این سومین کتاب مجموعه داستان های کوتاه این نویسنده است
قبلن از این نویسنده کتاب های
تا دور دست ها را داشته ایم با ۲۲ داستان کوتاه و
خانه های مردم رابا ۱۰ داستان کوتاه
رادبوی به راستی روان و راحت می نویسد، و بنظر میرسد که اگر نه تمام داستان ها ولی بیشتر آنها مشاهدات روزانه او است و برخورد هائی است که با انواع مردم داشته است و گمان می کنم این از حرفه او نشئت می گیرد
داستان ” در روشنائی ماه ” این کتاب همراه با نثری روان بسیار اثر گذارنیز هست
آنگاه که از درماندگی و استیصال به دنبال سر پناهی به تعمیرگاهی که سرایدارش از دوستانش است مراجعه می کند…چنین سر می خورد.
“…امشب آخرین تیرم هم به سنگ خورد، در ِ تعمیرگاه از بیرون با قفل و زنجیر ِ کت و کلفتی بسته بود ”
ناچار امید به سگ نگهبان که نامش ” ببری ” است و او را از قبل می شناسد می بندد
“… پس ببری کجاست؟ لابد نیست و الا حالا صدای پارسش همه جا را پر کرده بود ”
هندوانه زیر بغل به امید اینکه سرایدار در را باز کند تا هم او به سر پناهی برسد وهم با هم هندوانه ای بخورند و به گپ و گفت بنشینند. ولی محب علی هم که پس از مدتی زنجیر در را تکان دادن پیدایش می شود آب پاکی روی دستش می ریزد

والله عسگر آقا شرمنده ام. خودت که می بینی ، حسن آقا در را از بیرون قفل کرده و به ما هم سپرده که بعد از ساعت کار هیچ کس نباید به اینجا رفت و آمد بکند. “

نا امید از درهای بسته و اینکه هیچکس توجهی به این پند ندارد که
” چو استاده ای دست افتاده گیر ”
” …هندوانه را هم که وبال گردنم شده بود در سرا زیری خیابان رهایش کردم ”
نا امید با پائیدن اطراف، خود را به خرابه ای می رساند تا با استفاده از نورماه کیسه های اشغال را زیر و رو کند و جائی برای اینکه شب را بگذراند بیابد
و در همین گوشه خرابه است که ” ببری ” با وفا را میبیند که به سراغش آمده، هر چند از استیصال و در ماندگی اول می پندارد  به دنبال سفارش ” حسن آقا ” تعقیبش کرده است. ولی بعد در می یابد که چنین نیست
” ببری همچنان به من خیره مانده بود و تکان نمی خورد و من اندوه و احساس ترحم را به وضوح در چهره اش می دیدم. چقدر شکسته شده بود. انگار از بستر بیماری مهلکی بر خاسته باشد. شاید هم بهمین دلیل بو ده  که دیگر به تعمیر گاه راهش نمی دادند. ”
و در آن تنگنای مکانی و سر خوردگی از بسیاری مسائل سرما هم مزید بر علت می شود. و نا چار از ببری کمک می گیرد
” …چی بگم ببری جان؟ اصلن فراموش کن ، حالا وقت این حرفا نیست. سردم است ببری، تو سردت نیست ؟ ”
دنیای هم صحبتی با سگی که روزی برای خودش یال و کوپالی داشته است و حالا احتمالن بخاطر پیری و از کار افتادگی بی کس و بی سرپناه به خرابه ای روی آورده است که بوی نسیم آشنائی را به مشامش رسانده است، از تکه های بسیار جالب این داستان و یا در حقیقت این کتاب است. صفحات ۴۵ تا ۵۱

کتاب مجموعه ده داستان است که با شروع یقه ات را می گیرد و آنگاه که تمام می شود در می یابی که به نویسنده و داستان ها و کتاب یک جورائی معتاد شده ای. بی پیچ و تاب های نامفهوم که این روز ها بسیاری از نویسندگان به کار می برند، بنحوی که در این وانفسای بیعلاقگی مردم به خواندن ، بیشتر دورشان می کند نوشته های علی رادبوی بارقه ای است برای آشتی کردن با مطالعه.
اگر راه دستتان است کتاب های این نویسنده را تهیه کنید و همراه با آن ها با خواندن آشتی کنید.