خیام و آن دروغ دلاویز
کتابی ماندگار از
هوشنگ معین زاده

من در نوشته های متعددم، در مورد نامگذاری آثار ادبی، بخصوص داستان، تاکید فراوان داشته ام، و یاد آور شده ام که به مصداق:
” قواره نصف ِ کاره ”
انتخاب نامهای دلپذیرو دلنشین و پر کشش، گیرائی خاصی دارد، و گام اول موفقیت هر اثری می تواند باشد.
به دنبال نام مناسب و پرکشش، اگر خود اثر نیز سوژه ای مناسب، نثری روان، و روایتی راحت داشته باشد، کتاب با اقبال فراوان خوانندگان روبرو می شود. به همانگونه که کتاب ِ
” خیام و آن دروغ دلاویز”
روبرو شده است.
این نامگذاری در مورد انسان ها نیز همین تاثیر و کشش را دارد. به پیرامون خود نگاهی بیاندازید بهتر متوجه می شوید که یک نام خوش آهنگ و زیبا تا چه حد جذاب است.
اولین بارکه به نام این کتاب بر خورد کردم، اثری خوشایند در من گذاشت. تصمیم گرفتم حتمن آن را به دست بیاورم و بخوانم….و چنین کردم. و در همان زمان خواندن  آن را به دوستان نیز توصیه کردم. و حالا در بار دوم می خواهم اشاره ای به آن داشته باشم.

این کتاب از همان شروع با طنز گیرائی که دارد کام را شیرین می کند. تکیه استادانه هوشنگ معین زاده بر بهره وری از حوریان بهشتی احساس را سر انگشت می زند، هرچند به زودی با فرستادن ” پیر حقیقت گو ” و تبدیل حوریان بی احساس به عجوزه های هزار داماد سق خواننده را سیاه می کند و همه خوشی ها را دیشلمه! نگه می دارد.
از خواننده بد تر وضع
” حاج رجب ” است که پاداش سالها عبادتش گرفتار ” حقیقت ” گوئی ” پیر ” می شود.

“…حاج رجب، بهشت را سر زمینی زیبا و پر شکوه یافت، با همه نعمتهائی که به مؤمنین وعده داده بودند. او که در دنیای خاکی، چندان التفاتی به زیبا رویان نداشت، در بهشت بی توجه به نعمتهای دیگر، درجا چند حوری زیبا و نورسیده را دست چین کرد و با خود به کاخی که برایش تدارک شده بود برد و با ولعی خاص به کام گرفتن از آنان مشغول شد…”

در این فصل، طنز نگارش شده، حکایت از توانائی نویسنده دارد و خواننده را برای فهم بیشتر ِ کم و کیف بهشت به دنبال خود می کشاند.
من قصد نقد کتاب را در این ” اشاره کوتاه ” ندارم، چرا که، کتابی با حدود سیصد صفحه و سر فصلهای متعدد را نمی شود در این خلاصه بطور کامل در باره اش صحبت کرد، فقط می خواهم بگویم: اگر کتاب را نخوانده اید، خود را از لذت خواندن آن محروم نکنید.

در همان گام اول که تازه ” حاج رجب ” می خواهد ” جانی ” تازه بگیرد و از زیر بار آن همه عبادت مستمرو خسته کننده ی دنیای خاکی رها شود، و دلی درتمام زمینه ها از عزا در آورد
هوشنگ معین زاده با ظاهر کردن ” پیر حقیقت گو ” اجازه نمی دهد. و نمی گذارد لذت بردن از حوریان به دل حاج رجب طعم بدهد، و آن جائی نا امیدش می کند که مستی را از شرابهای بهشت می گیرد و مانع سکر آوری آن می شود.

” ….چقدر می خواهی شرابی که مستی نمی دهد، مثل شیر شتر به شکم بریزی؟ ”

و نمی دانم چرا ” حاج رجب ” از ” پیر حقیقت گو ” نمی پرسد
چطور هم خوابگی با هر حوری که دم دست باشد، آن هم در جلوی چشمان همه و زیر درختان و لخت و عور، مجاز است ولی شرابش نبایستی مستی آور باشد؟
ولی خودمانیم بهشت هم عجب دنیای بی حجاب و بی مانعی است. دیوار همه ی جا نماز آب کشیدن ها  فرو می ریزد و بخوبی مشکل کمبود های جنسی توسط حوریان خوش بر و بالا و غِلمان های نکره قوی هیکل، حل می شود، وپته های روابط آنچنانی زیر جلی می افتد روی آب.

“…زن مؤمنه ی دیروزش بی هیچ شرم و حیائی، تن لخت به نور آفتاب سپرده و پاهای لاغرو استخوانیش چون پیچک های تابستانی به پرو پای غلامک پیچیده شده بود…”

” زن که به خیال خودش باور نمی کرد روزی پای شوهرش به بهشت برسد، برای یک لحظه فکر کرد که مبادا بازهم در همان عالم خاکی است و باز هم باید به تکرار همان رفع و رجوع ها و تظاهر به ناموس داری بپردازد، دست و پایش را گم کرد و شتابان از جا برخواست و حوله ای را که روی چمن پهن کرده بود دور سینه اش کشید و با لکنت گفت:….”

طنز را داشته باش:
“…وعابر او را به فکر انداخت که نکند این همان ” بلال حبشی ” معروف باشد. باور حاجی رجب این بود که تنها مردمان بلاد هائی مثل حبشه می توانند اینطور نا مفهوم و نا موزون اذان بگویند. از این رو خودش را به رهگذر رساند و سر مست از مکاشفه خویش گفت:
مرحبا بلال حبشی….”

در این کتاب مسائل مختلفی به شیوائی مطرح شده است از جمله ” تناسخ ”

کتاب در هفت فصل است که هر فصل خود بخشهای چند گانه دارد و در ٢١٧صفحه
و مجموعه ای است غنی از طنز – تحلیل – بررسی – و طرح سؤالهای بسیار و با نثری شیوا و روان و پر کشش.
و پایان می برم این اشاره کوتاه را با این بیان روشن:

“….می دانیم که بشر میلیون ها سال بی آنکه بداند حقیقت چیست زندگی کرده است. این مطلب را هم توضیح دادیم که دانستن اینکه خدا هست یا نیست، مشکل اساسی انسان نیست.
حال بر همان منوال می گویم، حقیقت هم داستانش مانند داستان خداست. دانستن و ندانستنش مشکل انسان نیست. مشکل اساسی انسان این است که زندگی چیست؟ از زندگی چه می خواهد؟ وبا زندگی چه باید بکند؟
انسان باید تکلیفش را با زندگی اش روشن کند، و برای بودن و زندگی کردنش هدفی برگزیند، بی آنکه خود را به بیراهه هائی مانند حقیقت و ندا و بهشت و جهنم و غیره بکشاند….”

———————————————————
این کتاب در کتابخانه گذرگاه  قرار داده شده است