سلفچگان آخرین کتاب دکتر محمود صفریان که مجموعه ده داستان است و من آن را خواندم فرصتی شد تا ضمن صحبت در مورد آن و سبک نگارش این نویسنده و اینکه کتاب های مجموعه داستان پذیرفتنی تر است یا داستان های بلند در قالب ” رمان ” ، کمی با خوانندگان صحبت کنم.دکتر صفریان با انتشار سلفچگان که پنجمین کتاب داستانی اوست نشان داده است که نویسنده ای توانا و خوش سبک است و با نثری روان داستان هایش را در ذهن خواننده جاری می کند.
او در مجموع تا کنون بیش از پنجاه داستان را در چهار کتاب خود به نگارش در آوره است و با انتشار رمان ” شام با کارولین ” نشان داده است که توانائی رمان نویسی را هم دارد.
او می گوید اگر قرار است که داستان های خیلی بلند را در فرم رمان منتشر کرد بایستی در حدی به دور از زیاده گوئی های رمان های پانصد – هزار صفحه ای باشد .تا خواننده فرصت، حوصله، و شوق خواندن داشته باشد.
من با این نظر کاملن موافقم چون هدف از خواندن را آموختن و لذت بردن می دانم و این دو، با رمان های چندین جلدی و با اوراق انبوه مقدور نیست. و گمان می کنم که دیگر زمان نگارش چنین کتاب هائی گذشته است.
رمان ” شام با کارولین ” این نویسنده ، که هرکس آن را به دست گرفت تا به پایان نرساندش زمینش نگذاشته ، فقط هشتاد صفحه است. و همینقدر کافی است که خواننده مشتاق را ارضا کند و در بند کتاب های قطور و سنگین پر برگ گرفتار نکند.
وقتی می شود مثلن در همین کتاب سلفچگان داستان ” نوعی نفس کشیدن ” را که فقط دوازده صفحه است خواند، از نثر روان و روایت آن لذت برد و حتا اشکی هم ریخت و آگاه شد که چه دنیا های موازی دنیائی که ما در آنیم وجود دارد، چه لزوی دارد که آن را تا حد یک رمان کش داد.
یا داستان ” راز” این کتاب که بنظر من یک داستان خواندنی، فرا گرفتنی و لذت بردنی است، در قالب یک داستان بسیار کافی است. اگر نیاز به تحقیقی وسیعتر در این مورد باشد می توان به منابع دیگر رجوع کرد و لزوی ندارد که روانی و دلچسب بودن آن را در پیچ و خم های برسی های تحقیقاتی ضایع کرد.
او می گوید من در آینده باز رمان هائی خواهم داشت ولی هیچیک از حد اکثر صد صفحه بیشتر نخواهد بود. و می افزاید من اعتقاد به مقرراتی که داستان باید چند صفحه و رمان چند صفحه باشد ندارم. چون نویسنده نباید در قالب مقررات و سنت، داستان بنویسد. داستان مثل شعر است تا آنجا که به نویسنده الهام می شود کافی است وباید توانست بر قامت همان حد، جامه زیبا پوشاند و تلاش نکرد که آن را کش داد.
گاه اتفاق می افتد که داستانی از حد یک داستان کوتاه بلند ترمی شود و ازحدی که رمان نامیده شود، کوتاه تر است. به همان اندازه که هست کافی است، و نباید برای کم و زیاد کردن حجم آن تلاش کرد چون در این صورت از خواست و احساس نویسنده و آنچه که می بایست باشد خارج می شود. مگر چه اشکالی دارد که بهمان اندازه و قواره ای که از ذهن تراویده است بسنده شد، فقط کافی است واژه ها گرم و دوستداشتنی چیدمانی دلپذیر داشته باشد.
” سلفچِگان ” کتاب اخیر او است و بقول خودش دارای داستان هائی است که از کوتاه بلند تر هستند؛ و خواندن آن ها که تمامن روان و بدون پیچ و تاب های نامفهوم و سخت خوان نگارش شده است به دل می نشینند.
در این کتاب داستن های دهگانه زیر را می خوانیم:
بازرس – قربان کور، که به دکتر محمود کویر استاد فرهیخته زبان تقدیم شده است – نوعی نفس کشیدن – سلفچگان – مِشتی خانم جان – قلاب سنگ – زیر خاکستر – راز – آگهی استخدام – به همین سادگی –
خواندن هریک از این داستان ها خواننده را با خود به ماجرائی می کشاند که بسیار شنیدنی است و تمامن با نثری تمیز و شفاف و زیبا نوشته شده اند.
“… اتومبیل بسیار لوکسی را قبل از ورود به قهوخانه در کناردر وردی دیده بودم که دختر خانم نو جوانی در آن نشسته بود و به آهنگی از مرضیه گوش می داد. تعجب کردم. اتومبیلی شیک، دختر نوجوانی تنها، و آهنگ زیبائی نه از خوانندگان پاپ خارجی که ” سنگ خارا ” ی مرضیه را در فضا رها کرده بود. خواستم بروم سراغش، دو دل بودم، چند قدمی هم به سویش برداشتم. شیشه اتوموبیل را پائین کشید و ماهرانه مرا از ادامه باز داشت:
” خاله ام در کافه است من دارم ( چیزی ) را که خواسته برایش می برم. ”
ولی نگفت ” چه چیزی را “.
به رو نیاوردم. مسیر گام هایم را به سوی قهوه خانه تغییر دادم. به قول دختر خانم، ” کافه !” زیاد شلوغ نبود.
هرچه چشم چشم کردم خانمی که بایستی خاله دختر خانم باشد ندیدم. خودم را روی یکی از صندلی های خالی ی نه چندان فکسنی چوبی، نشاندم. آهنگ ” لری ” زیبائی را که خواننده خوش صدای ” دایه دایه ” می خواند، پسندیدم. سبک شدم. خیلی گرسنه بودم….”
تکه ای از داستان خواندنی سلفچگان.
داستان شیرین ” مِشتی خانم جان ” چنین شروع می شود:
” ازوقتی خودم را شناختم دریکی از اتاق های بزرگ خانه ” کل بومونی ” زندگی می کردیم. گمان می کنم بزرگترین اتاق آن خانه ی دنگال به ما تعلق داشت. چون توانسته بودیم با کشیدن پرده سه قسمتش کنیم. آشپزخانه در طرف راست، وسط نشیمن، و طرف چپ قسمت خواب بود.
خانه، سه اتاق دیگر یا در حقیقت سه مستاجر دیگر نیز داشت.
هر کس همه ی اسباب بزرگیش را در اتاقش جا داده بود الا مستراح که مشترک بود و در یکی از گوشه های ته حیاط قرار داشت ” البته با آفتابه های اختصاصی.” و در گوشه دیگر حیاط روی تعدادی آجر بعنوان زیر ساخت، چهار بشکه بزرگ آب قرار داشت، هر بشکه به رنگی، که مشخص می کرد هر رنگ به کدام خانوار تعلق دارد.
بشکه ما سبز رنگ بود. خانه نه برق داشت و نه آب و برای پر کردن بشکه ها یمان، یا بایستی از سقا به ازاء پرداخت پول کمک گرفته می شد یا از شیر سرکوچه سطل سطل آب می آوردیم و پرش می کردیم که کار به واقع شاق و سنگینی بود. گاه و نه همیشه ” آب دزدی هم می شد.
چراغ لامپا تنها کباد کش نور بود در جنگ با تاریکی ِاتاقی به آن بزرگی…
وقت گذرانی های شب ها ، گرد هم آئی های گه گاه مستاجرین و قصه های راست و دروغشان و دود چراغ بود، و انجام تکالیف مدرسه.
در یکی دیگر از اتاق های خانه، ” دی لی لو ” با دختر دم بختش زندگی می کرد، فرق نمی کند چه، دختری دم بخت باشد و چه پسری شاشش کف کرده باشد، مسئله سازند ودی لی لو نیز از این واقعیت در امان نبود.
زمزمه ملی شدن نفت بلند شده بود و انگلیسی های حاکم که در حقیقت همه کاره شهر بودند کم کم داشتند جمع و جورمی کردند.
محله ی آن ها یکی از پر امکان ترین محله های دنیا بود…بسیار شیک، با آب و برق و تلفن و تهویه مطبوع و باغبان و راننده و آشپزو نوکر و کلفت مجانی …بی پرداخت حتا یک ریال.
در این فضای یگانه، ” مِشتی محمد ” که در یکی از خانه های آنچنانی آشپز بود و زنش نیز به تر و تمیز کردن هر روزه خانه مشغول بود، کارشان را از دست دادند. و این در حقیقت از اوج به حضیض افتادن بود. یک شبه همه ی امکانات غیر قابل با ور شان را از دست دادند و حالا در یکی از اتاق های خانه ” کل بومونی ” همسایه ما بودند. عزیزانی بودند که ذلیل شده اند. “.
هر یک از داستن های این کتاب گوشه ای از زندگی همه ی ماست در گستره کشور. تمامن با زبان مانوسی نگارش شده است که خواندنشان را لذت بخش کرده است. البته صحبت من در مورد کسانی است که خواندن زمانی هر قدر کوتاه از زندگیشان را تشکیل می دهد.
با اشاره ای بسیار کوتاه با آخرین داستان این کتاب به نام ” بهمین سادگی ” این گفتار خالصه را پایان می دهم و توصیه می کنم اگر فرصت دارید و خواندن جائی در زندگی روزمره تان دارد کتاب های او را بخوانید. همه شان بر روی سایت آمازون موجود است که در خانه بشما تحویل می دهند.
” … فریاد بی کسى چون پتکى سنگین فرقم را می کوباند. نگاه مات و بهت زده ام را به صورتش که بى هیچ تغییرى به خواب رفته بود دوختم، و همه سالهائى را که با او بودم، در ذهنم چرخاندم.
نمى دانستم ازکجا شروع کنم. دستهایش را محکم به سینه ام چسباندم. و نگهدارى اشک هایم را از دست دادم. اشک هاى بى صدایم را. نمى خواستم صدائى خلوتمان را بهم بزند. چقدر دلم مى خواست یکباردیگر درز چشمانش را بازکند. نیازداشتم فقط دو، سه کلمه با او صحبت کنم.”