اگر بالاخره روزی رمان ” فصلی دیگر ” منشر شد، خواهید دید که کتابی یا رمان و یا داستانی است در شکل و فرم دیگر.
شاید نگاه به مقدمه این رمان بتواند اندکی راهگشا باشد:

” داستان مفصلی است که بهر تعبیر اتفاق افتاد. گویا نمی توانست پیش نیاید. پیش آمد ها نا باورانه بودند.
وقوع آن در هیچ یک از فصل های چهار گانه ای که می شناسیم نبود.
فصلی دیگر بود، در فصلی که بعنوان فصل پنجم گاه می آید. فصلی که فقط یکماه دارد اما با چهار وضعیت هوا. خواب بود یا رویا ؟
شاید یک تصور و عبور یک تفکربود و شاید هم به نوعی واقعی بود ، ولی بهر تعبیر اتفاق افتاد.
تکه های این رخداد از سویه های متفاوت گرد هم آمدند، با نا باوری بهم پیوند خوردند و ساختند و شکل دادند این ماجرا را.
ماجرائی که تا برهوت چند خانه وار را در بر گرفت و بنا گاه، چون گرد بادی پیچان، همه را در نوردید، فضا را تیره کرد و محو شد. چیزی مثل پرپر شدن. چه برجای گذاشت؟ …بهت بود یا حیرت نمی دانیم. شاید درختی خم شده زیر برگ و بار که تاب نیاورد.
سرعت و نحوه رخدادش چه واقعی و چه پنداری، فرصت نداد ” احساس ” خودش را پیدا کند. حاصل اسف بود و مالیدن پلک های ذهن.
وقوعش هر چند انتظارش نمی رفت خوشحال کننده بود، بو و رنگ دلپذیری داشت، نشئه وتخدیر کرد…و با خوشحالی ادامه یافت. بدون توجه به کمین گاه.

فصلی است که بی اطلاع می آید همه را در خود می گیرد، از خود بی خود می کند و حیران برجای می گذارد، و… چنان می رود که نه انگار آمده بود.
چنین است که درجائی و در فصلی که آشنا نیست رخ بدهد…. که داد. بی توجه و آگاهی از آنچه که بر تاق ذهن آینده حک شده است و گریزی نیست.

این فصل شاید بُعد دیگری است از زمان ، شاید هم جبران یک کمبود است، ولی خاطره اش سترگ و ماندگاراست.

در چنین بُعدی بازی آغاز می شود و می رود به سمت و سوئی که می خواهد و پایانش همانی می شود که باید. “