بیشتر از چهل روز است که گمشده‌ام انگار. در فضایی جادویی و پر وهم، و هراسناک. هیچ درکی از زمان و مکان ندارم. اسهال و اضطراب و دلشوره امانم را بریده. نمی‌دانم کجام. کی‌ام. چه می‌کنم. در ظلماتی مطلق تلوتلوخوران فقط تصاویری احاطه‌ام کرده‌اند که نمی‌فهمم‌شان.
گاه در بیابانی بی‌آب و علف سر تا پا سیاه‌پوش سر می‌بُرم یا سر می‌بُرندم. وقتی دیگر در کافه‌ای سیاه ناگهان تکه‌تکه می‌شوم و بازی فوتبالی بر صفحه‌ی تلویزیون نیمه‌تمام می‌ماند. یا به همراه دویست کودک دیگر به جهاد نکاح می‌برندم. گاه از بالای مهد کودکی موشکی پرتاب می‌کنم. به کجا؟ نمی‌دانم. و گاه سربازانی با لباس‌های کماندویی و کلاه‌خودهای عجیب و غریب استخوان‌هایم را می‌شکنند و به آتشم می‌کشند.
روزهایی در بیابان‌های سوزان همراه با شورشیان “کانودوس”، آلت‌های سربازان ارتش برزیل را می‌برم و در دهان‌شان می‌گذارم. و لحظه‌ای بعد در آپارتمانی متروک بر تختی افتاده‌ام و ژنرالی دومنیکنی با انگشتان زمخت‌اش دخترکی یا پسرکی‌ام را (آخر نمی‌دانم) با خشونت برمی‌دارد.
بارزانی‌ام، پیشمرگه‌ی صهیونیست آمریکایی مبارزم. خودمختاری می‌خواهم و می‌جنگم. خودمختاری نمی‌خواهم و باز می‌جنگم.
برمی‌دارم جایی می‌‌نویسم: “من آدم اصلا برنگشتنم”. ولی برمی‌گردم. و پشت میزی در مقابل مقام امنیتی گه‌خوردن نامه ‌می‌نویسم. تمام نام‌هایم را می‌گویم: پرویزم، کورش‌ام. (کی‌ رُش و یوسا هم صدایم می‌کنند.)
لاشایی و نیکخواه بودم. مصاحبه تلویزیونی می‌کنم. ابراز پشیمانی:
ـ فریبمان داده بودند آقا!
ـ مثلا می‌خواستیم دنیای بهتری بسازیم آقا!
و باز تنهام. و تنهام. بریده و تنها. آری دنیای بهتری می‌خواستیم بسازیم و اکنون جایی “جنگ آخر زمان” است و جایی دیگر “سور بز” گرفته‌اند.
می‌بینم که عزیزی را برای همیشه از دست داده‌ام، چون خودم را از دست داده‌ام. و خانواده‌ام را می‌بینم که زیر بارش آتشی دوزخی از هم می‌پاشد انگار. و همیشه در محاصره. در محاصره‌ی میلیون‌ها چهره‌ی غریب. میلیون‌ها بیگانه، حتی زمانی که همه‌گی با هم شتابان به سوی مقصد و سرنوشتی مشترک سقوط می‌کنیم. در هواپیمایی، در قطاری، در اتومبیلی. و این همه جنازه. این همه جنازه. خودم را می‌بینم کیسه‌ی زباله‌ی بزرگی در دست در میان لاشه‌های فولادی می‌گردم و قطعات پیکر عزیزی را از گوشه و کنار از لای علف‌ها از روی درخت‌ها، از جرز دیوارها پیدا می‌کنم، در کیسه‌ای می‌ریزم تا بار دیگر شاید او را مجموع کرده باشم.
نمی‌دانم کجام؟ سالگرد تولدی است، تبریک می‌گویم، سالگرد مرگی است، تسلیت می‌گویم. سالگرد اعدامی است، یادش گرامی بادی می‌گویم. می‌گویم. به خودم می‌گویم، که تا فرسنگ‌ها جز توپ و موشک و تانک و شمشیر چیزی اطرافم نیست. و این میان باز یادم می‌افتد که عزیزی را برای همیشه از دست داده‌ام. یادم می‌افتد که باید برای هزارمین بار به دستشویی بروم. دلم به هم می‌پیچد. می‌روم و اندکی به گند دنیا می‌افزایم. و از جایی دور صدای هلهله می‌آید. بر سر عروس نقل و نارنجک می‌پاشند انگار.
و باز من تنهام. تنهام.
ـ بریده و تنها آقا!
ولی چیز دیگری هم هست. هرچند در اعماق، دور و گم و غبار گرفته. ولی هست. از جایی زمزمه‌ای انگار خاکستری و فراموش به گوشم می‌آید: “هیروشیما عشق من” . . . . . “هیروشیما عشق من”.
و به یاد دویست هزار کشته می‌افتم. دویست هزار مرد و زن و کودک که فقط در کمتر از ۹ ثانیه خاکستر شدند ولی هیروشیما زنده ماند. و ما هنوز هستیم تا بتوانیم باز همدیگر را دوست بداریم.
بد نیست یادمان بماند عشق من :
هیروشیما زنده است و زندگی، آری، زندگی است که در نهایت پیروز است.