عکس ششتا
تکه هائی از داستان های مختلف کتاب ها

شب خوبی بود. احساس می کردم که کم و بیش به همه خوش گذشته است
دورا دور مواظب بودم ، مهندس از من چشم بر نمی داشت و این آن چیزی بود که می خواستم. در یکی دوباری که او را دیده بودم ازش بدم نیامده بود بخصوص که دریافتم تحصیلات دانشگاهی هم دارد. شکار خوبی بود باید دقت می کردم از دامم درنرود، بهمین خاطر از کنارش که رد می شدم به بهانه رتق و فتق امور، عشوه خاصی را می ریختم در حرکاتم ” از داستان مشتی خانم
———

باهرمالش ، ناله ى لرزانى سرمیداد ، که به هیچ وجه دَردى درخود نداشت وبا کمى دقت، رگه هاى کیف را در پهنه صورتش مى شد دید  از داستان خاله پوران
———————-

” بعد از آن واقعه، دیگر با هواپیما پرواز نکردم، و مدتها به بها نه مریضى و انواع دیگرگرفتاریها از کارم فاصله گرفتم. کمى که آرام شدم و خودم را پیدا کردم، آمدم اینجا در این شهر، تا مدتى را با پدرم باشم، با این امید که ذهنم را مشغول کنم. چقدر به مادرى نیاز داشتم، تا به من آرامش بدهد، تا مشکلات را برایم کوچک کند. تا دست مهربانش را به سرم بکشد، که نبود، سالها قبل رفته بود. و در این شبهاى تنهائى، در این رستوران بود که براى اولین بار تو را دیدم. چه شباهتى! مدتها به تو و حرکاتت خیره مى شدم. ولى هر بار تا مى آمدم رویایم را جمع وجور کنم و به آن شکل بدهم، مى رفتى، تو زود نمى رفتى، من بیشتر احتیاج داشتم. شبهائى که تنها نبودى، بخصوص با آن خانم که مى آمدى، بى دلیل دل تنگ مى شدم. به دنبال فرصت مى گشتم تا ساعاتى را با تو تنها باشم، تا از نزیک ببینمت، تا بیاد او با تو حرف بزنم. و امشب جورشد. از رمان شام با کارولین
——————-
با همان سن کم، که هنوز نبایستی ” چیزی! ” سرم می شد، از دیدن آن همه زیبائی کیف می کردم.
برایم تابلو های قشنگ متحرکی بودند. به پاس حرمت عمه فاطمه، دستی هم به سرو کول من می کشیدند. می بردندم به اتاق های خودشان و کلی چیز های خوش مزه به خوردم می دادند، بخصوص، آن هائی که شوهرهایشان برای درآمد بیشتر به ” کویت ” رفته بودند.
به واقع آن سال حسابی چشم و گوشم باز شد                      از داستان لفط الله
————————
” …اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نه گرم است نه شرجی دارد و نه سوز
سر ما را که وقتی می وزد درون را ناکار می لرزاند. حتا آب رودخانه کارون که همراه با بارندگی های بهار کف بر لب و گِل آلود می شود عبور آرامی داشت همراه با چین های کم عمق و ملایم. و عبور تک توک بلم های با و بدون بادبان،آرامش مطبوعی را در جان می ریخت.
گلهای پر برگ و زیبای آفتاب گردان باغمان، چشمان را خیره می کرد و رنگارنگی گلهای میمون و عطر ملایمشان فضا را پر از زندگی کرده بود. قرمزی گلهای تاج خروسی روزی خوب و خوش را نوید می دادند. “                   از داستان اشک ققنوس

———————————————————-

 نگاهی را از روی صورت هم گذراندند و سریع بر گشتند 
” …سرما و لیزی خیابان ها هم اجازه نمی داد که راننده زودتر از مسافرانی چنین ترسیده و رم کرده راحت شود

از داستان همه داریم دیوانه می شویم
——————————————————–
برای تهیه این کتاب ها که حدود پنجاه داستان کوتاه و دو رمان است  و همه هم بر روی سایت آمازون موجود هستند می توانید ار لینک  زیر استفاده کنید. در حقیقت کتاب ها در دکان کتابفروش آمازون می باشتد
http://ow.ly/tSLFb