داستانی زیبا و گیرا از بزرگ مرد داستان نویسی کشورمان:

صادق چوبک

که در کتابخانه گذرگاه گذاشته شده است
نثر راحت و روان این داستان بلند، خواننده را برای خواندن یک نفس آن آماده می کند.

” عباس تو منقل به وافورش نگاه کرد. تخم چشمهایش درد می کرد. سر کوچک مکیده شده اش روی گردنش سنگینی می کرد، انگار زورکی نگاهش داشته بود. آهسته مانند  اینکه توی خواب حرف بزند گفت”

( توی این آب و هوای نموک اگه آدم اینم نکشه چکار کنه….) “