جنید بغدادی در موردش می گوید:
«بایزید در میان ما چون جبریل است در میان ملایکه»

بایزید بسطامی عارفی بغایت متفکر بود و دنیا را زیبا می دید.
عطار نیشابوری در مورد او در تذکره الاولیا می گوید:
“…. آن پُخته ی جهانِ ناکامی، شیخ بایزید بسطامی- اکبر مشایخ بود، و حجت خدای بود، و خلیفه ی بحق بود، و قطب عالم بود، و مرجع اوتاد.و ریاضیات و کرامات و حالات، و کلمات او را اندازه نبود. و در اسرار و حقایق نظری نافذ، و جدی بلیغ داشت. و دایم در مقام و هیبت بود، غرقه ی انس و محبّت بود، و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت. و روایات او در احادیث عالی بود و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را…».
بایزید بسطامی بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همه ی مردان راه حق تأثیر کرده‌است، به این جهت داستان‌ها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده‌است و مخصوصاً در آثار منظوم عارفانی مانند عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه‌گر است.
بایزد بسطامی در قرن سوم هجری می زیسته و از لحاظ زمان پیش از بسیاری از مشایخ ومشاهیر و عرفا بوده و چنین است که بیشتر آن ها او را ارجح می دانند.و به او لقب سلطان العارفین داده اند
در روایات وکتب او را بینشور می نامند و این نشانگر فکر باز و دید بسیط و تسلط او به زیبائی های زندگی است.
به درستی نمی دانند که برای این دانش والا و فهم و درک متعالی معلم و استاد و مرادی داشته است یا با مسافرت ها و برخورد ها و دیده ها و شنیده ها ئی که داشته خود ساخته است. اعتقاد بسیاری بر این است که: حقایق بر او کشف می شده و خود نمیدانسته؛ گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. گمان من بر این است که نه این بوده و نه آن.
نبوغی مادر زاد داشته مثل بسیاری که هم اکنون با ضریب هوشی بالا نابغه اند، و او در زمینه عرفان نابغه بوده است کما اینکه وقتی از او می پرسند:
” پیر تو در تصوف که بوده؟ می گوید: پیره زنی. ”
در حقیقت:
” نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ”

اگر چه زندگی او در هاله ای از ابهام است و روایات ضد و و نقیض زیاد دارد ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم میشود که وی مردی بزرگ بوده است.
او سخن به ایجاز می گفته وهمین کوته و کم گوئی او چنان پخته و صحیح و دلنشین بوده که حکایت از عمق اندیشه او داشته است.
روایت است که حاسدان و قدرتمداران را چون یارای مقابله با او را نبوده چندین نوبت او را از شهر بیرون می کنند. وقتی می پرسد:
” جرم من چیست؟ ”
پاسخ می دهند:
” تو کافری.”
می گوید:
” خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم. ”

• در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده است ولی در حال حاضر متاسفانه چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست. مثل بسیاری دیگر از گنجینه داشته هایمان که از بین رفته است. ولی غنای فرهنگ ما چنان اقیانوسی است که هرقدر ازش بر میدارند باز جوشان است. و در مورد آثار و بخصوص کلمان قصار بایزید نیز چنین است و به قول شاعر

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی

بسیار کوشیده اند که بایزید را به خرافه مذهبی بچسبانند در حالیکه او نیز چون حلاج به وضوج می گفته من خدا هستم تا حدی که چوب تکفیر را بالای سرش می چرخانند و جنید برای حمایت او به تفسیر گفته هایش می پردازد و راه نجاتی برایش می جوید.
این گفته  های زیبا از او است:
به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین از عشق تر شده بود، چنانکه پای در برف فرو رود، در عشق فرو می رفت

با او، به او، بی خویش،نجوا کردم “

بر همه چیز کتابت بود
مگر بر آب.
اگر گذر کنی بر دریا، از خون خویش کتابت کن، تا آن کز پی تو آید، داند که،
عاشقان و مستان و سوختگان  رفته اند.