به آن‌ها که بخاطر
افکار، قلم و بیان
آن چهار دیواری را آزموده اند

به زودی کتابی حضورتان معرفی می‌شود که حکایت از ناگفته ها داردبه نام
گام هائی در کوچه های خاطره
که نشان می‌دهد هرچند گذشت ولی چون سیخی که از کباب
و هنوز آثارش چون تاول های آبله باقی‌مانده است

یک اشاره لازم


با بهره کشی از انسان وقتی آشنا شدم که دیدم بیش از چهل،  پنجاه هزار انسان در فاصله نیمساعت بایستی از چند در، بریزند در حلقوم محوطه ی حصار شده ای که نامش پالایشگاه بود ، پالایشگاه نفت.
پدرم با اینکه کارمندی فنی بود نیز بایستی همراه با آن لشکر در صفی که ردیف مورچگان  انسانی را شکل می داد، هر روز صبح کله سحربا عجله همراه شود تا عقب نماند و از هستی ساقط نگردد….
نو جوان بودم.

در ذهن نو جوانم تلاش برای رهائی و رسیدن به زندگی متعارف یک وظیفه بود. و همین وظیفه مرا از سن سیزده سالگی راه انداخت
حاصلش دستگیری های به دفعات و گذران در بسیاری از بازداشتگاه ها و تحمل شرایط آن ها که گاه طاقت سوز و از توان یک انسان افزون تر بود، و در شهرها و مکان های متفاوت و در هردو رژیم