عکس 5 کتاب

برپشت جلد هر یک از این کتاب ها  تکه ای از یکی از داستان های درون آن کتاب آمده است، با عنوان ” از متن کتاب “. برای آشنائی بیشتر با این کتاب ها و نمونه ها ئی از نثر نگارش آنه ها، اشاره ای خواهیم داشت به بعضی از آن ها. با توجه  اینکه بر پیشانی گذرگاه این ماه نیز همین تصویر آمدهاست این آشنائی بی منا سبت نیست. بر پشت اولین کتاب که ” روز های آفتابی ” است چنین آمده است.
خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
 حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
 فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
 شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.
 لرزش امواج ریز ” اروند رود “، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند. و پالایشگاه خاموش، چون جنگلى از فولاد. نیمه سوخته بر پا بود .

و بر پشت جلد کتاب ” روزی که گلابتون رفت ” چنین نوشته شده است

چند ماه بیشتر با هم نبودیم. وقتی جدا شدیم، یا در حقیقت ، وقتی گذاشت و رفت برایم خیلی ناگهانی بود. قبلا اشاره ای نکرده بود. این آخری ها گه گاه رَد اندوهی را در چهره اش می دیدم، ولی هیچ وقت نپرسیدم. چون اعتقاد دارم ، هر کس زمانی بی اراده می رود در پس توهای ذهنش و می خواهد در دنیای خودش باشد.
با همه این ها با هم بودیم تا آن روز صبح ِ تعطیل آخر هفته که در یکی از پاتق هایمان روبروی هم نشستیم. بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود، و با فنجان قهوه اش بازی می کرد. سرش را پائین گرفته بود . به من نگاه نمی کرد . بنظر می رسید در دنیای خودش است. مزاحمش نشدم و خودم را با روز نامه صبح مشغول کردم. وقتی مانده قهوه اش را سر کشید، دیدم دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است. قلبم فشرده شد، روز نامه را کنار گذاشتم، ولی قبل از آنکه چیزی بگویم، او شروع کرد. بسیار شمرده و آرام، و با صدائی کاملا اندوهگین :

آنچه بر پشت جلد کتاب اشک ققنوس آمده است

ققنوس اشکی ندارد، در اساطیر است و افسانه است…گویند تنهاست و بی جفت است…چه می دانیم شاید جفتی داشته و از دست داده و یا شاید پس از هزاران سال که در انتظار می ماند از تنهائی به تنگ می آید و خود را در آتش خود افروخته خاکستر می کند. در مورد او زیاد گفته اند از جمله اینکه:
اشک ققنوس زخم را درمان می‌کند.
اشکی که دیده نمی شود ولی بر باخت ها و زخم ها مرهم است.
با این اشک است که آوا سر می دهد و موسیقی را بنیان می نهد…موسیقی که سوز دل ققنوس است ”
*
اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نه گرم است، نه شرجی دارد و نه سوز سرما را که وقتی می وزد درون را ناکارمی لرزاند. حتا آب رود خانه کارون که همراه با بارندگی های بهار کف برلب و گِل آلود می شود عبور آرامی داشت همراه با چین های کم عمق و ملایم. و عبور تک توک بلم های با و بدون بادبان. آرامش مطبوعی را در جان می ریخت. گلهای پر برگ و زیبای آفتاب گردان باغمان، چشمان را خیره می کرد و رنگا رنگی گل های میمون و عطر ملایمشان فضا را پر از زندگی کرده بودند. قرمزی گلهای تاج خروسی روزی خوب و خوش را نوید میدادند.

وقتی کیف و چمدان کوچک مسافرتی اش را در اتومبیل گذاشتند، فهمیدم که عازم فرودگاه است. آمد جلو دستی پدرانه و مهربان روی شکم نه خیلی بر آمده ام گذاشت، به چشمانم نگاه کرد، بوسیدم و گفت
” مواظب خودت و کوچولو باش، زود برمی گردم. امشب در تراس بنشین و ریه هایت را از بوی شب بوهائی که خودت در کاشتشان سهیم بوده ای پر کن، به ستاره ها از خلال برگ های شکوهمند نخل ها نگاه کن، من با تو بیشتر و بهتر زندگی را و زیبائی هایش را فهمیدم”.
من دیوانه اینجور حرف زدنش بودم..
و رفت برای عقد قرار دادی که خیلی دلش می خواست انجام شود

برای تهیه کتاب ها این لینک را کلیک کنی

http://ow.ly/tSLFb