کتاب یغمای جندقی
عبیدی دیگر در دوره قاجار
که شامل بخش منتشر نشده آثار این شاعر گرانقدر است، به همت و با مقدمه ی نصرت الله نوح که خود از افتخارات طنز ادبی کشورمان است تنظیم شده است. کتابی است بسیار شیرین و خواندنی ودر حدود ۴۸۰ صفحه است.
من، نه قصد نقد این کتاب را دارم و نه حتا می خواهم در مورد آن صحبت کنم، چرا که هر دوی این کار ها از من ساخته نیست. هر شعر این کتاب خود یک سینه سخن دارد که پرداختن به آن کاری کارستان است و بشکلی فقط در حد توان استاد بزرگواری چون نوح عزیز می باشد.
آوردن نمونه ای از این کتاب که ارتباطی هم به یغمای جندقی ندارد، بهانه ای است که از این کتاب خواندنی یادی کرده باشم، و برای یاد آوری نام یغمای جندقی است، و اشاره ای به مجله ی وزین ” یغما ” که دیگر نیست و مدیرزنده یادش حبیب یغمائی است.

یادی از مجله ی یغما و حبیب یغمائی
نمی دانم چرا هر وقت یغمای جندقی را بخاطر می آورم بی اختیار مجله ی یغما و حبیب یغمائی دوست بزرگوار و استاد از دست رفته ام به خاطرم تداعی می شود.
یکی از آخرین دیدار های من با این شاعراستاد در نیمه ی دوم سال ۱۳۵۶ بود، یعنی سالی قبل از این که طومار مجله ی یغما بسته شود و زمانی که حبیب به علت نابینائی قادر به خواندن و نوشتن نبود.
من تازه از مسافرت آمریکا بر گشته بودم و ایران آبستن حوادثی بود که می رفت تا طومار رژیمی را در نوردد و طرحی نو در افکند ( آن هم چه نویی )
من برای شرکت در ختم یکی از درگذشتگان به خانقاه صفی علیشاه تهران رفته بودم، پس ازختم وقتی از خانقاه بیرون آمدم چشمم به تابلوی دفتر مجله ی یغما افتاد. با خوشحالی به آن سو رفتم و زنگ در را فشار دادم ، پس از چند دقیقه ای جوانی در را باز کرد . در این بین صدای حبیب به گوشم خورد که از طبقه ی بالا می گفت:
پرویز جان جه کسی آمده است؟
پرویز پسر حبیب گفت:
آقا جان، نوح است.
حبیب با شنیدن نام من از طبقه ی بالای خانه اش، کورمال، کورمال، در حالیکه دست های خود را به نرده گرفته بود پائین آمد، من او را در آفوش گرفتم و بوسیدم و هر دو گریستیم. بیش از یکسال بود که او را ندیده بودم.
پس از آن رویش را به پرش کرد و گفت:
پرویز جان برو آخرین دوره ی مجله ی یغما ” دوره ی سی ام ” را بیاور.
وقتی آورد و به دست حبیب داد، حبیب به من گفت:
” آقای نوح، مطلبی را که برای جد من ” یغما ” نوشته بودی به من ندادی که چاپ کنم. به کتاب سال کیهان دادی و آن ها چاپ کردند. تا من رفتم متوجه بشوم مجله ی خواندنی ها نیز آن را در دوسه شماره چاپ کرد. ولی هیچ یک از این ها دلیل نمی شود که من هم آن را چاپ نکنم. ”
گفتم :
” استاد آن مطلب قابل چاپ در مجله ی یغما نبود ”
گفت:
” بود و خوب هم بود. من باید آن مطلب را می نوشتم، نتوانستم بنویسم، شما جور مرا کشیدید. باید چاپ آن را به من می دادید. البته من آن را با افزودن مقدمه ای و حاشیه هائی با خط ” یغما ” در آخرین شماره های مجله ی یغما چاپ کردم. ”
من با نهایت شرمندگی عذر خواهی کردم. او سپس در حالیکه با چشمهایش افق نا معلومی را می نگریست، با دست خود دوره ی آخر مجله ی یغما را برایم ظهر نویسی کرد و به من داد ، که من آن را در کتابخانه ام حفظ کرده ام.
امروز که مطلب مربوط به یغما را آماده می کردم بی اختیار باز بیاد چهره ی در هم فشرده، چشمان گود و بی نور، صورت استخوانی و مهر بان و صدای گرم و گیرای او افتادم.
حبیب با ” یغما ” زنده بود و چند سالی پس از تعطیل یغما بیشتر نتوانست به زندگی ادامه بدهد و در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۳ در سن ۸۵ سالگی در گذشت. یادش گرامی باد.
” یغما خوشم بخرقه که عمری در این لباس
بودم شرابخواره و نشناخت کس مرا “