آخر خط

کتاب جدید محمود صفریان بعنوان کتاب ماه در کتابخانه گذرگاه قرار گرفت.

خانم ” صفیه ناظر زاده ” در نظری که در مورد این کتاب داده است، نوشته:

… البته محمود صفریان در داستان نویسی اصولن نویسنده ای است که کمتر پا به سن می شود.
ولی در بیشتر داستان هایش زخم های جامعه را باز و بدون پانسمان می نمایاند.
تصویر هائی که می کشد گویای صادقی است از آنچه جاری است. به کار های قبلی اش اشاره نمی کنم، همه می دانید که صحنه های نفس گیر کم ندارد.

“….ما در گذشته در انبوه داستان ها یش فقط داستان بلند ” غنچه ” را در این روال داشتیم، و لی حالا هر چند داستان هائی خیلی کوتاه، و لی به تعداد بیشتر ” شات ” های ” رمانس ” می بینیم.
من نوشته هایش را، و بازی با واژه هایش را و نقاسی هایش را از صحنه های مختلف، دوست دارم. پخته و جا افتاده و روان می نویسد.
دیالوگ در داستان های او محکم، واقعی و منسجم است. فرم و جفت و جوری نوشته هایش اثر گذار است…”

این کتاب، هشتمین کتاب این نویسنده است که بصورت الکترونیک و با فرمت پی دی اف منتشر می شود و پنجمین کتاب مجموعه داستان او است.

محمود صفریان نام یکی از داستان های این کتاب را که ” آخر خط ” است برای این کتاب بر گزیده است. خودش در این مورد، زیر عنوان ” ناگزیر ” چنین می گوید:

همانطور که هر راهی با اولین گام شروع می شود، حتمن به شکلی ، روزی و جائی، به آخر خواهد رسید.
شروع خط با تولد است، اما چگونه خطی خواهد بود؟ از بین این همه انواع خط ، شاید کمی اختیاری باشد ولی کی و چگونه به آخر خواهد رسید معلوم نیست…اختیاری نیست….اما خواهد رسید. “

خانم ” نسرین مدنی ” نیز در مورد محمود صفریان و داستان هایش چنین می گوید:

…مشخصه ای که من در داستان های ایشان می پسندم این است که این نویسنده بسیار از تقلید پرهیز کرده شیوه و سبک خود را در غالب ِ داستان ها به رخ می کشد .
دیالوگ ها ، شخصیت پردازی ، فضاسازی ، زبان بی پروا بی پیچیدگی ، طنز نیش دار و پیام ساده ی داستان ها و …همه و همه از مشخصه های قلم ایشان است. “

و نویسنده در یکی از داستان های همین کتاب می گوید:
فقط یک جای خالی مانده بود. همه روی صندلی هایشان نشسته بودند. دلم می خواست کنار پنجره بنشینم، کنار راهرو جا بود. فقط یک جا خالی بود. نشستم و ساک دستی کوچکم را گذاشتم جلوی پاهایم.
سرش را به شیشه چسبانده بود. وانمود کرد نشستن من را متوجه نشده است. نگاه و تکانی نداشت. بوی سوخته تریاک می داد. صورتش را نمی توانستم ببینم، ولی آنچه را می دیدم از اعتیاد نشانی نداشت.
پوستش سفید بود، و زردی چرکینی که معمولن زیر پوست معتاد ها دویده است به چشم نمی خورد. موهای تنک جو گندمی داشت. چهل و پنج شش ساله بنظر می آمد. کمی چهار شانه بود.
دلم می خواست کتش را در آورد، گرمم بود. داشتم فکر می کردم چرا می روم “

از داستان: ” چنین که شد ماندگار شدم “