کتاب
زنی که مثل تو نیست
خانم نسرین مدنی
که اینک در کتابخانه گذرگاه جای دارد
چنین آغاز می شود

افسوس که این نویسنده ی پُر مایه و فهیم کم کار است.
هر چند در زمانه ی حاکمیت ِ به زیر کشیدن بالندگی، و دخالت های ناروا درذهن و خواست نویسندگان، بیشتر نویسندگان ِ خوبمان نه تنها کم کار که ” بیکارند! “، ولی با یاری از اینترنت و نشر الکترونیک می توان به یاری برخاست.
داستان های این نویسنده خوش ذوق نیاز ادبیات ماست. کاش بیشتر می نوشت.
به داستان های این مجموعه نگاه کنید، سوژه هایشان بوی دلپذیر تازگی دارد، و دیالوگ هایشان نشانی از جریان های روز مره زندگی است، و نثرشان جاری است.

” …نگاهش پر از شکوفه های شکفته نشده ی خوشبختی است. گونه اش انگاری گل آتش. تمنائی تو خونش شناور و بی تاب گشته از مبهم و مغشوش…”

و سرشار از تو صیفاتی که حک می شود:

” پشتش را می چسباند به سینه ام و من جنگ آغاز می کنم با قلبم، که تند تند نتپد مبادا تن او برنجد و نفس را حبس می کنم تا بهتر بشنوم صدایش را وبقاپم همه ی گفتش را. ” از داستان بچه زول

و این آبشار جملات زیبا در تمامی داستان هایش با صدائی دلنواز جاری است.

” از این رژلب بزنم آبجی؟ ”
از دهان خواهر بی هوا پرید:
” نه ، نه، آن فقط مال زن خراب هاست. ”
” زن خراب یعنی چی؟ ”
” یعنی… یعنی… ”
روبرگردانده بود.
بگو دیگر ؟بگو؟
یعنی زن هایی که مثل تو نیستند.
” چرا خودت می روی سر کار از این رژلب می زنی؟ ”
” من…من… آخر آنها دوست دارند. ”
” کی ها ؟ ”
بی حوصله جواب داده بود
” چه می دانم رئیس ها دیگر. ” از داستان: زنی که مثل تو نیست

” راست می گویی رضا! تو این چند روز کسی نیامد بپرسد خواهرت کجا غیبش زده. پلیسی، قانونی، کسی، به تو دستبند نزد؟
پسر مطمئن گفت:
” نه بابا، داداش گفت دلت قرص باشد کسی هم فهمید می گوییم لکه ی ننگ بود پاکش کردیم. فوقش یکی دومیلیون می گذاشتیم تو کف دست قاضی حکمش را می خریدیم می گفتیم ما زحمت سنگسار شما را کم کردیم. ” از همان داستان
داستان: ” زنی که مثل تو نیست ” ، همچون سایر آثار خانم مدنی، بریده ایست از داستان دنباله دار، جامعه ای که ما هم در آن حضور داریم.
گاه ماجرای خودمان است و گاه پرده گردان تعزیه شوم و گریه آور اطرافمان … و نویسنده با نیشتر قلمش دمل های چرکینی را که بر جای جای اندام محیطمان نشسته، می ترکاند، و چه خون عفن و مهوعی را به بیرون می تراواند!

بنظر من داستان:
کسی از میان عطر نعناع ها
در این مجموعه، حال و هوای دیگری را دارد. رمانتیک است و خیال پردازی در آن به سوی اوج می رود.

” بنفشه آفریقایی گل داده است و چند غنچه هم فردا پس فردا زیر آفتاب تنبل زمستانی تن شان را یله می دهند. ”

” زمستان است اما نه برفی در کار است و نه حتی ریزه بارانی یا تند بادی و آدم از درآوردن آن همه لباس زمستانی از تو چمدان ِ انباری و پستوها و کمدها شرمنده می شود. ”
” زمستان انسی داشت با بوی لبوهای لبو فروش که مقیم می شد توی خیابان آن ور محله. لبوهای قرمز و شیرین با بخاری که متصاعد می شد از تن شان و زبان هامان، زبان های قرمزمان که به هم نشان می دادیم که کدام قرمزتر، و عطر گلپَر بود روی گوشت ِ نرم ِ باقالی ها. ”

و در جائی تلاقی دلپذیری پیدا می کند با آنچه که می تواند به سوی واقعیت برود…
“…… خیلی حرف های دیگر که من یادم نماند جز پیپ و کراواتش. اما من هیچ زمستانی به آن روشنی یادم نماند و بعد ِ آن هیچ کونه ی مدادی سالم نماند و هیچ زمستانی آن زمستان نشد. ”
” کتابم را پرت کردم سوک اتاق. با اکراه بلند شدم. دلم از آن همه گرفتگی هوا گرفته بود ، از آن همه برف و تعطیلی مدارس و ندیدن دوستان و گوله نکردن برف و پرتابش به طرف هم. آن روز ..آن زمستان…آن پنجره.. ”
و همین پنجره است که به خیال پر پرواز می دهد تا بتواند با پس و پیش کردن پرده اش گامی به آن سوی رویا بر دارد.

“… عینک را از چشم در می آورد تن اش را کش و قوس می داد و یله می شد روی صندلی راحتی اش و کمی بعد می آمد سمت پنجره. آن وقت قایم باشک بازی ِ من و حرکت سر و جهت نگاهش آغاز می شد. سرم را می دزدیدم . قایم می شدم پشت پرده ای که توری بود، توری ریز بافت. سر بلند می کردم و سر می دزدیدم و از لابه لای تور، متکثر و مشبکی می دیدمش و حرکت سرش که تاب می خورد به سمت باغچه شان .گوشه ی پرده را کنار می زدم آن وقت حجم جسمیتش شکلی درسته می گرفت و … ”
و کماکان پنجره است، و پرده هایش که واقعیت را در قاب خود به نمایش می گذارد.
“… پرده ی اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن نازک نبود. گاهی شب ها خصوصا شب جمعه که نور ِ کم سویِ آباژورِ اتاق ِ سمت ِ چپ ِ نشیمن تا چندی روشن می ماند، لامپ اتاقم را خاموش می کردم و پنجره را آهسته باز می کردم و زل می زدم به آن حجم مشتعل، و ذهنم پیله می کرد به سواری ِ حشره ها و مرنوی ِ گربه ها و بغبعوی ِِ کبوترها. می دانستم آنجا کتاب نبود. چای نبود با چیزی غیر از قند، و عینک و نرمش تن و کش و قوس آن . می دانستم چیزی بود آنجا که کشش اش کم از کتاب نبود .چیزی شیرین تر از قند بود و دست ها بود و تکان پیکرها و…”

گوش کنیم به چند ترانه ی دلنشین این نویسنده که با زخمه واژه ها نواخته می شود:
“…کف دست دختر از شراب اشک خواهر تر شد…”
“… پلک چشم های پسر به لکنت افتاد، چند بار پشت سرهم مثل شعله ی فتیله پرپر زد ”
زنی که مثل تو نیست
” …خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد…”
” یک پنجره برای من کافی است…” شهادت یک شمع

“… بهار بعد از آن زمستان، بهار مست شده بودم انگار. دنبال حشره هایی می کردم که جفت نر روی ماده اش سوار بود . دنبال هر چه که بوی خواهندگی داشت و سودای تن. ”

“….چیزی در شرف تکوین بود چیزی مثل درخت خشکیده ای که جوانه ای تو پوسته ی کهنه اش نیش کشیده باشد. ” کسی از میان عطر نعناع ها
اما افسوس…
سانسور نه تنها قلم ها را از گردش واداشته است که شوق و عشق را نیز به پستوی تاریک حال و حوصله رانده است. با رمق گرفتگی خوانندگان که بایستی باشند و مستمع، تا صاحب سخن بر سر شوق بیاید، ادبیات ما به سراشیبی ناگواری کشانده شده است. نشر الکترونیک یکسوی راه است، ولی پای رفتن نویسندگان، که بایستی از دل و جانشان مایه بگیرد، سویه مهمتری است.
نمی دانم می توان از این کومه که هنوز اجاقش سرد کامل نشده است دم مسیحائی را امید داشت که جانی بر یخبندان ادبیاتمان به دمت؟ یا همه چیز دارد در هیاهوی ابتذال گم می شود.
دکتر محمود صفریان