داستان های این کتاب اغلب از چندین صفحه بیشتر است و بنظر می رسد که هر کدام می توانسته است رمان کم برگی بشود.
در این مجموعه هر یک از داستان ها حکایتی است با موضوعی بدیع و جدید، که خواندنی و پر کشش هستند.دکتر صفریان نویسنده ای پر کار است و با توجه به همه ی داستان هایش در می یابیم که سبک و سیاق خودش را دارد. و این را می توان از تکنیک داستان پردازی او وساختار آن ها و از روال نثر و پرداخت شخصیت هایش دریافت. شاید در مقام مقایسه برای اکثر ما نحوه نگارش جدیدی است که سرشار است از جملاتی که تازگی دارد کمی نا مانوس باشد ولی در واقع شخصیت های داستانی او خوب معرفی و نشان داده می شوند، و این شاید بخاطر این است که نویسنده با آن ها زندگی می کند و کاملن آن ها را می شناسد .
بنظر من اکثر آنها در سطح داستان های خوبی است که خوانده ام. روان خوان، با نثری یکدست.
فضای آن ها بسیار پسندیدنی و ملموس است. واژه هایش خواننده را خوش می آید و من که پیش ازچاپ آن ها را در اختیار داشتم هر کدام را یک نفس خواندم و لذت بردم، و با پایان هر داستان، مدت ها فضای ذهنم مشغول بود.
بسیاری از این داستان ها می تواند بصورت رمان پر برگی در آید. ولی می گوید کش دادن داستانی که در همین حدش کافی است و تمام می شود، گام بسوی زیاده گوئی است و بازی با کلمات.
تعداد داستان های او در پنج کتابی که منتشرکرده است بیش ازپنجاه است، و این رقمی است که کمتر داستان نویسی را می شناسیم به این تعداد داستان های خواندنی با سوژه های گوناگون داشته باشد.
دراین مجموعه، هریک ازداستان ها حکایتی! است با موضوعی بدیع و جدید، به هر کدام اشاره کنم در همین روال است.
از خودش پرسیدم که کدام یک را بیشتر می پسندد، جوابش چون سایر نویسندگان بود:
” همه را دوست دارم. به تعبیری بچه های ذهن من هستند و من نمی توانم بین آنها تبعیض قائل بشوم. ”
خودم یکبار دیگر آن ها را ورانداز و بالا و پائین کردم دیدم نه، نمی توانم یکی را بر دیگری ترجیح دهم چون هر کدام در دنیای خود حرف هائی برای گفتن دارند.
با داستان ” نوعی نفس کشیدن” گریستم و با ” راز” دنیای جدیدی را یافتم. ” قلاب سنگ ” از عوارض آنچه که بهتر بود پیش نیامده بود می گوید و مابقی هم هریک حکایتی شنیدنی و تفکربر انگیزاند.
” مدتی بود مغازه خوار بار فروشی خود را در ” دان تاون ” باز کرده بودند. ولی من فرصت سر زدن به آن ها را نیافته بودم. قبل از آن نگران بودند که کاری، درآمدی ندارند و دارند از جیب می خورند.
” گنج قارون هم باشد ته می کشد، باید جنبید و درآمدی را روبراه کرد.”
دلم می خواست ببینمشان، بخصوص که مغازه شان در قلب پائین شهربود، بی رقیب و پر جمعیت، جائی که ایرانی ها به مایحتاج اختصاصی خود دسترسی نداشتند. نان بربری، برنج باسماتی، پنیر لیقوان، خرما و حلوا ارده، زرشک،….و سایر کالاهائی که به آن ها عادت داشتند.
شا نس یاری کرد، تکان بر تنبلی چیره شد و بالاخره راه افتادم.
با اینکه مشتری داشتند برخوردشان خوب بود و جای مناسبی نشانم دادند که یعنی به فکر زود رفتن نباش. صندلی راحتی بود. مشتری خارجی هم کم نداشتند ولی برای من ایرانی ها که می آمدند، جالب بوند.
مجله ای را ورق می زدم که شنیدم یکی از مشتری ها به فارسی گفت:
” من چیز زیادی نمی خواهم. کمی پنیر” فتای ” ایرونی و یک نان بربری. عجله ای هم ندارم. ”
” براتون آماده نکنم؟ ”
” نه فعلن، می خواهم کمی با شما حرف بزنم ”
” با من؟ ”
” بله ”
” چه حرفی؟ ”
” حرف خاصی ندارم، می خواهم کمی در مورد خودم بگویم. البته سرتان که خلوت شد ”
دیدم که دوستم یکپارچه تعجب و کنجکاوی است. برخاستم و رفتم به سویش. می خواستم به دوستم که چند مشتری داشت و می بایستی حواسش جمع آن ها باشد کمک کنم.
” من ممکنه است فرصت پیدا نکنم. اگر همانطور که اشاره کردی حرف خاصی نداری، از دوستم خواهش می کنم با تو صحبت کند ”
از من که نزیک او ایستاده بودم و متوجه شده بود که مکالمه آن ها را شنیده ام خواهش کرد، ببینم چکار دارد.” ( از داستان قلاب سنگ )
کتاب ها یا بهتر است بگویم داستان های محمود صفریان این خوبی را دارد که در هر فرصتی می توان یکی از آن ها را انتخاب کرد و خواند. و چنانچه کتابی از او بعنوان کتاب کنار تختخواب برگزیده شود، داستان هائی خورند همان وقت محدود دارد و چون رمان، بقیه اش نمی ماند برای شب های بعد، و بنظر من این برای خواننده می تواند بهتر باشد. یا در مسافرت های کوتاه و اتاق های انتظار.
” سلفچگان ” نیز چون سایر کتاب هایش آینه تمام قدی است که می توانیم خود را در آن ببینیم.
انواع زندگی ها، رنگارنگی مشکلات، ترنم های عاشقانه، در گیری ها و درماندگی های انسان ها در این آینه بشکل ملموسی احساس و دریافت می شود.
مشکل اساسی آشتی نبودن با خواندن است. یا بی حوصله ایم یا عادت به خواندن نداریم. در حالیکه نه در مورد این کتاب ولی باید دربرنامه خود جائی هم برای مطالعه درنظر بگیریم تا ورزش فکری نیز داشته باشیم.
با مطالعه کتاب بخصوص با خواندن داستان می توانیم زمانی از روزمرگی را که بیمار گونه می آزارد ، رها شویم.
زنده یاد مشیری برهمین پای هست که در مورد کتاب می گوید:
ای باغِ پر سخاوتِ اندیشه های ناب
پنهان به برگ برگ تو اعجاز آفتاب
جان من و تو یک نفس از هم جدا مباد
ای خوبِ جاودانه، ای دوست، ای کتاب
و به راستی نمی توان دوستی بی آزار تر و در عین حال آموزش دهند تر از کتاب یافت و نمی دانم چرا بعضی ها بر سینه چنین دوستی دست رد می زنند.
در مقدمه همین کتاب آمده است:
“… کتابخوانی می تواند، دنیایی را به روی ما بگشاید و تحولی اساسی در درون ما و هر انسان دیگری راه بیاندازد. هر داستانی ما را به وادی جداگانه و دنیایی متفاوت میبرد که میتواند نقطه عطفی برای چه، چگونه و چطور اندیشیدنمان باشد. مطالعه یک کتاب ما را با سنت های گوناگون، زندگی های گوناگون، شخصیتها و تفکرات گوناگون آشنا می کند. یکی از این گرینه ها میشود که نزدیک به روحیات ما باشد و یا شاید رویایی در پسِ ذهنمان…”
با توجه به این تفاصیل اگر با خواندن آشتی کردید بنظر من کتاب سلفچگان می تواند یک انتخاب خوب باشد.
“… از بچه های شیطان محله بودم. به هر درگیری تن می دادم و گروه مخصوص خودم را داشتم. بیشتر وقت ها در کوچه و زیر سه تیغ آفتاب بازی می کردیم، و بهمین علت پوستم از متعارف تیره تر شده بود، و همین تیره گی در اولین موقعیتی که برایم پیش آمد کاردستم داد. ” از داستان ” بازرس ”
در داستان یک نوع نفس کشیدن نیز می گوید:
” در حالیکه نیمه ی بهار بود، در اینجا در این دنیای متفاوت، شور پائیز حاکمیت کامل داشت. بودن درجائی که همه در آن، چون درختان پائیزی بی برگ و بارند و غمزدگی توان راه رفتن را حتا از چون منی که برای دیدار آمده بودم گرفته بود وسعت دید را از آدم سلب می کرد، ”
برای من که کتاب زیاد می خوانم ” سلفچگان ” صفریان کتابی است در جایگاهی که می تواند ادعا کند سر و گردنی دیدنی دارد و تردید ندارم که خواننده را جذب می کند.
منتظر انتشارش می مانیم.