرانسوی هستم، فرانسوی ها می گویند که من تونسی هستم. و این عجیب نیست؟».
دیروقت است و خانم پولی ندارد با تاکسی به خانه اش برگردد.
راوی اتاقی به او میدهد. اما او میگوید
«من نمی توانم کرایه اتاق را بدهم آن کثافت یک “سانتیم” هم به من نداد.»
او توضیح میدهد که اتاق را مسافری گرفته پولش را داده اما گفته نمیآید. بهرصورت اتاق خالی است و بعد که مطمئن میشود میرود و میخوابد.
«شیشه ی دیگرآبجو را از روی پیشخوان برداشتم. نگاهی به راه پله انداختم و با صدای بلند گفتم :
«فدای تو.»
و همان شب، آخرین شبی ست که کارش را ترک میکند. انگارتحمل آن همه لجن بازیها را ندارد. این را از ورای حرفهایی که درباره خودش و بالا آوردنش زده، میشود احساس کرد:
«خم شدم که سیگارم را از روی زمین بردارم احساس کردم که قلبم ازجا کنده شده زیردلم را گرفتم و عق زدم.»
درنامه کوتاهی به صاحبکارش خبر میدهد که دیگر سرکار نخواهد آمد:
«موسیو لوئی برنارد، دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.»

داستان هتل دوویل را ازمنظری باید به دقت خواند. درکشوری پیشرفته با آنهمه جلال و شکوه خیره کنندۀ تمدن، با آدم های وحشی که ویسکی روی تن زن میپاشد و فندک میکشد تا آتشش بزند، چگونه میتوان با عینک تمدن این گونه رفتارهای غیرانسانی را دید و گرفتاراستفراغ آنی نشد؟!

فصل سوم
این فصل شامل هفت داستان است که فجابع و سیاهکاری های خونین حکومت فقها را، در انواع گوناگون توضیح میدهد. محسن با احساس مسئولیت قلم، ظلم و ستم فقهای آزمند را هنرمندانه به صحنه آورده است. هریک ازاین هفت روایت مصیبت بار، دنیایی ازبدبختی ریشه دار مردم این سرزمین است که درچنبرۀ استبداد گرفتارند و درتقدس جهل گمراه.
“فاخته”، دربین داستانهای این فصل ازارزشهایی برخورداراست که خواننده، در بیم و هراس وخفقان زندان، با دنیایی از احساس وعواطف انسانی روبه روست.
قهرمان داستان، دختر بچه ایست که باعروسکش وارد سلول زندان میشود.
داستان با ضرباهنگی تکان دهنده شروع میشود:
درسلول که بازشد ما ازخواب پریدیم. نگهبان در را باز کرد . گفت بروتو.
زندانی تو که آمد ما به دورش حلقه زدیم. باریک و سبزه رو بود. عروسک پارچه ای تو بغلش بود. گفت: سلام: گفتیم سلام به چشم هایش نگاه کردیم. سبز بود و درشت. گیج و منگ پرسیدیم:
“پس اونای دیگه کجان؟ ” نمیدونم. ” بادامن سیاه عروسکش ور رفت. گفتیم “بابات چی؟” هیچ نگفت. گفتیم “کی تورو آورده اینجا؟” گفت “نگهبانا”
میگوید من خوابم میاد میخواهم بخوابم.
زندانی ها پتو انداخته طفل را میخوابانند. ازمشاهدۀ تن مچاله شده دختر که بخواب رفته احساس گناه میکنند
« ماخودمان را به دیوار چسباندیم و یک پهلو دراز کشیدیم تا او دست و پایش را کمتر مچاله کند.»

فاخته هشت سال دارد. سالی که به مدرسه باید میرفت، خانه را ترک کرده به جای دیگری رفته اند ممکن نشده به مدرسه برود. مادرش درخانه خواندن ونوشتن یادش داده. ازشغل پدرش بی خبراست. میگوید پدرم نقاشی می کرد و خوب تار میزد. و مادرش ترانه برایش میخواند. با خاله اقدس و مامانش درسلول زندان بوده که نصف شب مادرش را بردند و دیگر برنگشت. او چشم به راه مادراست. زندانی ها با امید به بازگشت مادر اورا دلخوش میکنند اما، او درته دل نگران است که مادر برنمیگردد. این نگرانی را چند بار با زندانی ها درمیان گذاشته، وهرباردل اورا با امید باز آمدن مادر خوش کرده اند.
زندانیان با او مهمانبازی راه انداخته و برای سرگرمی او درنقش های گوناگون مهمانبازیها شرکت میکنند. عروسک را به وقت بازداشت زیردامنش قایم کرده باخود به زندان آورده است. به نازلی هم گفته که عروسک مال او نیست فقط میتواند با اوبازی کند.
درزندان “خواهر رقیه” از کارمندان زندان، با اخلاق تند و خشن، اما درمقابل بچه ها وبه ویژه فاخته مهربان است. این زن دلسوخته ی قربانی فقر و جهل، خود سرگذشت غم انگیزی دارد، که وقتی زندانیان از او نخ وسوزن میخواهند تا عروسک فاخته را بدوزند، عقدۀ بغض آلودش میترکد و آوار غم و اندوهش را بیرون میریزد:
«نگاهی به عروسک انداخت و زیرلب گفت : “عروسک” ورفت توی فکر آنوقت آهسته باخودش گفت “اگه مال من مونده بود حالا قد فاخته شده بود. نه خدا نخواست دخترم بی پدر بزرگ بشه” گفتیم چش شده بود؟
گفت نمی دونم سرما خورد افتاد زمین. بعدش اسهال و استفراغ گرفت تو ده ما دکتر نبود باباشم نبود رفته بود جبهه. من دست تنها چه کار می تونستم بکنم؟ هنوز چله ی دخترم تموم نشده بود که خبرمرگ باباش از جبهه رسید. …»
یک شب بازجو با نگهبان وارد سلول میشود. فاخته که درخواب است بیدارش کرده و با خود میبرد.
«یک ساعت بعد فاخته را به سلول برگرداندند. دوره اش کردیم. می لرزید و هق هق می کرد. گفتیم:
” چی شده؟ کجا بردنت؟ ” گریه امانش نمی داد چیزی بگوید. دستهایش را گرفتیم یخ کرده بود و دندانهایش بهم میخورد … … با صدای خفه ای گفت “دیدمش … … با … با … مو صورتش سفید شده و تنش یخ کرده بود … اون خوابیده بود چشاش بسته بود. دلم میخواست چشماشو بازکنه و منو ببینه . صداش می کردم بابا، بابا جونم، ولی اون بیدار نمیشد. می دونستم آمده دنبال من. … می دونستم که میاد دنبالم، می دونستم باباجونم…»
ناله های معصومانه دخترهشت ساله و واهمه های او با جنازۀ پدر درآن شب هولناک، درکاسه ی سرم می پیچد. گریه امانم نمیدهد چیزی بگویم، اما نجوای نفرین فاخته را میشنوم که خفاشان منبر و محراب را به آتش کشیده است.

فصل چهارم

شامل سه داستان است. داستان ها درفضای افسانه وخیال میگدرد. نویسنده، درقالب روایت های اسطوره ای با نثری محکم و زیبا حوادث را توضیح میدهد.

رقص درمهتاب:
گرگ ها، “خورشیدرو” را دوره کرده اند وخون اورا که روی برفها ریخته لیس میزنند!
«وقتی رسیدیم ، گرگها تازه این سوی جوی آمده بودند و دوره اش کرده بودند. چنگ دستش بود. موهای بلند سیاهش درمعرض باد بود. جامه اش پاره شده بود وازشکاف زخم های تنش خون می چکید. گرگ ها پوزه در برف فرومی کردند و خون را لیس می زدند.»
گرگها آن عده را دوره میکنند. و آنها با افروختن آتش آن جانوران را می تارانند. ” خورشید رو ” را با خود به دهکده حمل می کنند. درمیدان دهکده مردم دورشان جمع شده اند. درآن بین:
«پیری ازپیران معبد با ردای سفید و محاسن سفید و قوزکی برپشت.»
« گفتم برو به معبد و به پیران بگو که ستاره ی بخت و اقبال ما به دهکده آمده است.»
پیر از پیشه ی آن و یارانش میپرسد و علت رفتنشان به دشت. میگوید نگهبان آتشیم و برای جمع کردن هیمه. میپرسد هیمه تان کو؟ میگوید واگذاشتیم. [خورشیدرو راآوردیم] میگوید برگردید پی هیمه تان.
پیر رو به سوی معبد میرود. به احتمال زیاد، اجازه ورود خورشیدرورا به معبد ازکاهن اعظم بگیرد!
از لحن کلام ودرشتگویٔی پیر، پیداست که ازحضور خورشیدرو دردهکده ناراضی ست.
جماعت دست به کار میشوند و آن عده نی لبک میزنند.
«زن ها هیمه میآوردند و آتش می افروختند. ما به دور آتش حلقه زدیم. خورشیدرو درمیان ما بود. برتخته سنگی نشسته بود و چنگ روی زانویش بود. با چشمان سیاهش به شعله ها خیره شده بود. ازنفس که افتادیم نی لبک را به دست بهمن دادم و ساعتی گذشت و پیر برنگشت.»
خورشید راروی تخت روانی گذاشته درحالیکه مطربان درپشت سرشان برشاخ مینوازند رو به معبد حرکت میکنند. معبد درچشم اندازی کوتاه درمنظر دید آنهاست که سواری با “لوحه ای درمشت” ازراه میرسد. و اسب با دیدن خورشیدرو سم برزمین می کوبد و شیهه می کشد. سوار از مقصد آنها میپرسد. وقتی میگویند خورشید رو را به معبد میبریم میگوید:
«او هیچگاه پایش به معبد نخواهد رسید.»
مهر گفت:
«پیامی آورده ای؟»
سوار لوحه گشود و خواند:
«اینست پیام پیران: اهریمن به خانه تان آمده است. این آن فرشته نیست که نگهبانان ما به خاطر مقدم مبارکش سپیده دمان فراز برج درشاخ گاو می دمند اهریمن را ازخانه برانید.»
کلید خزینه ی برای معالجه ی زخم های خورشیدرو دردست پیران است. و درب بزرگ معبد را بسته وپیران پا توی دهکده نمیگذارند.
ولی اهالی دهکده :
«مثل همیشه کوزه های شیر و مشک کره، کاسه های سرشیر و صراحی های شراب را بار استرها می کردیم وبه معبد می فرستادیم.»
حمله سوارها با جامه های سیاه و رخ پوشانده :
«چنگ از دستش[خورشید رو] برگرفتند و بشکستند. جامه ازتنش برگرفتند و با او در آویختند… کسی درمیدان نمانده بود … تنش برهنه بود و به ضرب شمشیر شکافته بود و به دور جسدش حلقه زدیم.»
کشتارخونین مردم به دست مهماجمان سیاهپوش و نقابدار و جنازه های قربانیان که درشعله های سوزان به آتش کشیده شده، ودرآن جدال خونین و فضای پراز وحشت و بیم هراس وقتی سوار:
«نقاب ازرخ برداشت پیربزرگ ما بود. سوارها هم چنین کردند پیران ما بودند.»
نویسنده، به هشیاری واقعه ی تاریخی هجوم عرب را درقالب یک داستان افسانه ای بازبینی کرده با این اشاره که
زمینه های قبلیِ مقبولیت آن هجوم را یاد آور میشود. اینکه خفقان و فشاراندیشه های تحمیلی یا فقدان عدالت اجتماعی دراین مقبولیت تأثیرگذار بوده، وسیله ایست که انگیزه های تمکین مردم را پوشش میدهد.
از سوی دیگر، عوض کردن چهره ها و تبدیل پیرمعبدنشین، به سِمتِ یک سوار قسی القلب که «مشعل را از دست سواری» میگیرد ویال اسب را میسوزاند و سواره ها را وا میدارد که برلاشه ی سوخته ی اسب ابلق سم بکوبند، تأملی ست برذاتِ توحش عریانِ آدمیزاد، فارغ از منصب و لباس!
جنازۀ خورشید روی را تا بلندترین قلۀ کوه حمل میکنند. با دیدن دریا همگی به خاک میافتند. شیر ازسینۀ خورشیدرو گرفته برزخم ها میمالند. با التیام زخم ها دورش حلقه زده پایکوبی میکنند و به شادمانی میرقصند.

فصل پنجم
برگ های مرده: شامل دو داستان است به نام «کوچۀ شامپیونه» و«پرلاشز» که اولی، نامی ست که درپیشانی کتاب نشسته است.
کوچه شامپیونه را ازآن جهت برگزیدم که به نظرم، از شاخص ترین روایتهایٔیست درمعرفی هدایت، از قول “منِ” خودِ هدایت.
این هنر روایٔی از “منِ” هدایت، بسی هشیارانه و دقیق روایت شده، انگاری شخص هدایت مقابلت نشسته و داستان آخرین شب حیاتش را شرح میدهد با همان نشانه های هدایتی.
« درخت سروی کنار جوی بود. جغدی روی شاخه نشسته بود. دختر زیر درخت سرو ایستاده بود با پیراهن باریک و مه آلود، با دو چشم درشت و متعجب درخشان گل نیلوفری به تو تعارف می کرد. پیرمرد پشت تنۀ درخت سرو ایستاده بود. شالمۀ هندی بسر بسته بود با دو چشمان واسوخته نگاهت می کرد.»
نویسنده، در وادی خیال روح هدایت را به صحنه میآورد. با ظرافت ویژه ای در خلوت او به کمین مینشیند. پاره تنی از او میشود. با مؤلفه های آشنا و هرآنچه در ذهن هدایت جاریست، زیباترین تابلو از “منِ” عریان، خالق بوف کور را به نمایش میگذارد. و خواننده لحظاتی انگار این صدای هدایت است که در گوشش پیچیده:
« … بهتراست برای سایه ات بنویسی. بخواهی خودت را به سایه ات معرفی کنی. بخودت بگویی برای من دراین دنیای پراز فقر و مسکنت تنها همین اتاق دنگال مانده است و بس و سایه ام که خمیده روی دیوارافتاده است و هرآنچه را که من مینویسم با اشتهای زیاد میخواند و میبلعد.»
خوانشِ زندگی هدایت، ازقول ” منِ” خود تا پایان داستان ادامه دارد. چیزتازه ای دراین روایت به چشم نمیخورد اما، آرایش کلام درکناردقت درقرایٔتِ متن؛ طراوت و تازگی هنرِ “بازآفرینیِ” محسن حسام را توضیح میدهد.
داستان با همان ترکیبات: گلدان زاغه، طرح روی گلدان درخت سرو، دختری که زیر درخت سروایستاده با اندام اثیری، باریک و مه آلود با دو چشم درشت متعجب درخشان گل نیلوفری به دست …
« … … پیرمرد خنزر پنزری هم بود … جغدی هم روی شاخه نشسته بود و با چشمان وق زده به تو نگاه می کرد.
زیرلب گفتی : ب … و … ف … ک … و … ر. ».
تمام میشود.

فصل ششم
وداع با پاریس – ژولیا روسو
این داستان طولانی ترین داستان این دفتر است.
قهرمان داستان مردی ست به نام مسیو اولیویه برژه که تنها زندگی میکند. عاشق ژولیاست. ژولیا را همه جا میبیند. نیست، ولی درخواب و بیداری همیشه با اوست.
این مردِ تنها، یک روز متوجه می شود که دراین ساختمان چند طبقه تمام ساکنان، خانه هایشان راترک کرده و تنها اومانده است وغیر از او کس دیگری نیست ودرو پنجره ها بسته شده است.
«فکری بسرم می زند ازتوی کشوی میز تحریر دوسه قلم بیرون می کشم. امتحان می کنم همه شان ازکار افتاده اند. دست آخر یک نیمه مداد پیدا میکنم.»
مرد تنها، به تمام طبقات ساختمان سرمیزند وازحال روزگار ساکنانش میگوید و کم وبیش آنها را به خوانندگان معرفی میکند. اما مهم دراین داستان، نمایش قدرت تخیل نویسنده است، که به بهانۀ داستان دراندیشۀ مرد تنها میگذرد به هر آپارتمان که میرسد، گوشه ای ازخاطرات گذشتۀ خود و صاحبخانه ها را روایت میکند.
مثلا در طبقه چهارم، ازدیدن جسم سیاه دچار ترس میشود و دامنۀ خیال را گسترش میدهد:
«نمیدانم چرا به دیدن آن جسم سیاه ترس برم می دارد. پیش خودم خیال میکنم آپارتمان روح دارد. اما نه، از روح خبری نیست. درواقع آن جسم سیاه حرکت نمیکند. شعله لرزان شمع است که روی دیوارمیرقصد. بس که نحیف شده ام. چشمانم دودو می زند. یک قدم به جلو. می روم. دوزانو برزمین می گذارم و درپرتو شمع نگاه می کنم . به دیدن آن تودۀ بی شکل احساس غریبی به من دست میدهد. شاید این شیء زمانی ستاره ای کوچک بود ازمیلیون ها ستاره کوچک … »
همین روال در طبقات دیگر ادامه دارد. نویسنده با تجسم آدمهای آپارتمان در خیالِ مسیوبرژه، و آوردن یک یک آنها به روی صحنه، بخشی از جامعۀ فرانسه به ویژه پاریس را برای خوانندگان معرفی میکند.
مرد تنها، درصحنۀ پایانی داستان ژولیا را می بیند. صدای نفس کشیدن او را میشنود.
«صدای تنفسش دلگرمم میکند. زیرگلویش کبود شده و اثرطناب برپوستش دیده میشود. چندساعت می گذرد؟ تمی دانم، خودم را می بینم که کنار تخت کف اتاق نشسته ام … به شنیدن صدای پیانو چشم باز می کنم. صدای پیانو از طبقات بالا می آید. در راهروها می پیچد. صدای پیانورا خوب می شناسم من و ژولیا بارها آن را شنیده ایم «سونات مهتاب» بتهون. بر می گردم به ژولیا نگاه می کنم. ژولیا چشمش را باز کرده به صدای پیانو گوش می کند.»
مفهوم بیت مولوی که درپیشانی داستان آمده، چهره می گشاید:
بشنو از نی چون حکایت می کند/ از جدایٔی ها شکایت میکند.

همانطوری که دراول گفتم فضای متنوع داستان های «کوچه شامپیونه» خواننده را تا پایان کتاب میبرد. ازبندر انزلی با ماهیگیران زحمتکش، سرزمین گیلان و مردمان مهربانش گرفته تا زندان های مرگبار وطن، حال و روز مهاجران و تبعیدیانِ هموطن درفرانسه و گذر از روایت های شیرین اسطوره ای تا ماجرای بسی خواندنیِ «ژولیا روسو». خواننده درتمامی صحنه ها همگام با نویسنده و صمیمیتِ نجیبانه ی او حرکت میکند.
کتاب را می بندم. با آرزوی موفقیت برای محسن عزیز وآنعده ازاهل قلم که حرمتدار فضیلت کلام و مسؤلیت “قلم” هستند.
————————————
انتشارات باران. سویٔد. چاپ اول ۱۳۹۰